به مناسبت روز پاسداشت و بزرگداشت مقام و منزلت علمی خواجه نصیرالدین طوسی
خواجه نصیرالدین طوسی متکلم یا فیلسوف؟
این گفتگو بر جایگاه علمی برجستهٔ خواجه نصیرالدین طوسی و نقش بنیادین ایشان در شکلگیری و هدایت مکتب کلامی حلّه با آثاری چون تجرید الاعتقاد تمرکز دارد. در این مباحثه تبیین میشود که هرچند خواجه در فلسفهٔ مشاء تسلطی کمنظیر داشت، اما آثار فلسفیاش بیشتر بازتاب اقتضای علمی و فضای تقیه در دوران اقامت در قلاع اسماعیلیه بود، در حالی که باورهای قلبی و مذهب کلامی واقعی او در تصنیفات کلامیاش متبلور است. همچنین نحوهٔ بهرهگیری هوشمندانهٔ او از اصطلاحات فلسفی در «لطیفالکلام» برای تقویت و اثبات عقاید تشیع در «جلیلالکلام» تشریح شده است.
مقدمه و آغاز گفتگو
مجری: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ.
به مناسبت پنجم اسفندماه که در تقویم رسمی به عنوان روز پاسداشت و بزرگداشت مقام و منزلت علمی خواجه نصیرالدین طوسی نامگذاری شده، خدمت جناب استاد، حجتالاسلام والمسلمین آقای دکتر برنجکار رسیدیم؛ استاد حوزه و دانشگاه و رئیس انجمن کلام اسلامی حوزه علمیه، تا دربارهٔ شخصیت و مقام علمی خواجه نصیرالدین بهویژه در حوزهٔ مباحث کلامی و عمدتاً جایگاه و منزلت کلام در نگاه و روش و عمل محقق طوسی گفتگویی داشته باشیم.
به عنوان اولین سؤال بفرمایید که تحلیل شما از موقعیت و منزلت محقق طوسی در کلام اسلامی و بهطور خاص در کلام امامیه چیست و تأثیری که ایشان در تاریخ کلام امامیه داشتند بهصورت کلی چگونه قابل تحلیل و ارزیابی است؟»
استاد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ سِیَّمَا بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی الْأَرَضِینَ عَجَّلَ اللَّهُ تَعَالَی فَرَجَهُ الشَّرِیفَ وَ لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ.
بنده هم تشکر میکنم از جنابعالی و دوستان عزیز که این گفتگو را فراهم کردند امکانش را، و من هم به نوبهٔ خودم از زحمات علمی بهخصوص کلامی و دفاع از دین و تشیع که توسط محقق طوسی انجام شده را گرامی میداریم، قدرشناسی خودمان را اعلام میکنیم.»
جایگاه علمی خواجه نصیرالدین طوسی و آثار کلامی او
استاد: «خب در پاسخ به سؤال حضرتعالی، اولاً باید عرض بکنیم که خب خواجه نصیرالدین طوسی در اکثر علوم زمان خودش تخصص داشته و کتابهایی تألیف کرده و این کتابها و یا بعضاً رسائل به بیش از 200 کتاب و رساله میرسد؛ بعضیها 223 در واقع عنوان را بیان کردهاند که در علوم مختلف از جمله کلام، فلسفه، منطق، هندسه، ریاضیات، هیئت و ستارهشناسی، فیزیک، پزشکی، تعلیم و تربیت، اخلاق، رمل، معدنشناسی، جغرافیا، ادبیات و شعر، فقه، تفسیر، عرفان و موسیقی [است].
و از این میان بیش از 30 جلد کتاب مربوط به حوزهٔ کلام و عقاید هست که البته از مهمترین این کتابهایش و مهمترینِ این کتابها، کتاب تجرید الاعتقاد هست که بیش از 200 شرح و حاشیه بر این کتاب از سوی علمای مختلف فرقههای مختلف شیعه و سنی بر این کتاب نوشته شده و این کتاب، خب هیچ کتاب کلامی این جایگاه را ندارد که اینقدر مورد توجه دانشمندان همهٔ فِرَق، همهٔ مذاهب قرار گرفته [باشد] و اینقدر شرح و حاشیه برایش نوشتهاند و اساساً بعد از این کتاب، این کتاب یک کتاب الگو شد برای دیگر متکلمان چه شیعه، چه سنی؛ حتی افرادی مثل قاضی ایجی و تفتازانی که اینها تأثیر پذیرفتهاند از سبک و روش محقق طوسی.»
نقش محقق طوسی در مکتب کلامی حلّه
استاد: «خب، این از لحاظ شخصی که ایشان چنین جایگاه علمی داشته و چنین تأثیرگذاری داشته؛ و خب ما میدانیم که مدرسهٔ علمیهٔ حلّهٔ امامی حالا کلام، فقه و علوم دیگر، مهمترین مدرسهٔ میانی قرون میانی است و یکی از مهمترین مدارس کلامی امامیه است و خب نقش خواجه نصیر طوسی در این مدرسه، نقش بسیار پررنگی است؛ تا جایی که اساتید بزرگ و محققین بزرگ این مدرسه، متکلمان بزرگ این مدرسه مثل علامهٔ حلّی، مثل ابن میثم بحرانی، مثل فاضل مقداد، فخرالمحققین و شهید اول، یا شاگردان مستقیم مثل علامهٔ حلّی یا شاگردان باواسطهٔ محقق طوسی هستند و خب کتابهای اینها، این افرادی که اسم بردم کتابهای اصلی در واقع مدرسهٔ حلّه است و این دانشمندان مهمترین دانشمندان مدرسهٔ حلّه هستند که البته این مدرسه در مدارس بعدی امامیه مثل مدرسهٔ جبل عامل، نجف، شیراز، اصفهان و قم متأخر و خراسان تأثیرگذار بوده.
بنابراین ما میتوانیم بگوییم که جایگاه خواجه نصیر یک جایگاه ویژه است و حالا مباحثی که بعداً در ادامه مطرح خواهیم کرد، روشهای ایشان، دیدگاههای ایشان، آن در آن بحثها روشنتر خواهد شد که به اصطلاح جایگاه علمی ایشان به چه صورت است؛ ولی خب به هر حال ایشان بزرگِ مدرسهٔ حلّه است و مدرسهٔ حلّه یکی از مهمترین مدارس کلامی امامیه است و شاگردان ایشان خیلی تأثیرگذار بودند و به طور کلی کلام امامیه بعد از خواجه، کلاً تحت تأثیر خواجه و مدرسهٔ حلّه است.
شما نگاه کنید همین الان کتابهای درسی که در حوزههای ما از سالهای سال وجود داشته، همین الانش هم در واقع مطرح است، کتاب تجرید الاعتقاد و شرحش کشف المراد که علامهٔ حلّی نوشته یا باب حادی عشر که باز علامهٔ حلّی نوشته شاگرد خواجه نصیره، یا شرحش که فاضل مقداد نوشته، اینها در واقع کتابهای خواجه نصیر یا شاگردان خواجه نصیرند و کتابهای مدرسهٔ حلّه است؛ بنابراین نقش خواجه نصیر در کلام اسلامی یک نقش ویژه است و تأثیرگذار هست.»
مجری: «بله. بسیار خب، خیلی متشکر. در واقع برایند فرمایش حضرتعالی این است که در کلام حلّه ما اگر شاخهٔ کلام را در نظر بگیریم، در واقع استاد ممتاز و مؤسس و ادامهدهندهٔ مسیر کلامی، خواجه نصیرالدین است و طبعاً در حوزهٔ فقه هم محقق حلّی و علامهٔ حلّی هم که شاگرد هر دو بزرگوار بوده، بر همین هم کلام و هم فقه ایشان مدرس بوده و این مسیر را ادامه دادهاند.»
استاد: «بله، ولی خب قبل از خواجه نصیر، ورود خواجه نصیر به حلّه، سدیدالدین حمصی رازی که البته او بزرگ مدرسهٔ ری هست، اما در اواخر عمر که در سفری که به مکه داشته، در مسیر، اهل حلّه از او میخواهند که در این شهر بماند و ایشان اواخر عمرش را در البته سنین خیلی بالا در آنجا بود و کرسی درس داشته؛ ولی بعد از ورود خواجه نصیرالدین طوسی به حلّه است که ما مدرسه یعنی مدرسهٔ حلّه، مدرسهٔ کلامی حلّه به اوج میرسد و این مدرسهٔ حلّه که ما امروزه میشناسیمش با کتابهایی مثل تجرید، کشف المراد، باب حادی عشر، شرح باب حادی عشر و کتابهای ابن میثم و دیگران، اینها در واقع دیگر بعد از خواجه است و از این جهت به یک معنا میشود گفت بنیانگذار، گرچه قبلش هم برخی بزرگان بودند در حلّه، ولی با ورود خواجه نصیر، مدرسهٔ حلّه یک مدرسهٔ مهم در حد مدرسهٔ بغداد و حتی مهمتر از مدرسهٔ بغداد شد.»
مقایسهٔ فیلسوف یا متکلم بودن خواجه نصیرالدین طوسی
مجری: «بسیار خب. سؤال دوم در این خصوص است که همانطور که فرمودید، محقق طوسی هم متکلم بوده، هم فیلسوف بوده، هم ریاضیدان بوده، هم منطقی بوده، هم طبیب و پزشک بوده. اگر بخواهیم بین متکلم بودن و فیلسوف بودن ایشان یک مقایسهای بکنیم یا موازنهای بکنیم، به نظر حضرتعالی ایشان متکلم بودند یا فیلسوف بودند؟ و اساساً چه اصول و معیارهایی داریم برای تفکیک مرز میان متکلم و فیلسوف؟ و احیاناً ممکن است یک شخصیتی هم متکلم باشد، هم فیلسوف باشد؟»
استاد: «ما اینجا دو تا معیار میتوانیم داشته باشیم حداقل که بر اساس این دو معیار قضاوت داشته باشیم دربارهٔ این مسئله که آیا خواجه نصیر فیلسوف بوده یا متکلم یا هر دو.
یک ملاک، تخصص هست؛ یعنی ما بگوییم که متکلم کسی است که یا فیلسوف کسی است که در فلسفه یا در کلام، متخصص و صاحبنظر است و دارای شاگردان و تألیفات و تأثیرگذاری است. اگر این ملاک را ما در نظر بگیریم، باید بگوییم که این دو ملاک قابل جمع است؛ یعنی یک شخص میتواند در دو علم متخصص و صاحبنظر باشد و شاگرد داشته باشد و کتاب داشته باشد.
خب ما میدانیم همانطور که خواجه نصیر کتابهای زیادی در مورد کلام نوشته، کتابهای زیادی هم در مورد فلسفه نوشته که البته مهمترین آنها شرح الاشارات هست؛ شرح الاشارات ابن سینا هست و برای اینکه ما جایگاه فلسفی خواجه نصیر را بدانیم، من یک عبارتی میخواهم از ابن خلدون نقل بکنم که ایشان خب از علمای بزرگ اهل سنت هست و ما میدانیم که فخر رازی باز یکی از علمای بزرگ اهل سنت است و حتی در دوران خودش و حتی بعد از خودش، به عنوان مهمترین دانشمند اهل سنت، مهمترین متکلم، مهمترین فقیه، مهمترین مفسر و تفسیرش مهمترین تفسیر، کتابهای کلامیاش مهمترینِ اهل سنت هست، با توجه به اینکه اشاعره در قرن پنجم و ششم مذهب رسمی جهان، سلجوقیان در واقع اشعری بودند و در واقع این مدرسه یا این مذهب یا این تفکر اشعری، تفکر غالب و رسمی جهان اسلام، یعنی در واقع جهان اهل سنت بوده و امام فخر رازی هم بزرگترین دانشمند [آنان بود].
خب ایشان میآید و در شرحی که بر اشارات مینویسد، شرح الاشارات، فخر رازی را نقد میکند و جالبه که ابن خلدون میگوید که در این بحث بین خواجه و فخر رازی که بزرگترین دانشمند اهل سنته، خواجه نصیر غلبه میکند بر [او]. و این اعتراف یکی از، ایشان میگوید:
«فَلِأَهْلِ الْمَشْرِقِ عِنَایَةٌ بِکِتَابِ الْإِشَارَاتِ لِابْنِ سِینَا...» اهل مشرق، یعنی در واقع از عراق به این سمت، ایران و ماوراءالنهر، بله، شرق جهان اسلام:
«...عِنَایَةٌ بِکِتَابِ الْإِشَارَاتِ لِابْنِ سِینَا وَ لِلْإِمَامِ ابْنِ الْخَطِیبِ عَلَیْهِ شَرْحٌ حَسَنٌ وَ کَذَا لِلْآمِدِیِّ وَ شَرَحَهُ أَیْضاً نَصِیرُ الدِّینِ الطُّوسِیُّ الْمَعْرُوفُ بِخَوَاجَهْ مِنْ أَهْلِ الْمَشْرِقِ؛ بَحَثَ مَعَ الْإِمَامِ...» حالا دیگر این امام مطلق گفته، یعنی امام مطلق در واقع فخرالدین رازی است:
«...فِی کَثِیرٍ مِنْ مَسَائِلِهِ...» با او بحث میکند و مناقشه میکند:
«...فَأَوْفَی عَلَی أَنْظَارِهِ...» یعنی غلبه میکند:
«...وَ بُحُوثِهِ...» بر فخر رازی:
«...وَ فَوْقَ کُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ...» یعنی علیرغم اینکه امام فخر رازی خیلی دانشمند بوده، ولی باز بالاتر از او خواجه قرار گرفته.
خب این خیلی اعتراف مهمی است و نشان میدهد که جایگاه فلسفی خواجه نصیر هم جایگاه والایی است و از این حیث میتوانیم بگوییم ایشان هم فیلسوف بوده، هم متکلم بوده، چنانکه ریاضیدان هم بوده، چنانکه ستارهشناس هم بوده و در علوم مختلف تخصص داشته است.»
ملاک دوم: باور به دیدگاههای کلامی یا فلسفی و تعارضات بنیادین
استاد: «اما اگر ملاک و مبنا و شاخص ما اینجا این باشد که وقتی ما میگوییم متکلم، یعنی کسی که دیدگاههای متکلمان را، دیدگاههای مشهور متکلمان را، یا لااقل اکثر دیدگاههای متکلمان را قبول دارد؛ و فیلسوف کسی است که دیدگاههای مثلاً میگوییم فیلسوف اسلامی، حالا در زمان خواجه که هنوز فلسفههای بعد نیامده، یعنی کسی که دیدگاههای ابن سینا و فلسفهٔ مشاء را قبول دارد. اگر به این ملاک بگوییم، خب ما دیگر نمیتوانیم بگوییم که خواجه هم فیلسوف بوده، هم متکلم. چرا؟ چون فلاسفه و متکلمان در مباحث بسیار مهم و اساسی با هم اختلاف نظر دارند.
متکلمین قائل به خلقت (creation) هستند، فلاسفه قائل به صدور، صدور نوافلاطونیان و emanation. در نتیجه، فلاسفه بر اساس نظریهٔ صدور، سنخیت علت و معلول و ضرورت علت و معلول را قبول دارند، در حالی که متکلمان قائل به توحیدند، سنخیت را به هیچ نحو نمیپذیرند، ضرورت را هم قبول ندارند؛ اساساً قدرت را در مقابل ضرورت قرار میدهند. خواجه با نفی ضرورت، قدرت را اثبات میکند: «وجود العالم بعد عدمه ینفی الایجاب». وقتی ایجاب و ضرورت بین خدا و جهان و علت و معلول نفی شد، تازه قدرت اثبات میشود؛ چون قدرت یعنی اینکه من بتوانم فعل انجام بدهم، بتوانم ترک کنم، ضرورتی در کار نیست.
و در مباحثی مثل معاد جسمانی که متکلمین قائل به معاد جسمانی عنصری هستند، فلاسفه یا اثبات نمیکردند معاد جسمانی را، یا اگر وارد میشدند جسم به معنای عنصر را قبول نداشتند؛ بحث علم به جزئیات و به محسوسات قبل از خلقت، بعد از خلقت، خب اختلافی بود؛ بحث حسن و قبح عقلی که فلاسفه حسن و قبح را اعتباری و عقلایی میدانستند، متکلمان عقلی میدانستند؛ و خیلی از قواعدی که نتیجهٔ حسن و قبحه، مثل معلل بودن افعال الهی به اغراض؛ و عرض به خدمت شما که بحثهای مختلف تو بحث جبر و اختیار، هم اختیار خدا، هم اختیار انسان. در واقع آنها توحید افعالی را به این معنا که در نهایت علت فعل، علت بعید خداست، در حالی که خواجه میگوید که «فَإِنَّا فَاعِلُونَ»، ما هم فاعلیم، یعنی این نیست که فاعل فقط خدا باشد، ما هم فاعلیم؛ و خیلی مباحث دیگری که به هر حال در کلام اختلاف هست بین فلاسفه و متکلمین.
خب پس نمیشود طبق این ملاک که متکلم کسی است که دیدگاههای کلامی را قبول دارد، فیلسوف کسی است که دیدگاههای فلسفی را قبول دارد، دیگر نمیشود یک نفر هر دو را قبول داشته باشد؛ چون رابطهٔ اینها تناقضه. یعنی یا عالم، یکی از آنها حدوث عالمه که عالم حادثه یا قدیم؟ مثلاً سلسلهٔ عقول، قدیماند یا نه، اصلاً عقلی نداریم، اصلاً ماسویالله همهاش حادثه. فاعلیت خدا بالاراده است یا بالعنایه، بالعلم، بالرضا، بالتجلی؟ اینها اختلافات اساسی است؛ یعنی بحثهای معمولی نیست، بحثهای خیلی خیلی زیربنایی است. پس طبق این ملاک نمیشود گفت که یک شخص از جمله حالا خواجه نصیر، هم فیلسوف بوده و هم متکلم؛ پس باید انتخاب کنیم که ببینیم که به چه صورت هست.»
بررسی احتمالات ششگانه دربارهٔ موضع نهایی خواجه
استاد: «اینجا احتمالات، چون این بحث یک بحث کاملاً بسیار چالشی است و افراد و دیدگاههای کاملاً مقابل هم اینجا مطرحه، خوبه یک مقدار بیشتر این را بحث بکنیم. ببینید، سه تا احتمال اینجا وجود دارد که هر کدام از این احتمالها، دو تا احتمال را شامل میشود؛ مجموعاً شش احتمال:
-
یک احتمال، احتمال تبدل رأی است: یعنی مثلاً خواجه خودش دو تا احتمال، این تبدیل میشود به دو تا احتمال: ابتدا دیدگاههای فلسفی داشته بعد برگشته به دیدگاههای کلامی، یا نه، بالعکس؛ اول دیدگاههای کلامی داشته بعد تبدل رأی برایش حاصل شده، مثل اینکه خیلی مثلاً فقها یه نظری دارند فتوایشان عوض میشود. این دو احتمال، یعنی تبدل رأی از فلسفه به کلام یا از کلام به فلسفه.
-
احتمال دوم، تقیه است: باز این هم دو تا احتمال دارد که یکی از این دو علم را، یعنی عقاید مثلاً دیدگاههای فلاسفه یا متکلمان را بر اساس تقیه نوشته، آن دیدگاه دیگر را بر اساس رأی واقعیاش نوشته. این هم دو تا احتمال؛ تقیه بودن فلسفه یا کلام.
-
و احتمال سوم، این است که یکی از اینها به اقتضای علم نوشته شده، یکی هم به اقتضای رأی واقعی: که باز این هم دو تا احتمال میشود؛ که مثلاً خواجه بگوییم که فلسفه را نوشته یعنی فلاسفه اینها را میگویند، یعنی بر اساس دیدگاههای فلسفی آمده کتاب فلسفی نوشته چنانکه منطق هم همینجوریه؛ در منطق همان منطق ارسطویی را توضیح میدهد. اما در کلام نه، این نیست که متکلمان اینها را میگویند؛ دیدگاه خودش را دارد بیان میکند. یا بالعکس، بگوییم در فلسفه دیدگاه خودش را بیان میکند، در کلام دیدگاه متکلمان را میگوید و نه نظر خودش.
خب ببینید، ما قبل از اینکه انتخاب بکنیم از این شش تا احتمال، البته بعضی از این احتمالات با هم قابل جمع است، انتخاب بکنیم کدامیک از اینها درسته، باید ملاک خودمان را مشخص بکنیم. ببینید، ما روشمان نباید روش پیشداورانه باشه، یا بر اساس مثلاً دیدگاهی که ما خودمان راجع به فلسفه و کلام داریم. من میبینم بهخصوص معاصرین در بیاناتشان، چون خودشان مثلاً یک گروهی چون فلسفه را خیلی قبول دارند، کلام را میگویند مثلاً متکلمین حرفهای جدی نزدند، فلاسفه حرف جدی زدند، میگویند خواجه هم آدم بزرگی بوده پس ایشان دیدگاه واقعیاش فلسفهست؛ یا بالعکس، بعضیها میگویند خب دیدگاههای فلسفی که معلومه که خلاف دینه، خلاف عقله، اما دیدگاههای کلامی موافق دینه و خواجه هم یک عالم دینی است، پس حتماً باید دیدگاه واقعیاش دیدگاه کلام باشه. ببینید، این روشها روشهای درستی نیست؛ روشهایی که بر اساس پیشداوری بیان میشود و متأسفانه زیادم میشود روز به روز این نوع اظهارنظرها بر اساس پیشداوری.
ما باید در درجهٔ اول به نصوص و تعابیر خود خواجه نصیر استناد بکنیم؛ ببینیم واقعاً از تعابیرش چه برمیآید؟ آیا تبدل رأی برمیآید؟ تقیه برمیآید؟ یا عرض به خدمت شما که اقتضای علم برمیآید؟ یا بیان دیدگاه خودش دارد برمیآید در کدامیک از اینها، دو تا علم؟ این در درجهٔ اول.
در درجهٔ دوم، شواهد و قرائن؛ حالا این شواهد میتواند شواهد زمانی باشه، کتابها در چه زمانی نوشته شده، مکانی باشه در چه مکانی نوشته شده، اوضاع فرهنگی، سیاسی، مذهبی آنجاهایی که ایشان بوده به هر حال.
ابتدا ما از طریق عبارات اگر بحث بکنیم، ما به نظرمان میرسد که از این شش تا نظریه، دو تایش درسته. نظریهٔ تبدل رأی، نه احتمال اولش، نه احتمال دومش دلیل قاطعی ندارد؛ یعنی چه ما بگوییم ابتدا ایشان مثلاً تفکرات فلسفی داشته برگشته تفکرات کلامی پیدا کرده، یا برعکس، این دو تا احتمال را ما نمیتوانیم قبول کنیم. اما از آن چهار تا احتمال باقیمانده، دو احتمال را ما میتوانیم قبول کنیم: یکی تقیه، منتها کجا؟ ما میخواهیم بگوییم در فلسفه، نه کلام. و آن ملاک دیگر که بحث رأی واقعی و اقتضای علم بود، میخواهیم بگوییم کلام را رأی واقعی خواجهست، اما فلسفه به اقتضای علم؛ یعنی در واقع خواجه نصیر کلام را، کتابهای کلامی را که نوشته، یعنی رأی خودش را گفته بدون تقیه، در حالی که کتابهای فلسفی را به دو جهت نوشته؛ به دو جهت: یک، اقتضای علم؛ که یعنی علم این را میگوید. من دارم توضیح میدهم که ابن سینا این را میگوید، فیلسوفان مشاء این را میگویند، اشکالی هم که جواب شما میدهید بر اساس مبانی این آقایون جوابش اینه؛ و دوم، بحث تقیه. یعنی ما دو تا عامل را اینجا مؤثر میدانیم: در یک طرف که کلام باشه رأی واقعی، در یک طرف که فلسفه باشه اقتضای علم و تقیه.»
شواهد متنی بر تمایز رویکرد در کتب فلسفی و کلامی
استاد: «حالا توضیح میدهیم که این در واقع به چه صورته. اما راجع به اصطلاح عبارتهایی که خواجه بیان کرده که از آن فهمیده میشود که کلام را در واقع رأی واقعیاش هست و فلسفه را به خاطر اقتضای علم نوشته یا تقیه. ببینید، یکی از شواهد، مقدمهٔ کتاب شرح الاشارات است که مهمترین کتاب فلسفی ایشان حساب میشود و کتاب درسی است؛ یعنی همانطوری که تجرید کتاب درسی است، در واقع شرح الاشارات هم کتاب درسی است. ایشان در مقدمهٔ کتاب شرح الاشارات تصریح میکند که من تقریر میکنم دیدگاههای فلسفهٔ مشاء را و نظر خودم را نمیگویم، و در واقع من میخواهم معنای سخن ابن سینا را بگویم چیه:
«أَنْ أُقَرِّرَ مَا تَقَرَّرَ عِنْدِی مِمَّا هُوَ مِنْ مَعَانِی الْکِتَابِ الْمَذْکُورِ وَ مَقَاصِدِهِ...» مقصود مؤلف را میخواهم بگویم:
«...وَ مَا یَقْتَضِی إِیضَاحُهُ مِمَّا هُوَ مَبْنِیٌّ عَلَی مَبَانِیهِ وَ قَوَاعِدِهِ...» این خیلی مهمه؛ یعنی حرف ابن سینا را هم که میخواهم توضیح بدهم، بر اساس مبانی ابن سینا میخواهم توضیح بدهم. یعنی حرف بهفرض امام فخر رازی را که میخواهم اشکالش را جواب بدهم، میخواهم بگویم علی المبنای ابن سینا جواب اینه، نه علی المبنای خودم.»
مجری: «و نه علی المبنای مکتب اشراق مثلاً.»
استاد: «یا اشراق یا فخر رازی. من طبق مبنا... یعنی شما که داری اشکال میکنی جناب فخر رازی، طبق مبنای خودت داری اشکال میکنی؛ طبق مبنای ابن سینا جواب این اشکال اینه. من ممکنه خودم اون مبنا را قبول نداشته باشم، ولی طبق مبنای ابن سینا جواب اینه. لذا تصریح میکند: «عَلَی مَبَانِیهِ وَ قَوَاعِدِهِ»، نه نظر خودم؛ نظر خودم را نمیگویم. بعد میگوید در ادامه میگوید:
«...مُقْتَصِراً عَلَی ذِکْرِ الْمَقَاصِدِ الَّتِی قَصَدَهَا...» من میخواهم ببینم ابن سینا چی را قصد کرده.
حتی در بحث علم خدا، یک بار ایشان این را نقض کرده؛ در بحث علم خدا که فلاسفه قائل به علم مستقیم به اشیای مادی جزئی نیستند چون شرط تجرد را ندارد، آنجا ایشان حمله میکند و رد میکند و بعد آنجا میگوید من اول کتاب گفتم که این کار را نمیکنم، نظر خودم را مطلقاً نمیگویم، نظر ابن سینا را میخواهم توضیح بدهم؛ اما دیگر حالا اینجا دیگر از دستم در رفت!»
مجری: «استثنائاً!»
استاد: «استثنائاً این خیلی مسئلهٔ حساسی است، نتوانستم تحمل کنم!
خب این مقدمهٔ کتاب شرح الاشارات. اما مقدمهٔ کتاب تجرید را وقتی ما نگاه میکنیم، اصلاً بیان این نیست که مثلاً من میخواهم دیدگاه متکلمان را بگویم؛ اتفاقاً اینجا میگوید من میخواهم آنی که خودم بهش رسیدم بگویم و آنی که در نهایت ادله آن را تأیید میکند و آن بهترین حرفه:
«مِمَّا قَادَنِی...» میگوید از من خواسته شد که کتابی بنویسم دیدگاههای خودم را بگویم و فلان و اینها، و من این کتاب را نوشتم:
«...وَ فِی هَذَا الْکِتَابِ... مِمَّا قَادَنِی دَلِیلُ الْعَقْلِ إِلَیْهِ...» آن مطلبی که دلیل من را به سوی او برد:
«...وَ قَوِیَ اعْتِقَادِی عَلَیْهِ...» آن هم نه هر مطلبی که قبول دارم، مطلبی که یقین دارم بهش؛ یعنی اعتقادم به قوت رسیده آنجا:
«...وَ سَمَّیْتُهُ بِتَجْرِیدِ الِاعْتِقَادِ.»
خب پس این معلوم میشود که ببینید، تصریح دارد میکند؛ در کلام میگوید عقیدهٔ خودمو میگم، اونی که براش دلیل پیدا کردم و یقین دارم. در فلسفی میگوید من از خودم هیچی نمیگمها! من نظر ابن سینا، مقصود اونو میخوام توضیح بدم. ببینید، از این دیگر صریحتر میتوانست؟ حالا این دو تا عبارت، عبارتهای دیگری هم هست.
مثلاً جالبه در کتاب اجوبة المسائل النصیریة، قونوی که از عرفاست سؤالاتی از خواجه میکند به عنوان یک فیلسوف؛ میگوید که نظر ما در اینجا ما یعنی عرفا، تعبیرش اینه که «وَ نَحْنُ نَقُولُ...» مثلاً در مورد رابطهٔ وجود و ماهیت یا در خدا که آیا مثلاً وجود زائده بر ذاته یا عینه ذاته چیه، میگوید ما اینجوری میگوییم یعنی ما عرفا، اما شما چی میگویید؟ «وَ مَا عِنْدَکُمْ؟» شما چی میگویید؟
خواجه در جواب نمیگوید ما اینجوری میگوییم. قاعدتاً اون وقتی میگوید ما اینجوری میگوییم شما چی میگویید، شما هم باید بگویید ما اینجوری میگوییم. چرا؟ چون خودشو جزو فلاسفه نمیداند؛ میگوید اونا اینجوری میگن! میگوید فلاسفه، شما سؤال کردید، میگوید که ایشان اینگونه میگویند. مثلاً میگوید که تو بحث قاعدهٔ الواحد میگوید که:
«إِنِّی أُبَیِّنُ مَا فَهِمْتُهُ مِنْ کَلَامِهِمْ...»
من در واقع، چرا اینو میگه؟ چون اگر ایشان بگوید که من، نظر ما اینو میگیم، خب خودش رد کرده قاعدهٔ الواحد را در کتابهای دیگرش! اینجا میگوید نه، اونا، من اونی که فهمیدم از سخنان فلاسفه اینه. جواب، تو که دیدگاه ما فلاسفه را خواستی، نمیگوید ما فلاسفه اینجوری میگیم، میگوید اونا اینجوری میگن.
خب اینا معنا داره دیگر. اما چرا تو تجرید نمیگوید اینجوری نمیگیم؟ میگوید من اینو میگم، میگوید من به اینجا رسیدم، یقین دارم به این مسئله.
یا مثلاً ببینید، همین قاعدهٔ الواحد را، همین قاعدهٔ الواحد را که اینجا دارد دفاع میکند ازش در همین کتاب چیز، اجوبة المسائل النصیریة و نیز در کتاب اشارات و بقیهٔ کتابها، دفاع که نمیکند، یعنی توضیح میدهد ولی اشکال نمیکند؛ همین را، و جالبه که فخر رازی در قاعدهٔ الواحد که میخواهد اشکال کند به ابن سینا، میگوید این «فِی غَایَةِ الرَّکَاکَةِ»، رکیکه، یعنی حرف سستیه.
حالا جالبه که همین خواجه نصیر که جواب فخر رازی را میدهد، اشکال فخر رازی به قاعدهٔ الواحد، خودش در کتاب فصول میگوید: «فِی غَایَةِ الرَّکَاکَةِ» قاعدهٔ الواحد! اونجا دفاع کرده، ولی همون تعبیر فخر رازی را به کار میبره. یعنی همونی که متکلمین قائل بودند که به هر حال وقتی خدا خلق میکند، قاعدهٔ الواحد درست نیست؛ دهها چیز را، هزاران چیز را اراده میکند. اون مال صدوره که ما قبول نداریم اونو.
خب این، حالا البته تعابیر زیاده، من این یک دسته؛ اینا تعابیری است که تصریح میکند به اینکه دیدگاه کلامی دیدگاه خودمه، دیدگاه فلسفی دیدگاه فلاسفهست نه من.»
شواهد تاریخی و شرایط تقیه در دورهٔ حضور در قلاع اسماعیلیه
استاد: «اما راجع به تقیه بودن؛ ببینید، ما باز در مورد تقیه بودن هم هم از عبارات ابن سینا میتوانیم استفاده کنیم، هم از شرایطی که ابن سینا در آن شرایط زندگی میکرد.»
مجری: «محقق طوسی؛ فرمودید ابن سینا.»
استاد: «نه نه، محقق طوسی، پوزش میخواهم، محقق طوسی زندگی میکرده. اما راجع به عبارات، اول عبارات را عرض میکنم، بعد شواهد.
راجع به عبارتها، ایشان در آخر کتاب اشارات، یعنی جلد سوم، صفحهٔ آخر، اون آخرِ آخر دیگه وقتی تمام میشود، میگوید من این کتاب را در یک شرایطی نوشتم، شرایط بسیار دشواری بود؛ شرایطی بود که تشبیه میکند به جهنم، مثل اینکه تو جهنم بودم.»
بررسی شرایط تاریخی و دوران حضور خواجه در قلاع اسماعیلیه
مجری: «ببخشید، دورهٔ حضور ایشان در قلاع اسماعیلیه هست؟»
استاد: «بله، بله، بله.
حالا شاید بهتر بود قبل از اینکه من عبارت را بگویم، آن مکان و زمان را عرض بکنم، بعد عبارتها را بگویم. ببینید، کتابهایی که ایشان در مورد فلسفه نوشته اکثرشان، اکثر این کتابها در قلعههای اسماعیلیه نوشته شده است؛ یعنی زندگی خواجه نصیر را ما میتوانیم به سه مرحله تقسیم بکنیم:
دورهٔ اول، دورهٔ تحصیل و جوانی و اینها است، که تقریباً تا سی، سی و یکسالگی این ادامه دارد.
دورهٔ دوم که در واقع باید دورهٔ بازدهی و مثلاً تدریس و اینها باشد، ایشان خب شرایط خاصی در جهان اسلام حاکم بود؛ ایشان از دست در واقع سنیها و به اصطلاح حکومت بنیعباس در واقع و سلجوقیان که متعصب بودند و با شیعه خوب نبودند، به هر حال خودشان شیعهٔ امامیه بوده، ولی از دست سلجوقیان فرار میکند به قلعههای اسماعیلیه.
خب اسماعیلیه ما میدانیم فرقههای مختلفی هستند؛ یکی از، در واقع ما اسماعیلیهٔ خالصه داریم، اسماعیلیهٔ قرامطه داریم و اسماعیلیهٔ فاطمیون. در واقع اینها هم با حکومت بنیعباس و سلجوقیان میجنگیدند؛ یعنی حکومت فاطمیان در شمال آفریقا، یعنی از قسمت غرب جهان اسلام میجنگیدند با این حکومت بنیعباس، قرامطه از سمت جنوب، و اسماعیلیهٔ حسن صباح و قلعههایی که در ایران بود از سمت غرب، از سه سمت با حکومت میجنگیدند.
و خب خواجه چون روابطش با حکومت عباسی خوب نبود و خوف جانش را داشت، قاعدتاً پناه میبرد در ایران به اسماعیلیه. اسماعیلیه در ایران شاخهای از اسماعیلیهٔ فاطمیون بودند که بعد از انقراض فاطمیون در شمال مصر، اینها ادامه داشتند.»
مجری: «بله، شاخهٔ نزاریان.»
استاد: «بله، و اکثر شاخههایی هم که امروزه وجود دارد مال همین شاخههای مال اسماعیلیهٔ فاطمیون است؛ مال قرامطه و اسماعیلیهٔ اصلی از بین رفتند.
به هر حال ایشان پناه میبرد؛ البته اینجا دو تا قول هست: بعضیها میگویند خواجه آنجا اسماعیلی بوده یا اسماعیلی شده؛ این قول، قول خیلی پرطرفداری نیست. بیشتر میگویند که به اصطلاح به آنجا پناه برده است.
حالا راجع به پناه بردن هم بعضیها میگویند نه، اصلاً آن داعیان اسماعیلی ایشان را دستگیر کردند بردند، یعنی با تهدید رفته؛ بعضیها میگویند نه، خودشان رفته ولی از ترس در واقع جانش، جانش یعنی از ناحیهٔ حکومت عباسی و سلجوقیان.
به هر حال ما این فرض را در نظر میگیریم که خواجه واقعاً یک شیعه است، شیعهٔ اثناعشری، امامی، و آنجا پناه برده که از دست حکومت اینها پناه برده، سلجوقیان و بنیعباس پناه برده به آنجا؛ و همچنان امامی است، اسماعیلی هم نشده. این قول مشهور را ما فرض میگیریم و داریم بحث میکنیم که ایشان واقعاً...
ببینید، اسماعیلیه بهطور کلی از جمله فاطمیون بهخصوص، که اینها هم شاخهای از فاطمیون بودند، به فلسفه و عرفان گرایش داشتند؛ نه گرایش داشتند، اصلاً طرفدار بودند!»
مجری: «بله، پایهٔ تفکرشان...»
استاد: «پایهٔ تفکرشان، اصلاً دیدگاههایی که دارند در زمینههای مختلف، همین عقول و عقل چه و عقل انواع و اقسام، تشکیلاتشان را بر اساس همان مباحث فلسفی طراحی کردند فاطمیون. اینها حتی به فلسفهٔ یونان هم خیلی علاقه داشتند.»
مجری: «بله، در رسائل اخوان الصفا...»
استاد: «اخوان الصفا، احسنت، میخواستم همین را عرض بکنم. کاملاً این محسوس است که به فلسفه و فلسفهٔ یونان و طبیعتاً فلسفهٔ اسلامی هم که مشتق از فلسفهٔ نوافلاطونی است که اینها هم به همان فلسفهٔ نوافلاطونی در واقع توجه داشتند، نه فلسفهٔ ارسطو و افلاطون. به عرفان هم اینها گرایش داشتند؛ اصلاً اینها معروف به باطنیه هستند و اهل تأویلند.
بنابراین طبیعی است که در این قلعهها که ایشان حدوداً 26 سال آنجا زندگی کرده، زمان کمی هم نبوده، ایشان نمیتوانسته کتاب کلامی بنویسد آن هم کلام امامیه؛ اصلاً امکانش نبوده است. اما فلسفه مورد حمایت بوده؛ طبیعتاً وقتی کتاب کلامی نمیتوانسته بنویسد، کتاب فلسفی میتوانسته بنویسد، باید فلسفی مینوشت.»
مجری: «حداقل مخالفت نمیشده است.»
استاد: «نمیشده، حداقل مخالفتی نمیشده است؛ و البته تصریح هم میکند که این عقاید من نیست، یعنی در واقع همان اقتضای علم. اقتضای علم، یعنی در واقع کتابهای فلسفی را در شرایط تقیه نوشته، نه اینکه کتاب کلامی را.
کتاب کلامی را چه زمانی نوشته است؟ تجرید را چه زمانی نوشته است؟ فصول را چه زمانی نوشته است؟ بعد از اینکه اسماعیلیه منقرض شد و مغولها آمدند؛ همان در واقع یک سال بعد از فتح قلعههای همین الموت، بغداد فتح شد.»
مجری: «656، هلاکو وارد بغداد شد و...»
استاد: «656؛ حالا 655 هم ظاهراً همان خورشاه تسلیم شد، یا چهار یا پنج تسلیم شد؛ البته به پیشنهاد خود خواجه. چون اگر تسلیم هم نمیشد، در واقع نابود میشدند به هر حال.
وقتی بعد که خواجه بیاید، میشود وزیر هلاکوهان، قدرت پیدا میکند؛ هلاکو هم که سنی نبوده است که دیگر، عرض به خدمت شما اسماعیلی هم که نبوده است، یعنی تعصب آنگونه نداشته است.
خب در اوج قدرت میآید کتابهای کلامی را، تجرید و فصول را مینویسد و آن کتاب تلخیص المحصل، که اینها مهمترین کتابهای خواجه این سه تا است دیگر. ببینید، آنجا دیگر دستش باز است؛ یعنی رصدخانه تأسیس [میکند]، اینقدر قدرت داشته، خب تأسیس رصدخانه به این سادگی که نبوده است که، پول میخواهد، امکانات میخواهد، دستش، وزیر بوده، دستش باز بوده است. دیگر آنجا دیگر شرایط تقیه نیست؛ یعنی از هلاکو بخواهد تقیه بکند؟ در شیعه و سنی مثلاً، در این مباحث فلسفه و کلام؟ اصلاً جای اصلاً موضوع ندارد!
حالا من تعجب میکنم بعضی معاصرین و دوستان ما که چهجوری این حرفها را میزنند؛ میگویند مثلاً خواجه تقیه کرده کلام را نوشته است! اصلاً شرایط تقیه وجود ندارد برای نوشتن کلام. بله، برای فلسفه وجود دارد؛ چون آنجا اسماعیلیها گرایش فلسفی داشتند، اسماعیلیها مقابل امامیه بودند، گرایش فلسفی داشتند، اصلاً به تعبیر شما بر اساس مبانی فلسفی، آنهایی که آمدند برای اسماعیلیه جهانبینی درست بکنند بر اساس فلسفه درست کردند، فلسفهٔ نوافلاطونی درست کردند که فلسفهٔ اسلامی هم از همانجا نشئت گرفته است.
بنابراین کاملاً مشخص است که کتابهایی که قاعدتاً در این قلعههای اسماعیلیه نوشته میشود در شرایط تقیه است، نه کتابهایی که در شرایط قدرت و وزارت نوشته میشود و پادشاه هم نه شیعه است، نه سنی است، نه فیلسوف است، نه عارف است، نه... اصلاً شرایط تقیه نیست.»
اهداف نگارش شرح اشارات و نقد فخر رازی
استاد: «البته من اینجا یک احتمال دیگری هم میدهم و آن اینکه ایشان که آنجا در واقع کتابهای فلسفی را نوشت، بهخصوص راجع به شرح الاشارات، ایشان در واقع دو تا هدف داشته با شرح الاشارات:
یکی همان اقتضای علم که یک کار علمی میکند، مثل خیلیها کتابهایی مینویسند به اقتضای مثلاً یک علمی. مثلاً ما استادهایی داشتیم میگفتیم آقا مثلاً این نظریه را شما الان دارید درس میدهید درست است یا نه؟ میگوید من کاری ندارم درست است، ایشان این را میگوید؛ هنوز خودم به نتیجهای نرسیدهام، اقتضای علمی این است، یعنی من الان کانت را دارم درس میدهم کانت این را میگوید. حالا ممکن است یک نقدی هم هنوز پیدا نکردهام برایش، یا حتی پیدا هم کردهام ولی نمیگویم؛ دارم کانت را درس میدهم.
عرض به خدمت شما که یک هدف دومی هم داشته در شرح الاشارات، چنانکه خودش در مقدمه هم میگوید؛ میگوید من اینجا دو تا هدف دارم: یکی شرح بدهم که ابن سینا چه میخواسته بگوید، یعنی اقتضای علم؛ و دوم فخر رازی را نقد کنم.
خب چرا باید فخر رازی نقد میشد؟ چون فخر رازی بزرگترین دانشمند اهل سنت است، دارد روز به روز شهرتش بیشتر میشود، حرف اول را میزند، دانشمند درجهیک جهان اهل سنت است، کتاب بر علیه شیعه مینویسد، ادلهٔ امامت امیرالمؤمنین را در تفسیرش یکیک جواب میدهد؛ یعنی قهرمان در واقع اهل سنت است و بزرگترین دانشمند است. اگر ما اثبات بکنیم که ایشان که دارد اشکال میکند به فلسفه، درست نفهمیده است فلسفه را، یا این اشکالش وارد نیست، این شکسته میشود. یعنی به تعبیر دیگر، امام فخر رازی دشمن مشترک بین اسماعیلیه و امامیه است. که بالاخره این دو تا شاخه، دو تا مذهب از امامیهاند و هر دو در مقابل اشاعرهاند؛ حالا آنها که از نظر مسلحانه و جنگ و اینها مقابل هم بودند، از نظر مذهب هم مقابل آنها بودند. لذا بهترین شرایط، بهترین کاری که میشود اینجا کرد حالا که ما نمیتوانیم دیدگاه خودمان را بگوییم، دشمن مشترک را بزنیم!
اما عبارت؛ پس بنابراین کاملاً شرایط قلعههای اسماعیلیه شرایط، شرایط تقیه است و بهترین کار را به نظر من خواجه کرد: هم یک کار علمی انجام داد و هم دشمن مشترک را نقد کرد.
اما عبارت؛ ببینید، در من عبارت مقدمهٔ اشارات را خواندم که ایشان میگوید اینها حرفهای من نیست، مقصود ابن سینا را میخواهم توضیح بدهم. در آخر اشارات هم، جلد سه، صفحهٔ آخر، میگوید این کتاب را من در شرایطی نوشتم:
«رَقَمْتُ أَکْثَرَهَا فِی حَالٍ صَعْبٍ لَا یُمْکِنُ أَصْعَبُ مِنْهَا حَالٌ...» من در شرایط بسیار سختی نوشتم که اصلاً سختتر از این شرایط ممکن نیست:
«...وَ رَسَمْتُ أَغْلَبَهَا فِی مُدَّةٍ کُدُورَةِ بَالٍ بَلْ فِی أَزْمِنَةٍ یَکُونُ کُلُّ جُزْءٍ مِنْهَا ظَرْفاً لِغُصَّةٍ وَ عَذَابٍ أَلِیمٍ...» خب ما عذاب الیم را برای جهنم به کار میبریم دیگر!
«...وَ نَدَامَةٍ وَ حَسْرَةٍ عَظِیمٍ...» حسرت، یوم الندامه، یوم الحسره، این قلعههای اسماعیلیه بوده است!
«...وَ أَمْکِنَةٍ تُوقَدُ کُلُّ آنٍ فِیهَا زَبَانِیَةٌ نَارِ جَحِیمٍ...» یعنی دارد ویژگیهای جهنم را میگوید!
«...وَ یَصُبُّ مِنْ فَوْقِهَا حَمِیمٌ مَامَ زَاوَقْتُ لَیْسَ عَیْنِی فِیهِمَا قَطّ...» همهاش در حال گریه بودم:
«...وَ لَا بَالِی مُکَدَّراً...»
بعد این شعر را میخواند:
«به گرداگرد خود چندان که بینم / بلا انگشتری و من نگینم»
دیگر یعنی من دیگر در مرکز تمام بلاها؛ و آخرش هم دعا میکند، میگوید که خدا من را نجات بدهد:
«...وَ فَرِّجْ عَنِّی مَا أَنَا فِیهِ...» فرج، خدایا این فرج بیاور که من نجات پیدا بکنم.
به هر حال این یک تعبیری است که نشان میدهد شرایط آنجا شرایط خوشی و اینکه نظر خودش را بگوید مساعد نبوده است؛ همین شرایط تقیه است دیگر، طبیعی است دیگر، کاملاً هم طبیعی است که اینگونه باشد.»
اشارات خواجه در رسالهٔ سیر و سلوک و اخلاق ناصری
استاد: «یا در رسالهٔ سیر و سلوک، الان بحث ما عرفان نیستها، ولی من این را میخواهم بگویم از جهت اینکه شرایط تقیه را عرض بکنم، شرایط سخت و اینکه ایشان نمیتوانسته است؛ آنجا اول...»
مجری: «این رسالهٔ سیر و سلوک، همان روضة التسلیم است؟»
استاد: «عرض به خدمت شما که...»
مجری: «که حالوهوای اسماعیلی دارد؟»
استاد: «نه، نه، نه. رساله، روضة التسلیم یک کتاب دیگر است؛ این یک کتاب دیگر است. آنجا اتفاقاً یک عبارتی هست، آنجا هم یک عبارتی هست که بر تقیه دلالت میکند.
اینجا ایشان در یک جایی میگوید، یک قسمتی از این کتاب میگوید که مدتی بود که این سلطانالدعاة که رئیس دعوت اسماعیلیه بوده است ظاهراً، ایشان به من میگوید که دیدگاههایت را در مورد همین سیر و سلوک و اینها بنویس، به من بده؛ اما من هی به تأخیر میانداختم و هی میگفتم نه. چرا؟ چون درست نیست آدم عقیدهٔ خودش را بنویسد صریح! ببینید، اصلاً کاملاً نشان میدهد شرایط تقیه است. ولی ظاهراً ایشان اینقدر فشار آورده است که ایشان مجبور شده است این کار را بکند. یعنی اصلاً این تعابیر نشان میدهد که شرایط، شرایط عادی نبوده است دیگر.
یا میگوید که بله، من وقتی رسیدم به اسماعیلیه، دیدم حرف حق را اینها میگویند! دیگر اصلاً نیازی نیست دیگر من تحقیق کنم دیگر، اینها دیگر مذاهب دیگر را دیگر نیاز نیست بررسی کنم. ببینید، اصلاً این تعبیر، این بیان، خواجه که تا آخر عمر در حال تحقیق بوده است، بعدش هم ما تقریباً قبول داریم همهمان که چه آنهایی که میگویند ایشان فیلسوف بوده است، چه اینهایی که میگویند متکلم، که ایشان بالاخره امامی بوده است، اسماعیلی نبوده است. یعنی تعابیری که من حالا نمیخواهم محتوای کتاب را، بر تقیه و شرایط غیرعادی دلالت میکند.
یا مثلاً در رسالهٔ آغاز و انجام و همینطور کتاب روضة التسلیم، باز ایشان اولاً، حالا راجع به رسالهٔ آغاز و انجام که اساساً بعضیها گفتند این کتاب از ایشان نیست، به خاطر اینکه سبک بیانش، و ادلهای دارند؛ بعضیها مثل هانری کربن میگویند نه، ایشان مال ایشان است. به هر حال مورد اختلاف است نسبتش به خواجه. ولی حالا بهفرض که از خواجه باشد، خب ایشان اولاً عقایدی را اینجا راجع به قیامت مطرح میکند که عقاید اسماعیلیه است؛ غیر از اینکه به روشهای تأویلی، که اصلاً با گروه خونی خواجه نصیر خیلی نمیخواند، کاملاً در حالوهوای اسماعیلی. یعنی این کاملاً نشان میدهد که اینها در واقع در شرایط، میگویم ما الان نمیخواهیم محتوا را بحث کنیم، فقط شواهدی را برای این میآورم که ایشان در حال تقیه بوده است.
یا آن مقدمهٔ دومی که ایشان وقتی خلاص شد از قلعههای اسماعیلیه، یک مقدمهای نوشت بر کتاب عرض به خدمت شما که اخلاق ناصری، مقدمهٔ دوم کتاب اخلاق، ایشان در همین در اخلاق ناصری تو همان مقدمهٔ دوم، بعد از رهایی از قلعهها میگوید نوشتن کتاب اخلاق ناصری در زمانی انجام شد که دست تقدیر مرا به قلعهٔ قهستان پایبند کرده بود که به ناچار به خاطر حفظ جان و آبروی خود، دیباچهای بر وفق عقیدهٔ آن جماعت و بزرگانشان نگاشتم، با اینکه عقیده و آداب آنان را با راه اهل شریعت و سنت مخالف است؛ عقیدهٔ اسماعیلی با شریعت و دین مخالف است. در حالی که آنجا گفت من که به اسماعیلیه رسیدم دیدم دیگر این درست است! معلوم است که تقیه است دیگر اصلاً.»
تاریخگذاری آثار و نتیجهگیری پیرامون هویت کلامی خواجه
استاد: «اما نکتهٔ آخر در این بحث، تاریخ نوشته شدن این کتابها است. ببینید، شرح الاشارات قول مشهور 640، غیرمشهور 644؛ به هر حال در قلعهها نوشته شده است. اساس الاقتباس 642، باز به همین صورت؛ اما تجرید الاعتقاد...»
مجری: «قواعد العقائد هم فکر میکنم تو همان دورهٔ حضور در قلاع نوشته شده است.»
استاد: «ممکن است، الان این اینجا جلوم نیست. بله، قواعد هم خیلی صریح نیست در دیدگاه کلامی؛ یعنی همینجور قولها را نقل...»
مجری: «بله، بله، گزارشگونهای دارد.»
استاد: «اقوال را نقل میکند بیشتر، اصلاً این نیست که من این را میگویم، استدلال فلان، مثل تجرید نیست که عقیدهٔ خودش [باشد]، بله، همینطور است.
تجرید در سال 606 قول مشهور، بعضیها میگویند دیر، بعد از این نوشته شده است؛ و تلخیص المحصل 669، و در نهایت کتاب به اصطلاح فصول، سه سال قبل از وفاتش، در 72 سالگی و سه سال قبل از وفاتش، که دیگر فصول کاملاً دیگر تقریباً مثل تجرید هست، بلکه بعضی جاها حتی بیشتر فلسفه را نقد میکند، تعابیرش تندتر است.
به هر حال از نظر زمانی هم به همین صورت هست؛ بنابراین ما در نهایت به این نتیجه میرسیم که ایشان در کتابهای فلسفی، البته این به این معنا نیست که بعد که خلاص شده هیچ کار فلسفی نکرده، هیچ رساله، نه، دارد؛ ولی عمدتاً اکثر به اصطلاح این کتابها در آنجا نوشته شده به دو حیث، دو تا حیثیت دارد: یکی اقتضای علم که فلسفه این را میگوید، و یکی در شرایط تقیه؛ و نکتهٔ سوم هم که ما اضافه کردیم، دشمن مشترک. آن این سه نکته را باید توجه کنیم.
در حالی که کتابهای کلامی بهخصوص کتاب تجرید و تلخیص المحصل و فصول، اینها فصول که اصلاً آخرهای عمر، در شرایط قدرت و در شرایطی که تمکن داشته و هیچ شرایط تقیهای درش وجود نداشته نوشته؛ و عرض به خدمت شما که بنابراین از این حیث باید بگوییم ایشان متکلم است.
از حیث اول که گفتیم متخصص، صاحبنظر، هم ایشان فیلسوف است، هم متکلم؛ اما از حیث اینکه چه دیدگاهی داشته واقعاً، اعتقادش چه بود، ایشان همچنان از اول تا به آخر یک متکلم امامیه بوده و دیدگاههای کلامی داشته، و عرض به خدمت شما علیرغم اینکه در رشتههای مختلف تخصص داشته و به اقتضای آن رشتهها کتاب نوشته است.»
تحول کلام اسلامی و تفکیک لطیف الکلام از جلیل الکلام
مجری: «بسیار خب، خیلی متشکر. سؤال بعدی دربارهٔ تغییر و تحول کلام، یعنی هم کلام اسلامی و هم بهطور خاص کلام امامیه توسط محقق طوسی هست. ما معتقدیم که کلام پیشاخراجه با کلام پساتوسی تفاوتهایی با هم دارد؛ هم از حیث ادبیات و هم کموبیش از حیث ساختار. دیدگاه حضرتعالی را میخواستم بپرسم که این تغییر و تحول در مبانی کلام بوده، در مسائل کلامی بوده، یا در اهداف کلامی بوده؟ یا به تعبیری میتوانیم بگوییم که کلام امامیه تغییر گفتمان داده یا نه، نسبت به کلام دورهٔ قبل؟»
استاد: «درست است. ببینید، ما باید تکلیف دو بخش از کلام را از هم جدا بکنیم:
یک بخش که از قدیم به آن میگفتند «لطیف الکلام» یا «دقیق الکلام»، گاهی هم میگفتند «مقدمة الکلام»، که مباحث فلسفی، عمدتاً مباحث جهانشناختی بود حول محور جوهر و عرض، و مباحث اپیستمولوژی معرفتشناسی بود و مباحث وجودشناسی، وجود و عدم و اینها.
خب خواجه نصیر اینجا در کلام خواجه نصیر و بعد از خواجه نصیر، واقعاً یک تحولی رخ داده است؛ به این معنا که فلسفهٔ مشاء را خواجه برداشت آورد گذاشت به جای لطیف الکلام، منتها نه اینکه عیناً این کار را کرده باشد؛ مواردی از آن مباحث جهانشناختی، جوهر و عرض و بحثهایی که به هر حال، خب خواجه در تجرید دو تا مقصد اول را به همین مباحث اختصاص میدهد: مقصد اول را اسمش را میگذارد «امور عامه» (فی الوجود و العدم)، مقصد دوم را «فی الجواهر و الاعراض» که میشود گفت مثلاً کاسمولوژی، جهانشناختی؛ آن میشود اونتولوژی اولی، این دومی میشود کاسمولوژی. مباحث اپیستمولوژی را دیگر مستقل نکرده، در لابهلا آورده است.
این خیلی تحت تأثیر فلسفهٔ مشاء است و به یک معنا فلسفهٔ مشاء هست، منتها مواردی از فلسفهٔ مشاء که با جلیل الکلام هماهنگ نیست و با کلاً دیدگاههای متکلمین هماهنگ نیست، آنها را ایشان نقد میکند.»
مجری: «در لطیف الکلام.»
استاد: «در لطیف الکلام؛ مباحثی از لطیف الکلام که ایشان حالا امور عامه آورده که با جلیل الکلام هماهنگ نیست را نقد میکند؛ مثلاً حدوث زمانی. ایشان در همان مباحث امور عامه، مقدمات، حدوث زمانی را اثبات میکند، در حالی که فلاسفه معتقد به قِدم بودند.
قاعدهٔ الواحد، که فلاسفه معتقد بودند به آن، ایشان رد، ایشان رد میکند؛ در تجرید میگوید با فاعل مختار بودن خدا نمیسازد، در فصول میگوید این خیلی سست است و این در واقع ضعیف است، «فِی غَایَةِ الرَّکَاکَةِ» هست. و اصلاً لازمهاش این است که اشیاء همه باید طولی بشوند بر اساس قاعدهٔ الواحد، و در واقع کثرت اصلاً قابل توجیه نیست در آن عقل فعال؛ چطور شده از عقل فعال فلک، جسم فلک، نمیدانم نفس فلک، عقل دوم، قابل توجیه نیست.
مورد سوم نفی عقول است؛ عقول عشره، عقول مجرد، که ایشان میگوید ادلهٔ اینها تمام نیست، دلایل فلاسفه را میآورد رد میکند. ببینید، اینها چون با مبانی کلامی در مباحث جلیل الکلام هماهنگ نبود و با لطیف الکلام، این قسمت فلسفهٔ مشاء را نقد میکند، کنار میگذارد.
یا بحث هیولی، مادهٔ اولی، رد میکند.
یا بحث قدرت؛ چون قدرت را میدانید خواجه دو جا بحث میکند: هم در امور عامه بحث میکند، هم در جلیل الکلام، یعنی هم در خداشناسی...»
مجری: «به عنوان صفت قدرت.»
استاد: «اولین صفت خدا صفت قدرت است. خب اینجا در واقع ایشان همان تعریف متکلمان، «صِحَّةُ الْفِعْلِ وَ التَّرْکِ» را میآورد؛ و جالب است که برای خدا که میخواهد صفت قدرت را اثبات کند، از طریق با استفاده از حدوث زمانی: «وُجُودُ الْعَالَمِ بَعْدَ عَدَمِهِ» یعنی حدوث زمانی، «یَنْفِی الْإِیجَابَ»، این هم برهان خلف است؛ یعنی ضرورت فلسفی را رد میکند. وقتی ضرورت فلسفی رد شد، قدرت اثبات میشود؛ قدرت یعنی ضرورتی نیست، قادر میتواند: «الْقَادِرُ هُوَ الَّذِی یَصِحُّ مِنْهُ الْفِعْلُ وَ التَّرْکُ مَعاً»، هر دو، نه اینکه علت، علت یک طرف هست، علت باشد حتماً معلول هست؛ نه، این علت میتواند، قادر مختار، الف را اراده بکند، میتواند ب را، میتواند ج را، و هیچ ضرورتی در کار نیست.
اما بحث کلام به معنای خاص کلمه، که بحث جلیل الکلام است، ببینید خواجه در آن اختلافات اصلی فلاسفه و متکلمین، همهٔ موارد تقریباً، حالا این تقریباً میگویم استثنائاتش را عرض میکنم، همان دیدگاههای متکلمان را دارد در کلیات، در آنجایی که فلاسفه با متکلمین اختلاف داشتند.
مثلاً، مثلاً اولیش همین صفت قدرت؛ بحث قدرت و علم، خب خیلی مهم بود دیگر؛ در واقع متکلمان قدرت را به معنای صحت فعل و ترک میدانستند، فلاسفه میگفتند: «إِنْ شَاءَ فَعَلَ وَ إِنْ لَمْ یَشَأْ لَمْ یَفْعَلْ»، «شَاءَ بِالضَّرُورَةِ وَ فَعَلَ بِالضَّرُورَةِ وَ لَمْ یَشَأْ بِالضَّرُورَةِ وَ لَمْ یَفْعَلْ بِالضَّرُورَةِ». اما متکلمین میگفتند صحت فعل و ترک، در قدرت.
در علم هم به همین صورت؛ لذا در علم به جزئیات، اشکالات فلاسفه به علم مستقیم خدا به جزئیات، یکیش که تغییر خدا است، چون معلوم متغیر میشود خدا هم، جواب میدهد خواجه در تجرید: «تَغَیُّرُ الْإِضَافَاتِ مُمْکِنٌ».
بعد از آن میآییم در عرض به خدمت شما مباحثی مثل معلل بودن افعال الهی به اغراض، بحث حسن و قبح عقلی، یعنی بحث حدوث زمانی، بحث توحید؛ ایشان در بحث توحید سنخیت علت و معلول را رد میکند، یعنی سه معنای توحید، سه معنا برای توحید بیان میکند: نفی شریک، نفی ترکیب، و نفی مثلیت به هر شکلی. سنخیت هم یک جور بالاخره مثلیت در اصل وجود است دیگر؛ اینها را رد میکند.
بنابراین ببینید، از حیث محتوا ما میتوانیم بگوییم در لطیف الکلام، خواجه از فلسفهٔ مشاء استفاده کرده، فلسفهٔ مشاء را گذاشته به جای لطیف الکلام با رد آن مواردی که با حرفهای متکلمین در جلیل الکلام منافات دارد، که حالا من پنج شش موردش را گفتم. اما در جلیل الکلام نه، اینگونه نیست.
بله، ما چند تا استثنا داریم؛ مثلاً برای اثبات خدا از برهان وجوب و امکان استفاده میکند. این را ما داریم؛ ولی خدا را به عنوان واجب نمیگوید، نمیگوید که برهان وجوب و امکان واجبالوجود را اثبات میکند، میگوید «صانع» را اثبات میکند.»
مجری: «فاعل مختار را.»
استاد: «فاعل مختار. بعد مرحوم لاهیجی در شرح میگوید خب چطوری شد برهان وجوب و امکان که واجبالوجود را اثبات میکند، پس ایشان چهجوری میگوید که المقصد الثالث فی اثبات الصانع و صفاته و افعاله یا آثاره؟ میگوید مرحوم لاهیجی میگوید، میگوید که ایشان درست است که اینجا واجبالوجود اثبات کرد، ولی با صفت قدرت که بعداً اثبات میکند به معنای کلامی، واجب به قادر میشود همان صانع؛ یعنی همان که متکلم میخواهد، یعنی خالق قدیم.
بله، اینجا تحت تأثیر است، یعنی برهان وجوب و امکان؛ چون متکلمین برهان حدوث را میآوردند.»
مجری: «از دورههای قبل از محقق طوسی هم این برهان به کار میرفته یعنی؟»
استاد: «ببینید، در مدرسهٔ بغداد، فخر رازی بله، ولی ما متکلمان امامی قبل از حلّه ما بغداد را داریم؛ در بغداد سید مرتضی، شیخ طوسی همان برهان حدوث را میگویند.
مورد دوم در بحث اراده است؛ در بحث اراده ایشان دیدگاه متکلمین امامیه که همان مشهور دیدگاهشان صفت فعلی بود به معنای حادث لا فی محل، آن را میگذارد کنار، به جایش «داعی» را مطرح میکند. داعی دیدگاه ابوالحسین بود، معتزلهٔ متأخر. معتزلهٔ قبل از ابوالحسین مثل ابوعلی جبائی، ابوهاشم جبائی، اینها هم همان حادث لا فی محل را میگفتند؛ البته بعضی متکلمین امامیه مثل شیخ مفید، خود فعل خارجی، بله، آن هم یک دیدگاهی بود، ولی دیدگاه اقلیت بود. این البته در معتزله هم بود، بلخی هم همین دیدگاه را داشت. ولی این دیدگاه خیلی دیدگاه رایجتر و مشهورتر دیدگاه حادث لا فی محل بود. ایشان هیچکدام را قبول ندارد؛ داعی. داعی دیدگاه معتزلهٔ متأخر بود، داعی دیدگاه فلاسفه نیست؛ ولی دیدگاه متکلمین هم نیست. چون فلاسفه میگویند علم به نظام احسن اراده است، ایشان میگوید نه، داعی؛ داعی یعنی تصدیق به فایده است. به هر حال نزدیک شده است به فلسفه، ولی فلسفه باز نیست، و کلام آن سنتی ما هم نیست؛ کلام معتزلهٔ متأخر است که نزدیک است به فلسفه.
غیر از این، ما در آن اختلافاتی که مثلاً آن 20 تا اختلافی که غزالی میگوید فلاسفه و متکلمین دارند سه تاش خیلی مهم است: حدوث زمانی است، معاد جسمانی است، و علم به جزئیات؛ همچنان خواجه همان دیدگاهها را دارد، دیدگاههای متکلمین را دارد.
پس اگر به این معنا بگوییم که ایشان دیدگاههای فلسفی را به جای دیدگاههای کلامی در کلام آورده، این درست نیست، مگر در امور عامه؛ آن هم با استثنای برخی موارد. در جلیل الکلام اینگونه نیست.
بله، اگر ما بگوییم که ایشان از اصطلاحات فلسفی استفاده کرده، از مفاهیم فلسفی استفاده کرده، از ادبیات فلسفی استفاده کرده، کلاً از دادههای فلسفی برای اثبات همان که متکلمان میخواهند، بله، این درست است.
البته خواجه واقعاً در این نظمی که به مباحث داده، یک نظم نسبتاً جدیدی است؛ یعنی شما وقتی کتابهای مثلاً مدرسهٔ بغداد را نگاه میکنید اینقدر شستهورفته نیست، به این حالت خاص نیست، اصلاً نظمش فرق میکند، و این ربطی به فلسفه ندارد، ابتکار خود ایشان است.
اما خب به هر حال از فلسفه استفاده کرده خواجه؛ در لطیف الکلام این استفاده خیلی زیاد است، ولی در جلیل الکلام در حد استفاده از اصطلاحات، استدلالها، و مواردی که عرض کردم. و الا آن محتوای کلامی همچنان همان محتوای کلام امامیهٔ قبل از، یعنی امامیهٔ معتزلی [است].
بله، بعد از خواجه در مدرسهٔ اصفهان، وقتی این روند فلسفی شدن ادامه پیدا میکند، متکلمی مثل لاهیجی که اگر او را متکلم بنامیم، او محتوای فلسفه را میآورد داخل کلام در جلیل الکلام؛ یعنی عقول عشره را قبول دارد، یعنی علم خدا را به شکل علم حصولی ابن سینایی میداند، یعنی عرض به خدمت قِدم زمانی عالم را قبول دارد، یعنی هیولی را قبول دارد؛ یعنی این فرق میکند با خواجه. خواجه در کتابهای کلامی اینها را قبول ندارد، همان حرفهای متکلمین را میزند.
بله، آن چیزی که مشهور است به خواجه نسبت میدهند که ایشان فیلسوف است و فلسفه را وارد کلام کرده است، آن را ما میتوانیم به لاهیجی نسبت بدهیم، اما به خواجه نه؛ مگر در لطیف الکلام در آن دو تا مقصد، آن هم با قید اینکه مواردی نه، باز بعضی استثنائات را داریم. بله.»
بخش پایانی گفتگو
مجری: «گفتگوی خوبی بود، خیلی متشکرم. انشاءالله که در فرصتهای بعدی هم دربارهٔ شخصیتهای کلامی دیگر بتوانیم گفتگویی با هم داشته باشیم. خیلی متشکر و ممنون.»
استاد: «تشکر، من هم از لطف شما و زحمت شما تشکر میکنم.»
ثبت نظر شما