مدرسهی کلامی کوفه - جلسه 9
معرّفی عبدالله بن سبا، معرّفی دورهی دوم مدرسهی مدینه (پس از عاشورا)، بررسی قیام مختار
صوت و فایلهای این درس فقط برای ثبتنامکنندگان درسگفتار در دسترس است.
متن درس آزاد است. برای شنیدن صوت و دانلود فایلها، در درسگفتار «مدرسهی کلامی کوفه» ثبتنام کنید.
ثبتنام در درسگفتاراعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد [صلوات حضار] و علی آله الطیبین الطاهرین، سیما بقیة الله فی الارضین.
بحثهای جلسهٔ گذشتهٔ ما به اینجا ختم شد که در دورهٔ نخست از کلام شیعه، حق سبقت و تقدم در طرح اندیشههای کلامی، چه در بخش تبیینی، چه در بخش دفاعی، با شیعه است. اهلسنت در این دورهٔ نخست، که تا آخر دورهٔ صحابه، حدود سالهای 60 ادامه پیدا میکند، تقریباً هیچگونه ادعایی بر ظهور اندیشهٔ کلامی خودشان ندارند.
اما در مقابل، شیعه معتقد است که ما در این دوره، با محوریت اهلبیت و اصحاب نزدیک امیرالمؤمنین و فرزندان گرامی ایشان، جریان فکر کلامی را بهصورت تدریجی از سقیفه به اینسو داشتیم و این مسیر بهتدریج، لایهبهلایه، اقشار گوناگونی از اندیشمندان اسلامی را و جامعهٔ مسلمان را در بر گرفته است.
ادله و شواهدی را اشاره کردیم و البته من اظهار کردم که در این دوره نیازمند تحقیقات بسیاری است. متأسفانه در این بخش، که طبعاً زحمتش به عهدهٔ متفکران شیعه بوده، از نگاه تاریخی کمتر کار شده است.
طرح ماجرای عبدالله بن سبأ در تاریخنگاری کلامی
نکتهای که از این مرحله باقی میماند و در واقع بستر ورود ما در مرحلهٔ دوم هست، مسئلهای است که تاریخنگاران کلامِ سنی نسبت به شیعه دادهاند از قدیم، و ریشههای تاریخی بسیار گستردهای هم در تحلیل تاریخ کلام شیعه پیدا کرده، و آن ماجرای عبدالله بن سبأ است.
از سوی ما، چنانکه ما اشاره کردیم، جریان فکر شیعه در مراحل مختلف، از سقیفه به دورانِ در واقع نزاع جامعهٔ اسلامی با عثمان و سپس قتل عثمان، بعد دوران خلافت امیرالمؤمنین، بهتدریج تا عاشورا این قضیه استمرار داشته، و هر کدام از این حوادث نقشی در توسعهٔ اندیشهٔ شیعه پیدا کرده است.
اما اهلسنت که خب طبعاً معتقد نیستند که تفکر شیعه ریشه در تاریخ اسلامی و دوران نخستین دارد، به دنبال یک عامل و محوری هستند تا ظهور تشیع را به آن عامل نسبت بدهند. مهمترین عاملی که آنها در تاریخ یافتهاند و از قدیم بر محور او تفکر شیعه را تحلیل کردهاند، شخصیتی است به نام عبدالله بن سبأ.
البته این را عرض کنم، اینکه ظهور تشیع به عبدالله بن سبأ برمیگردد، تنها قول در میان تاریخنگاران اهلسنت نیست؛ چون بعضی من دیدم اخیراً کتابهایی که در این باب نوشته شده، بعضیها گفتهاند که مثلاً اهلسنت معتقدند که تشیع ریشه در عبدالله بن سبأ دارد؛ اینطور نیست. آنها هم تحلیلهای سیاسی در باب تشیع دارند، هم تحلیلهای فکری. حتی در باب تحلیل فکری هم اینجوری نیست که به تنها عامل، عبدالله بن سبأ، اشاره کرده باشند، ولی بهعنوان یک عنصر برجسته و مهم، تکیهٔ آنها بر این شخصیت است.
مشخصات و سرگذشت عبدالله بن سبأ در منابع نخستین
در باب این شخصیت، حالا من نمیخواهم وارد آن بحثهای جزئی تاریخی بشویم؛ چون فعلاً سبک کار ما یک مروری است و نظر به آن حاصل مباحث. در باب عبدالله بن سبأ، در مصادر نخستین اسلامی، چه شیعه و چه سنی، رد پای این شخصیت و احوالش آمده است.
پارهای از منابع شیعه و سنی، که خب ما هم به آنها اعتماد داریم، آنها هم به منابع خودشان، از منابع قابل اعتنای آنها است، عبدالله بن سبأ را یک شخصیت واقعی میدانند. حالا بعضی از نقاط شخصیتی او بین ما و آنها مشترک است، یا حتی بین خود آنها یا بین ما، بعضی هم اختلافی است.
آنچه که تقریباً میشود از شخصیت او تصویر کرد، و بهنوعی هم میشود بگوییم مشترک بین شیعه و سنی تقریباً در منابع نخستین است، این است که عبدالله بن سبأ را یک یهودیزادهای میدانند که اسلام آورد. بنا بر قول معروف که طبری هم نقل کرده، ابنکثیر هم آورده، در سال هفتم خلافت عثمان، عبدالله بن سبأ به اسلام گرایش پیدا میکند.
در اینکه مولد او کجاست، دو قول مهم در این مصادر اولیه هست:
-
بعضی گفتهاند عبدالله بن سبأ اساساً اهل یمن بود و از صنعای یمن است.
-
یک قول دیگر این است که از منطقهٔ روم است، او رومی است. البته خب میدانیم که وقتی آنها میگویند رومی، منطقهٔ همین آناتولی امروز را، آسیای صغیر به اصطلاح، این را در قدیم میگفتند روم؛ که نزدیک بود به منطقهٔ روم شرقی، یعنی منتهیالیه خلافت روم شرقی بود، مسلمانها به این اعتبار به آن میگفتند روم. این کسان را که رومی دانستهاند، از این باب است؛ مولوی را هم که رومی میگویند از این باب که در این منطقه آمد و سکنا گزید.
بعضی هم گفتهاند عبدالله بن سبأ مال این منطقهٔ آسیای صغیر است و از آنجا وارد اسلام شده و آمده در مدینه مدتی سکونت گزیده. سفرهایی هم برای او نقل کردهاند؛ قطعاً به مدینه آمده، در منطقهٔ حجاز مدتی اقامت داشته، به بصره رفته، طبق این نقلها در بصره بوده، سفرهایی به منطقهٔ عراق داشته، شمال عراق داشته، و در نهایت به مصر هم سفر کرده. و بنا بر نقلِ اخبار اهلسنت، قائلهٔ قتل عثمان که آغازش از مصر بود، به واسطهٔ همین عبدالله بن سبأ صورت گرفته. عبدالله بن سبأ عدهای را از مصر تحریک میکند، اینها میآیند به سمت مدینه، عدهای را هم از کوفه و بصره همراه میکنند و آن واقعه اتفاق میافتد.
این تقریباً میشود گفت نقطهٔ مشترک شخصیت اوست. در پایان زندگی او هم آنچه نقل کردهاند این است که، هم ما نقل کردیم هم اهلسنت، که وقتی که او اظهار غلو کرد — حالا اعتقاداتش را یک مروری خواهیم کرد — وقتی او اظهار غلو کرد، اولبار توسط حضرت امیر نهی شد، یک بار، دو بار، او برنگشت، بار سوم دستور قتل او را دادند. که حالا نوع قتل آن هم در این مصادر بعدی به شکلهای مختلفی آمده. عدهای از اصحاب امیرالمؤمنین اشاره کردند که او از محبان شماست و قتل او درست نیست؛ حضرت او را به مدائن تبعید کردند و ظاهراً در مدائن فوت کرده است. تقریباً از پایان زندگی او ما خبر درستی در مصادر اولیهمان نداریم؛ ولی قرائن روشن است که او در مدائن بوده و در مدائن هم فوت کرده، بعد از او خبری از او گزارش نشده است.
ذکر نام ابنسبأ در منابع و جوامع روایی شیعه
این مطلب را شما میتوانید هم در منابع اولیهٔ شیعه و هم سنی پیدا کنید. بهعنوان مثال در منابع شیعی:
-
در المقالات و الفرق اشعری، عرض شود فرق الشیعه نوبختی — که این دو کتاب بنا بر نظر محققین یک کتاب بیشتر نیست، حالا ما طبق در واقع بحثهای موجود مطرح میکنیم — هر دوی این کتاب، عبدالله بن سبأ را یک شخصیت تاریخی میدانند، تقریباً این اوصاف را هم بهصورت اجمالی برای او ذکر میکنند.
-
علاوه بر آن، ما در رجال کشی — یعنی همان اختیار معرفة الرجال — باز شخصیت عبدالله بن سبأ را میبینیم که اصلاً معنون است؛ بهعنوان یکی از اصحاب امیرالمؤمنین، در همان در واقع صحابیِ حضرت، نام او ذکر شده، در صفحه، در جلد دو صفحهٔ 323 بنا بر آن چاپ قبلی، از عبدالله بن سبأ بحث شده است.
-
همینطور مباحث در مورد عبدالله بن سبأ در آثار شیعه بهصورت متفرق آمده است. من مثال بزنم: در امالی شیخ طوسی، یادداشتهای فراوانی داشتم، یک دو سه تایش را انتخاب کردم برای دوستان یادآوری کنم که میخواهم این را در مقابل قول دیگر بگذارم که ببینیم حالا این اقوال مسئله چگونه میشود. بهعنوان مثال، مرحوم طوسی در کتاب امالی، در مجلس هشتم، حدیث 57، چیزی را در مورد عبدالله بن سبأ نقل میکند که دارد شخصیتی به نام مسیب بن نخبه به سوی امیرالمؤمنین آمد و در مورد عبدالله بن سبأ صحبت کرد: «فقال له امیرالمؤمنین: ما شأنک؟ فقال: یکذب علی الله و علی رسوله، فقال: ما یقول؟» تا آخر. که در این روایات این است که عبدالله بن سبأ یک شخصیت، اقوالش نقل میشود بین صحابه، حتی به حضرت هم عرضه میشود.
-
در رجال کشی روایات متعدد در باب عبدالله بن سبأ آمده، در مورد غلوش آمده، در مورد حکایت قتلش آمده و بعضی از اقوال در مورد او را از سوی صحابه نقل کرده است.
جریانشناسی دیدگاههای معاصر: نقد و افسانهانگاری
ما تقریباً عبدالله بن سبأ را تا دوران متأخر بهعنوان یک شخصیت تاریخی میشناسیم و در این جهت، فرقی هم بین شیعه و سنی نیست. در بعضی از مصادر قدیمی — حالا قدیمی که میگویم یعنی در دوران میانه — یک احتمالاتی، انقلتهایی در مورد این شخصیت شده؛ اما کسی او را به صراحت یک شخصیت افسانهای و ساختگی ندانسته است.
اولین کسی که در دوران معاصر عبدالله بن سبأ را مورد بحث قرار داد و او را یک شخصیت افسانهای نامید، آقای دکتر علی الوردی در کتاب وعاظ السلاطین است. این کتاب چاپ شده، الان چاپ چندمش هم خورده. شاید اولین بار؛ البته مقارن با او طه حسین در مصر، روشنفکران دیگری که اینها معمولاً نقد شخصیتهای آغاز جهان اسلام را شروع کردند، مثل ابوهریره را نقد کردند، وهب بن منبه را نقد کردند؛ این یک حرکت روشنفکری بود در جهان عرب برای اینکه نشان بدهند آن چیزهایی که نقطهٔ واسط بین اسلام و ما هست، این نقطههای واسط محل اشکال است، هدفم این بود. بخاری را نقد... مصادر اولیه را نقد کردند از جمله شخصیتها را، حتی سراغ خلفای اول هم آمدند.
یکی از شخصیتهایی که مورد نقد این روشنفکران قرار گرفت، عبدالله بن سبأ بود، که بعد از علی الوردی و طه حسین، دیگران هم اینجا و آنجا ذکر کردند و اظهار شد که اساساً عبدالله بن سبأ یک شخصیت ساختگی است و هیچگونه واقعیت تاریخی ندارد.
علی الوردی در این کتاب وعاظ السلاطین، اگر دوستان مراجعه کنند، ادلهای را میآورد بر اینکه این واقعیت تاریخی ندارد — که به نظر من البته آن ادله، ادلهٔ قویای نیست — اما شواهدی میآورد که آنچه را که به عبدالله بن سبأ نسبت دادهاند، در واقع مال عمار یاسر بود. مثلاً بهعنوان شاهد، «ابنسوداء» را؛ چون عبدالله بن سبأ در مصادر اولیه به نام ابنسوداء هم نامیده شده است. ایشان خب شواهد آوردند و درست هم هست، که عمار، این لقب مشهور عمار یاسر در آن دوره بود، که میگفتند «فقال ابنالسوداء، فقال ابنالسوداء». قرینههایی هم آورده که اقوالی که به عبدالله بن سبأ، طبری و دیگران نسبت دادهاند، اقوالی است که در مصادر دیگر به عمار یاسر نسبت دادهاند؛ از جمله قضیهٔ تحریک برای قتل عثمان، حرکت از مصر، و امثال اینها.
بنا بر این دیدگاه، در واقع مخالفان شیعه، بهخصوص بنیامیه، با ساختن یک اسطورهٔ تاریخی، یک شخصیت جعلی، سعی کردند حرکتهای شیعه بهصورت عام، و حرکتهای عمار یاسر بهصورت خاص را به این شخصیت نسبت بدهند. چرا؟ برای اینکه اولاً نشان بدهند این اندیشهها مربوط به اهلبیت و اصحاب بزرگوار ایشان نبوده؛ و عمار یاسر که یک شخصیت کاملاً رمزی، به قول امروزیها نمادین در بین صحابه بود، او هم معروف به قتل عثمان نشود. چون اگر عمار طرف این ماجرا میشد، خب مسئلهٔ قتل عثمان ماجرای دیگری پیدا میکرد. تمام آن اطلاعاتی که در مورد شیعه هست، از عقاید یا وقایع تاریخی که در مورد عمار و دیگران است، این را آوردهاند سوار این شخصیت کردهاند.
خب این تحلیل را خیلی از نویسندگان معاصر عرب پذیرفتند؛ آقای دکتر سامی النشار، علی سامی النشار هم در کتاب نشأة الفکر الفلسفی در نهایت این قول را ترجیح میدهد. از بین علمای شیعه، مرحوم علامه عسکری — دوستان میدانند — کتاب مفصلی نگاشت و تلاش کرد ایشان قرائن متعددی را برای اثبات این مدعا گردآوری کند. ایشان نهتنها ثابت کرد از دیدگاه خودشان که عبدالله بن سبأ یک شخصیت ساختگی است، بلکه 150 صحابی ساختگی دیگر هم ایشان پیدا کرد و همهٔ اینها را مختلَق — یا مختلِق — ساختهشده، ساختگی نامید.
بررسی ادله و نقد سه دیدگاه پیرامون ابنسبأ
حالا سؤال این است که واقعاً کدامیک از این دو قول حق است؟ آن قولی که در تاریخ اسلام مشهور بوده، یا این قول اخیر؟ اولاً تکلیف این شخصیت چگونه است؟ نمیخواهم وارد آن جزئیات ادله و نقدهایی که به تکتک آنها وارد شده عرض کنم.
در مجموع ما فکر میکنیم که هر دو قول جوانبی از حقیقت را دارد، اما مشکلاتی هم هنوز در این تحقیقات وجود دارد و ظاهراً باید قول سومی را انتخاب کرد. این قول سوم، هرچند صریحاً از سوی کسی اظهار نشده، ولی شخصیتهایی آمدهاند از تقریباً این نظریهٔ سوم بهنوعی دفاع کردهاند؛ ولو نه به صراحت، که من نمیتوانم به آنها نسبت بدهم. بهعنوان مثال اگر دوستان کتاب آقای دکتر حسن عباس حسن را، الفکر السیاسی الشیعی را مراجعه کنند، به نظر من ایشان کار قشنگی کرده؛ هم اندیشههای ابنسبأ را مطالعه کرده با اندیشههای شیعی مقایسه کرده، هم یک مقداری بحثهای تاریخی را انجام داده، تقریباً ایشان میخواهد بگوید نه قول اول درست است نه قول دوم، گرچه من نسبت نمیدهم به ایشان. دیگرانی هم هستند که قول اول و دوم را مطلقاً نپذیرفتند. خود بنده معتقد به یک... تا الان معتقد به یک نظریهٔ سومی هستم، این را حالا اجمالاً خدمت دوستان عرض میکنم بعد دیگر حالا تحقیقات بیشتر باید این عقده را بگشاید.
من فکر میکنم اصلِ حقیقی بودنِ عبدالله بن سبأ را نه شیعه و نه سنی، هیچکدام نمیتوانند انکار کنند، مشروط به اینکه ما نخواهیم بهصورت گزاف و غیرروشمند با منابع تاریخیمان برخورد کنیم. مرحوم علامه عسکری عمدهٔ استدلالی که برای مدعای خودشان دارند — شواهد دیگری هم آوردهاند، ولی عمدهٔ استدلال — این است که مباحث عبدالله بن سبأ در تاریخ طبری از طریق سیف بن عمر آمده است. ایشان روایات سیف را چون نقادی کردهاند و معتقدند که سیف یک شخصیت وضاع و شخصیتساز است، و نهتنها حدیث درست میکرده، آدم هم درست میکرده، یعنی وضع شخصیت میکرده، و این البته درست است؛ به اعتبار این سوءظن به سیف و روایات سیف، ایشان تحلیل میکند که روایات عبدالله بن سبأ هم در نهایت به سیف بن عمر برمیگردد و ما شواهد متقنی بر وجود این شخصیت نداریم، این را هم باید داخل همان خیل صحابی ساختگی بدانیم.
اما واقعیت این است که قرائن در مصادر اولیه آنقدر هست که با این استدلال نمیشود همهٔ آنها را مخدوش کرد. اینکه بگوییم همهٔ اینها یک منشأ واحد دارد، حداقل شواهد موجود ما چنین چیزی را تأیید نمیکند. و از آن سو اگر ما بخواهیم چنین چیزی را بگوییم، واقعش این است که ما شیعه باید خیلی چیزها را خودمان انکار کنیم؛ یعنی خیلی مصادر ما هم زیر سؤال میرود و فکر نمیکنم چنین حالا ادعایی خیلی به سود شیعه هم باشد. اصل اینکه ساختگی است، از اساس ساختگی است، حداقل به نظر ما میرسد شواهد کاملی ندارد؛ بله، قرائن خوبی برای این مدعا آمده است.
از آن سو، اینکه ما بخواهیم تمام آن چیزی که به عبدالله بن سبأ نسبت داده شده، همه را هم تاریخی بدانیم، اینطور نیست. یعنی شواهد کسانی مانند علی الوردی، خود مرحوم علامه عسکری و دیگران، این مقدار را حکایت میکند که پارهای از انتصابات به عبدالله بن سبأ صحیح نیست؛ حالا یا خصوصیات و اقوال عمار یاسر یا دیگران را نسبت دادهاند، این مقدارش هم درست است.
ما فکر میکنیم حقیقت ماجرا ظاهراً این است که:
-
عبدالله بن سبأ یک شخصیت تاریخی است.
-
بله، یهودیزاده است، مسلمان شده طبق مصادر ما هم، و از محبین اهلبیت هم، محبین امیرالمؤمنین علیهالسلام هم شده، اما انحرافات فکری داشته است.
-
بیتردید سخنانی گفته که مورد نقد و نقض امیرالمؤمنین و سایر شیعیان قرار گرفته؛ به طوری که تعبیر «سبئیه» — که حالا بعد از این میخواهیم یاد بکنیم بهعنوان یک فرقهٔ انحرافی شیعه — در بین شیعیان در واقع سالهای 60 و 70 رایج بوده است. یعنی ما این مقدار قرینه داریم که شیعیان مدینه و در بین شیعیان کوفه در حدود سالهای 60، 70، 80، در حکومت عبدالملک بن مروان، واژهٔ سبئیه را به کار میبردند و حتی بعضی از شیعیان بعضی دیگر را متهم به عنوان سبئی میکردند؛ این مقدار را دارد.
اما مهم این است که آیا آنچه را که به عبدالله بن سبأ نسبت دادهاند، چه مقدار مال خود این شخصیت است، چه مقدار مال افزودههای تاریخی است که خواستهاند از آن طریق بیایند شیعه را مورد سؤال قرار بدهند؟ آقای حسن عباس حسن در این کتاب الفکر السیاسی الشیعی کار قشنگی کرده؛ ایشان آمده اقوالی را که در مصادر معتبر به عبدالله بن سبأ نسبت دادهاند را فهرست کرده و اینها را با اندیشههای شیعه مقایسه کرده است.
یک بحثی ایشان دارد که خب مثلاً فرض کنید عبدالله بن سبأ یهودی است، یهودیزاده است؛ این چیز خیلی غریبی نیست، اوائل اسلام هست. یعنی هر که مسلمان میشود، به قول ما یه بَکگراندی داشته [خندهٔ استاد]. آخه کسی مسلمانزاده در زمان عثمان... حالا مثلاً سال هفتم عثمان، حکومت عثمان، یک کسی مسلمان شده، اینکه یهودی باشد، مسیحی باشد، مشرک باشد، دیصانی باشد، یک چیز خیلی طبیعی بوده؛ چون هیچ اتهامی نیست حالا یهودیزاده باشد، خیلیها یهودیزاده بودند؛ ابوهریره... کعبالاحبار یهودی بوده، وهب بن منبه... اینها بزرگان از اصحاب حدیث اهلسنت هستند؛ خب باشد، این اتهام که چیزی نیست.
ایشان آمده بقیهٔ موارد را یکبهیک بررسی کرده و معتقد است که اکثر آن چیزی را که به عبدالله بن سبأ نسبت دادهاند، اینها همه اعتقادات اصیل شیعی است و مصادر دیگر شیعی هم بر اینها گواهی است. یعنی اگر قرار است عبدالله بن سبأ را کسی متهم بکند، باید سایر اصحاب هم متهم بشوند؛ چون ابوذر هم همین حرف را دارد، سلمان هم همین حرف را دارد، مالک اشتر هم همین حرف را دارد؛ ایشان این بحث را دارد.
بله، آنچه که میماند این است که عبدالله بن سبأ، بنا بر این نظریهٔ سوم، بیگمان دچار یک انحرافات فکری شده و در رأس آنها مسئلهٔ غلو نسبت به علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) است.
حالا گفته شده که:
-
عبدالله بن سبأ قائل به رجعت بوده.
-
عبدالله بن سبأ قائل به مهدویت است.
-
مسئلهٔ غیبت را به عبدالله بن سبأ نسبت دادهاند؛ شما در مقالات الاسلامیین اشعری ببینید، این آمده؛ در مروج الذهب مسعودی هم پارهای از... که شیعی است، این مطالب آمده، و در منابع متأخرتر که دیگر کاملاً مفصل.
-
نظریهٔ بداء به عبدالله بن سبأ نسبت داده شده.
-
نظریهٔ نص که در رأس همهٔ اینهاست، که عبدالله بن سبأ قائل به نص بود و گفته شده که اولین کسی که تعبیر خاتمالاوصیاء را در باب علی بن ابیطالب به کار برد، عبدالله بن سبأ بود؛ چون من در بحثهای قبلی اشاره کردم که ابوذر هم در واقع همین تعبیر را دارد، دیگران و دیگران هم این تعبیر در مصادر تاریخی ما آمده، اختصاصی به او ندارد، و سایر اقوالی که گفته شده است.
آنچه ما امروز از نظر اعتقادی داریم به آن نگاه میکنیم، در مورد عبدالله بن سبأ مسئلهای که قابل اثبات نیست از نظر مصادر شیعه، و در مصادر شیعه هم ذم شده و عبدالله بن سبأ را بهعنوان یک غالی و متهم نام بردهاند، مسئلهٔ غلو در باب امیرالمؤمنین علیهالسلام است. این است که نکتهای که باید به آن توجه داشت این است که هیچکدام از علمای شیعه و بزرگان تشیع از دوران نخستین — که عرض کردم ما قرینه از نیمههای قرن اول به اینسو داریم — در جامعهٔ شیعه، عبدالله بن سبأ هرگز بهعنوان یک شخصیت شیعی به رسمیت شناخته نشده است. علیرغم اینکه عقایدی که او داشته، مثل قول به نص، قول به بداء، قول به غیبت، مهدویت، اینها مطالب شیعی بوده و مشترک بین شیعه و سنی است.
این قضیهٔ عبدالله بن سبأ، که خودش یک تحقیق مستقل میخواهد، منشأ ظهور فرقهٔ خاصی شده در تاریخ؛ یکی از فرق شیعه و شاید جزء اولین فرقههای شیعه نام برده شده به نام «سبئیه».
نکتهای که ما فعلاً اینجا میگوییم تا حالا برسیم در بحث غلو نکاتی داریم که در این مورد اشاره میکنیم، این است که ما هیچ قرینهٔ تاریخی بر اینکه بگوییم آقا سبئیه یک فرقه است، حداقل تا قرن دوم نداریم. از قرن دوم به آن طرف هم ما شخصیتهایی که اینها نام سبئی داشته باشند نداریم. یعنی اینجوری عرض کنم: هیچکس در تاریخ نیست که اتهام سبئی... یک شخصیت شناختهشده، بگوییم این آقا که اسمش این است، این مثلاً جزء فرقهٔ سبئی است یا متهم به سبئی است. تعبیر سبئی هم که به کار رفته که من عرض کردم، بیشتر سبئی یعنی اهل غلو؛ و این به نظر ما خلط شده بین سبئی بهعنوان یک فرقه، یا سبئی بهعنوان یک اعتقاد.
ما تا الان به اینجا رسیدیم که عبدالله بن سبأ یک شخصیت حقیقی است، اهل غلو هم بوده، یعنی در نهایت به غلو رسیده که معلوم است که از آغاز هم اینطور نبوده، وقتی اهل... غلو را اظهار کرده، مورد اتهام شیعه قرار گرفته و بهعنوان یک عنوان مذموم، در جامعهٔ شیعه افرادی به دیگری این را نسبت میدادند؛ به عنوان یک اتهام، نه به عنوان اینکه عضو یک فرقه هستی، یا توی یک اعتقاد خاصی داری مجموعاً. ما در مورد سبئیه از همهٔ اهل مقالات هم که مراجعه کردیم، آنچه که در تاریخ هم دربارهٔ سبئیه گفته شده، هیچگاه ندیدیم یکی از این افراد چیزی را بتوانند ثابت کنند بهعنوان یک فرقه، گروهیاند، شخصیتهایی هستند؛ آنچه که بهعنوان سبئیه نام بردهاند، عنوانی است مخالفان شیعه تا اعتقادات شیعه را در ذیل او فهرست کنند، و الا مختصات یک فرقه را ندارد.
این دربارهٔ عبدالله بن سبأ لازم بود من عرض کنم و این بحث را حالا در این مرحله تمام میکنیم. ملاحظات خیلی متعددی در این باب هست که انشاءالله این را دوستان خودشان تحقیق میکنند.
آغاز دورهٔ دوم کلام شیعه: پس از واقعهٔ عاشورا
خب، ما دورهٔ نخستین را در آن سیر تاریخیمان که گفتیم از سقیفه تا حدود سالهای 65، یعنی واقعهٔ عاشورا و پس از واقعهٔ عاشوراست، در این بخش فعلاً تمام میکنیم، وارد مرحلهٔ یا دورهٔ دوم از تاریخ کلام شیعه میشویم.
اولین نکته این است که ما چرا این دو دوره را از همدیگر ممتاز میکنیم؟ آیا واقعاً نقطهٔ امتیازی وجود دارد؟ البته این دورهبندیها دوستان میدانند معنایش این نیست که ما یک مرزی میخواهیم از نظر تاریخی یا فکری بکشیم بگوییم قبل از این مرز چیزی است، بعد از این مرز کاملاً متفاوت شده...
گفتوگوی کوتاه کلاسی و حاشیهای:
یکی از حضار: [سؤال یا یادآوری نامفهوم دربارهٔ مبحث خطبههای نهجالبلاغه]
استاد: ها! آن بحث را من یادم رفت... حالا اگر لازم میدانند دوستان، انشاءالله جلسهٔ آینده؛ من یادداشتهایش را نیاوردم، بله این بحث را من فراموش کردم. که قرار شد بحث... بحث خوبی هم بود، چون من مقارن با این بحث، یک جای دیگر هم توی جمعی از دوستان مطرح میکنم، گاهی اوقات این اشتباه میکنم که این بحث اینجا مطرح شد یا نه. من انشاءالله جلسهٔ آینده اگر موافق باشید، آن را در یک جلسه مطرح میکنیم چون بحث روز هم هست، امروز هم به آن تمسک میکنند؛ آن را جلسهٔ آینده میگوییم بعداً این بحث را پی میگیریم، چون الان اطلاعاتش همراهم نیست، میترسم از حافظه هم بگویم بعضی از مطالب را نتوانم دقیق استناد کنم. ما کل روایات نهجالبلاغه را یکجا بررسی کردیم، دستهبندی کردیم، مباحثی در باب امامت دارد در چند دسته اینها تقسیمبندی شده، و یک تحلیلی روی مجموعهٔ روایات ولایت در نهجالبلاغه را داریم؛ آن را من انشاءالله عرض میکنم. که البته مربوط به همین دورهٔ اول است که باید منضم به این بحثِ گذشته بکنید.
تمایز و تشخص اجتماعی و اعتقادی شیعه پس از عاشورا
در باب دورهٔ دوم، نکتهای که برای ما مطرح است، این است که پس از واقعهٔ عاشورا، مرزبندی شیعه بهعنوان یک فر... گروه اجتماعی، و یک فرقهٔ اعتقادی، به نقطهٔ پایان و به یک نقطهٔ قطعیت میرسد. این تعبیر را من دلم میخواهد دوستان با عنایت به آن توجه کنند.
بحثمان این است که دوران دوم از زمانی آغاز میشود در تفکر شیعه، که شیعه بهعنوان یک گروه اجتماعی مشخص و متمایز اولاً، و بهعنوان یک فرقهٔ مذهبی، یعنی یک گرایش اندیشهای و مذهبیِ متمایز از بقیهٔ جامعهٔ اسلامی، در این دوره در واقع چهره میکند.
بعضیها از این نکته استفاده کردهاند که گویا پیش از این، تشیع بهعنوان یک گروه اجتماعی یا بهعنوان یک فرقهٔ مذهبی وجود نداشته؛ آقا شیعه هم مانند بقیه بوده، افرادی بودند حالا یک عده فرض کن محبت علی بن ابیطالب داشتند، یک عده بغض علی بن ابیطالب داشتند، اما حد و مرز اعتقادی و اجتماعی وجود نداشته؛ چه زمان این مسئله پدید آمد؟ بعد از واقعهٔ عاشورا، که دیگر رویارویی شیعیان با حاکمیت اسلامی که در رأسش یزید بود دیگر به نقطهٔ شکاف قطعی رسید، و واقعهٔ عاشورا این نقش را داشت.
صحبت ما این است که عاشورا و حوادثی که به دنبال عاشورا آمد — که الان من یادآوری میکنم — این نقطهٔ آغاز جدایی نیست، نقطهٔ پایان این جدایی است. یعنی جامعهٔ شیعه از سقیفه بهتدریج مرزبندی شده با سایر طوائف، اما این مرزبندی بهصورت ظریفه. آن جلسه من عرض کردم در بحث نهجالبلاغه این را مفصل خواهیم گفت که بنا بر مبنای فکری و سیاسی علی بن ابیطالب (علیهالسلام)، بنا بر تحلیلی که ما داریم، ایشان نزاع خودش را با خلافت بعد از اینکه یارانی پیدا نکرد، نزاع فرهنگی تعریف کرد و نه نزاع سیاسی. از دیدگاه علی بن ابیطالب نزاع سیاسی انشقاق امت را به دنبال میآورد و جامعهٔ نوپای اسلامی دچار اختلال میشود. مرزبندی، مرزبندی فکری است؛ اعتراض، اعتراض سیاسی است؛ به معنای همین چیزی که حالا امروز میگویند آقا موازنهٔ منفی؛ نه درگیریِ رویارویِ سیاسی و نظامی که به دنبال آن افتراق در جامعهٔ اسلامی را پدید بیاورد.
این جداسازی قدمبهقدم از سقیفه شروع میشود؛ در خلافت عمر یک مرحلهٔ دیگری است، به جریان عثمان که میرسد این اوج پیدا میکند، در رویارویی امیرالمؤمنین با معاویه این مسئله جدیتر میشود، در جریان صلح امام حسن (علیهالسلام)؛ اما آن نقطهٔ پایان این جدایی و انفصال، جریان عاشوراست.
حالا اینکه آیا امام حسین (علیهالسلام) واقعاً یکی از نیتهایشان همین مرزبندی میان جامعهٔ شیعه و اندیشهٔ تشیع یا اسلام ناب با جریان اسلام رایج که اسلام اموی بود، بوده یا نه این نتیجهٔ قهری قیام سیدالشهدا بوده، این یک بحث دیگری است؛ از بحث ما بیرون است، ما داریم بحث تاریخی میکنیم. به لحاظ تاریخی این مسلم است که حادثهٔ عاشورا دیگر هرگونه پیمان آشتی و مراودت را میان شیعه و جریان اسلام حاکم در آن دوره که اسلام اموی بود، از بین برد؛ و این شکاف بهتدریج ابعاد اعتقادی و کلامی خودش را بروز داد.
آغاز مکتب کلامی شیعه از مدینه
نقطهٔ آغاز این بروزِ متمایز اعتقادی، در مدینه است. ما حالا بحثمان از اینجا میخواهیم مطرح کنیم. اینکه گفته شده شیعه در کوفه به وجود آمد، تفکر کلامی شیعه، و در واقع در مدینه یا حجاز جایگاهی شیعه نداشت، این را میخواهیم از نظر تاریخی نقد کنیم.
بگوییم درست است که کوفه بستر و دامنِ خوبی بود برای پرورش تشیع در دورههای بعد، اما نقطهٔ آغاز تفکر کلامی شیعه کوفه نبود. زمانی که در مدینه اندیشهٔ تشیع آغاز شد و کلام شیعه تبیین و طرح شد، هرگز در کوفه ما آثاری از نظریهپردازی کلامی نداریم؛ و متکلمان کوفه از مدینه هست که سرچشمه میگیرند و اندیشههای کلامی را میبرند در کوفه، بعداً در کوفه این اوج میگیرد، که آن توی دورهٔ بعد بحث خواهیم کرد.
آغاز این شکلگیریِ مکتبی، و به تعبیری فرقهایِ کلام شیعه، در مدینه است. من اینجا جا دارد به چند تا، یعنی یک مرور خیلی سریع بکنم حوادث پس از عاشورا را، تا ببینیم این مکتب کلامی چگونه شکل گرفت و چرا اینگونه در مدینه شکل گرفت.
حوادث سیاسی پس از عاشورا و نقش مختار ثقفی
خب دوستان میدانند، حادثهٔ عاشورا که اتفاق افتاد، خب فاجعهٔ بسیار بزرگی بود؛ یعنی برای کل جهان اسلام یک حادثهٔ غیرقابل انتظار تلقی شد، که بلافاصله حرکتهای مختلف و نزاعهای مختلف علیه یزید و برای خونخواهی امام حسین شروع شد. از مدینه اقداماتی شد، در کوفه، در بصره اقدامات جدی شد، که شاید بارزترین آنها را ما آشنا هستیم که آن «قیام توابین» است، به رهبری سلیمان بن صرد خزاعی و آن اصحاب بزرگ علی بن ابیطالب که جمع شدند و برای خونخواهی سیدالشهدا قیام کردند و به شهادت رسیدند.
این جریان منحصر به توابین نبود. در واقع یک هشیاری یا خودآگاهی تاریخی برای شیعه به وجود آمد که باید حساب و کتاب خودش را از حاکمیت اموی جدا کند، یعنی دیگر هیچ نسبتی در اینجا وجود ندارد.
یکی از حرکتهای بسیار مهم، حرکت مختار بود. دوستان میدانند که مختار فرزند ابوعبیده است. ابوعبیده یکی از اصحاب بزرگ پیامبر اکرم هست، که در زمان پیامبر در واقع مسلمان شد، در طائف بود؛ در زمان عمر، دختر ابوعبیده را به همسری گرفت و در واقع عبدالله بن عمر شد داماد ابوعبیده. مختار فرزند ابوعبیده است، یعنی در واقع مختار برادرزنِ عبدالله بن عمر میشود.
اما هم ابوعبیده که از اصحاب نزدیک امیرالمؤمنین بود و بعد مختار، در ولایت نسبت به علی بن ابیطالب در حد در واقع باید بگوییم گسترده — اگر نگوییم افراطی — معروفاند. ارتباط ابوعبیده با علی بن ابیطالب، و بعد از اینکه ابوعبیده در آن واقعهٔ معروف جسر کشته میشود، مختار میآید در مدینه و در کنار شیعیان مدینه در واقع حضور پیدا میکند. یعنی ما اولین نقطهٔ حضور مختار را در مدینه، در کنار شیعیان و مرتبط با دو شخصیت بزرگ، یکی محمد بن حنفیه و یکی علی بن الحسین، امام سجاد (علیهالسلام) میبینیم از نظر تاریخی. یعنی اولین ارتباط مختار با این دو شخصیت است بعد از واقعهٔ عاشورا.
در مورد مختار هم دوستان میدانند که همزمان با قیام سیدالشهدا، مختار در بصره بود؛ عدهای را جمع کرد، به قصد یاری امام حسین از بصره حرکت کرد، عبیدالله بن زیاد در واقع مختار را گرفت — در واقع مبارزه با او کرد، تعدادی از یارانش را کشت، خودش را گرفت زندانی کرد. در واقع مختار موفق نشد به حمایت از سیدالشهدا برخیزد. در زندان بود تا عبدالله بن عمر، یعنی در واقع داماد آنها، شوهر خواهر آنها، به دلیل این نسب آمد شفاعت کرد. مختار که در واقع در خطر اعدام و از بین رفتن بود، به واسطهٔ شفاعت عبدالله بن عمر از زندان بصره آزاد شد. دوباره وقتی از زندان بصره آزاد شد، آمد در مدینه.
قیام مختار از مدینه قرائن مشخص است که آغاز میشود، و بیتردید بیشترین انتساب خودش را به محمد بن حنفیه مختار انجام میدهد؛ گرچه در جاهای مختلف به امام سجاد (علیهالسلام) هم خودش را منسوب میکند.
پرسش یکی از حضار: [سؤال نامفهوم دربارهٔ ابعاد تاریخی و شبهات وارد بر مختار]
پاسخ استاد: ببینید، حالا نمیخواهم وارد آن بحثها... خیلی بحثهای مفصلی است. ببینید، مختار را باید به آن توجه کنیم؛ این را بحثهای مفصل کردهاند در باب مختار. حالا در این زمینه به اندازهٔ کافی هم مستندات وجود دارد، هم یک تحقیق و تحلیلهایی صورت گرفته است. ببینید، مختار یک شخصیتی است که بعد از واقعهٔ عاشورا بزرگترین ضربه را به حکومت بنیامیه زده، هیچ تردیدی نیست. حتی مقدم بر عبدالله بن زبیر، مختار است؛ چون مختار آمد عراق را کلاً تصرف کرد — حالا داشتم عرض میکردم — هم مقابل عبدالله بن زبیر ایستاد، هم مقابل بنیامیه. تقریباً بنیامیه با حرکت مختار در آستانهٔ سقوط قرار گرفت. یعنی در واقع کاری که با بقایای شخصیتهای قاتلان سیدالشهدا انجام داد، این سبب شده در تاریخ که مختار بهعنوان یک شخصیت منفی در جاهای مختلف مورد اتهام قرار بگیرد. همین وقایعی که شما نقل میکنید — حالا نسبت به عبدالله بن زبیر من عرض خواهم کرد که در واقع یک حرکت سیاسی بود و نه یک حرکت اعتقادی — اما نسبت به آن بحث قتل امام حسن و بقایای دیگری که به او نسبت دادهاند، واقعاً در مصادر اصلی و متقن تاریخی، اینها قابل اثبات نیست.
ادامهٔ کلام یکی از حضار: [توضیح تکمیلی دربارهٔ زمان اسلام آوردن خاندان او و نگاه بدبینانه در تاریخ]
استاد: نه، اینجوری که... در تاریخ نمیشود قضاوت کرد! نه. حالا همین، میخواهم بگویم که اگر اینجوری باشد، خیلیها بعد از جنگ طائف مسلمان شدند. به صرف اینکه یک کسی بعداً فرض کن در دورهای از تحمیل مسلمان شده، آن را باید بگوییم؟ نه، اینطور نیست. به هر حال ما ببینید، نمیخواهیم بگوییم حالا حتی ابوعبیده... در مورد ابوعبیده مصادر شیعه صحبت کردهاند دیگر، نمیخواهم آن بحثهایی که مطرح کردند را بگویم. در اینکه یکی از یاران علی بن ابیطالب است هیچ تردیدی نیست، این را کسی نمیتواند انکار بکند. حالا برادر ایشان، خود ایشان، ارتباطی که با حضرت داشته، خود مختار، چیزهایی که در مورد مختار وجود دارد.
بله، ما نمیخواهیم در اینجا یک ادعایی بکنیم که الان مختار یک شخصیت صددرصد حالا استوار شیعی است، در هیچ دورهای هم هیچگونه اعوجاجی نداشته؛ ولی از آن طرف، من اتهاماتی که علیه مختار مطرح است، اینها را همیشه با دید تردید به آن نگاه میکنم. و احساسم این است که باید روی اینها یک بار دیگر با دقت... یعنی کلاً شخصیتهایی که موضع سیاسی مخالف علیه بنیامیه داشتند، همیشه اینها را باید با... مثل حجر بن عدی. الان شما در مورد اقوال در مورد حجر بن عدی را بررسی بکنید، خود اهلسنت در مورد حجر، بسیاری از این نکاتی را که گفتند، گفتند ساختهای دستگاه معاویه بوده، بنیامیه بوده. میخواهم بگویم باید این چهرهها را یک بار دیگر بر اساس یک ملاحظات دیگری بازخوانی کرد.
حالا ما تو بحث، چون بحثمان تاریخیِ محض نیست، بحث کلامی داریم؛ عرضم این است که مختار بهعنوان یک شخصیت سیاسی در این دوره مطرح است، اظهار محبت اهلبیت میکند، و در دفاع از خاندان اهلبیت قیام میکند و خودش را منتسب به این خاندان میداند.
یعنی در کوفه وقتی نسبت به قیام مختار اختلاف شد — این را طبری هم نقل کرده — خودش را منتسب کرد به محمد بن حنفیه. گروهی از کوفه بلند شدند رفتند پهلوی محمد بن حنفیه که یک همچین ادعایی میکند؛ محمد حنفیه تأیید کرد ضمناً، که بعد آمدند بیعت کردند، این در مصادر تاریخی آمده است. یعنی اینکه خودش را به این خاندان، آن هم در مدینه منتسب میکرد، همین مقدار در استدلال ما کافی است.
حالا من از اینجا یک نکتهای میخواهم استفاده کنم که این تقریباً شیبِ حضور اندیشهٔ تشیع را نشان بدهیم که چرا در مدینه چنین اتفاقی افتاد و شکلگیری اندیشهٔ کلامی اینگونه بود.
ببینید، در این دوره یعنی از سال 61 که شهادت سیدالشهدا هست، خب میدانید حکومت اموی در اینجا دستبهدست میگردد: یزید هست، یزید به درک واصل میشود، معاویه فرزندش میآید، مدتی چند ماه بیشتر نیست خودش استعفا میدهد، مروان بن حکم میآید، آن هم مدت کوتاهی؛ یعنی حکومت بنیامیه دیگر بعد از واقعهٔ عاشورا استقراری ندارد تا سال 67 و 68.
واقعی که در این چند سال اتفاق میافتد این است که:
-
بنیامیه در شام حکومت میکنند، اما عملاً سرزمینهای اصلی شام در اختیار بنیامیه نیست؛
-
عراق در اختیار مختار هست و معارضان بنیامیه؛
-
حجاز در اختیار عبدالله بن زبیر است.
تثبیت قدرت عبدالملک بن مروان و سرکوب معارضان
با حاکمیت عبدالملک بن مروان ماجرا تغییر میکند. خب عبدالملک بن مروان اولاً شروع میکند به تقویت نظامیِ حکومت، حجاج بن یوسف ثقفی را میآورد، سپاهیان وفادار بنیامیه را اطراف خود جمع میکند، شروع میکند اولین در واقع برخورد را از عراق شروع میکند، میآید به سمت حجاز.
البته حسن اتفاقی هم که برایش میافتد دوستان میدانند که عبدالله بن زبیر با مختار در همان اول یک نوع توافق سیاسی میکنند، که قرینه وجود دارد که این توافق کاملاً سیاسی است و مختار به دنبال همراهی با عبدالله بن زبیر نیست و میخواهد در واقع عبدالله بن زبیر را خاموش کند تا فرصت پیدا کند علیه بنیامیه بجنگد. مدتی این توافق صورت میگیرد؛ ظاهراً عبدالله بن زبیر اولین بار میفهمد که این پیمان و همراهی مختار با او همراهیِ واقعی نیست. او اولین کسی است که در مقابل مختار اقداماتی میکند. مختار که در واقع آگاه میشود، راهش را جدا میکند. در بصره، در کوفه با آن حرکتهایی که انجام میدهد، در واقع عراق را کلاً میگیرد؛ تا اینکه عبدالله بن زبیر برادرش مصعب بن زبیر را میفرستد در جنگ با مختار، توی آن جنگ مختار و یارانش کشته میشوند. و در واقع بهنوعی عبدالله بن زبیر در یک مدت کوتاه بر عراق هم مسلط میشود، تا اینکه عبدالملک بن مروان میآید، جریان حجاج بن یوسف پیش میآید، آن در واقع چند حادثهٔ بسیار تلخ تاریخی علیه مردم مدینه، آن کشتار بزرگ صحابه، علیه مردم مکه و آتش زدن در واقع خانهٔ خدا شروع میشود و فتنهٔ عبدالله بن زبیر هم تمام میشود.
سال 67 مختار کشته میشود، در واقع سال 68، 69 هم دیگر فتنهٔ عبدالله بن زبیر تمام میشود. یعنی ما تا پایان دههٔ 60، حاکمیت دوبارهٔ در واقع بنیمروان را در جهان اسلام شاهد هستیم.
ابعاد شخصیتی عبدالملک بن مروان و چرخش به سوی جریان فرهنگی
عبدالملک که میآید — حالا من در یک جای دیگر شاید به این اشاره کنم — این شخصیت عبدالملک قابل مطالعهٔ تاریخی است؛ چون ما معمولاً این زوایای بحث تاریخ اسلام را کمتر میبینیم. خب میدانید عبدالملک بن مروان توی عداد از فقها و محدثین بزرگ اهلسنت شمرده میشود. علیرغم اینکه خونخواهیها، در واقع آن برخوردهای سیاسیاش کاملاً مشهود است و یکی از باید بگوییم خونخوارترین حکمای بنیمروان... خلفای بنیمروان هست، اما نامیده شده بهعنوان یکی از حکمای بنیمروان؛ گفتند حکیم بنیمروان بود. قول فقهی داشت، یعنی رأی داشت. بعدها پارهای از علما در دورهٔ خلافت بنیامیه به آراء فقهی عبدالملک مراجعه میکردند. کتاب داشت، یعنی فتاوای او مکتوب شده بود و بهعنوان مثلاً مبنای فقهی قلمداد میشد. از محدثان بزرگ به شمار میآمد.
یعنی یک... این خیلی مهم است ما برای فهم درست اندیشهٔ کلامی در این دوره. عبدالملک یک شخصیتی بود که بنیامیه را از شکل سیاسیِ منحصر به آن یک بعد فکری و فرهنگی داد. نهتنها حکومت را، بلکه جهان اسلام را به سمت یک جریان فرهنگی سوق داد. این در حکومت بنیامیه سابقه نداشت.
با حاکمیت عبدالملک بن مروان و آن سیطره و نفوذ سیاسی و نظامی و خدعههایی که در کشتن و ترور اصحاب بزرگ در واقع پیامبر و علی بن ابیطالب به خرج داد و فشاری که آورد، تقریباً نزاعهای سیاسی را در جهان اسلام خاموش کرد.
زمینهٔ بروز اندیشههای کلامی در مدینه و دو جریان موازی
پس از حاکمیت عبدالملک بن مروان، در مدینه ما شاهد ظهور اندیشههای کلامی هستیم. حالا من یک جایی اشاره خواهم کرد در بحث معتزله، که چند جریان مهم: قدریه، جبریه، اینها که آمدند چگونه در واقع شکل گرفتند، در منطقهٔ شام آمدند، در عراق بودند، به خراسان رفتند؛ اما ریشهٔ اندیشهٔ کلامی در جهان اسلام از مدینه شروع شد. و دستکم در باب شیعه این نکته قابل اثبات هست.
ما در مدینه در این دوره شاهد دو جریان موازی هستیم که این حرکت موازی بهتدریج نقطههای جدایی و فصل خود را روشن میکند: 1. یکی مدرسهٔ فکری محمد بن حنفیه است؛ که بهعنوان تنها بازماندهٔ از امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب در مدینه، مورد رجوع شیعیان هست. 2. و دوم امام سجاد (علیهالسلام) بهعنوان نوهٔ امیرالمؤمنین و نوهٔ پیامبر اکرم.
بین این دو شخصیت تفاوتهایی وجود دارد که این تفاوتها جایگاه کلامی و اعتقادی اینها را هم تقریباً متفاوت میکند.
موقعیت و ویژگیهای محمد بن حنفیه
اولاً محمد بن حنفیه به لحاظ شخصیتی دوستان میدانند که خب یکی از... اولاً فرزند بازماندهای از علی بن ابیطالب، طبعاً شیعیان پس از واقعهٔ عاشورا یکی از ملجأ و مأمن خودشان را محمد بن حنفیه میدانند.
ویژگی دوم محمد بن حنفیه این است که خود را مستقیماً در تعارض سیاسی با بنیامیه در واقع نشان نداد؛ چه قبل از واقعهٔ عاشورا، چه بعد از واقعهٔ عاشورا، حتی در غائلهٔ عبدالله بن زبیر. وقتی که عبدالله بن زبیر در حجاز و عراق حاکم شد، فرستاد عبدالله بن عباس و محمد بن حنفیه را آوردند گفت بیعت کنید؛ حاضر به بیعت نشدند، نفی هم نکردند. گفتند آقا ما میمانیم تا ببینیم کی غلبه میکند؛ هر که غلبه کرد، اگر بنیامیه غلبه کردند با او بیعت میکنیم، اگر تو غلبه کردی با تو بیعت میکنیم. در واقع یک موضع خنثای بیطرف به قول اعراب امروز، در بین جریانهای سیاسی محمد بن حنفیه انتخاب کرد. هیچوقت در صف مقدم درگیری سیاسی قرار نگرفت. خب این برای محمد بن حنفیه مهم بود که میتوانست یک فعالیت آزاد فرهنگی هم داشته باشد. که حالا عرض خواهم کرد آثارش در مصادر اهلسنت این الان مشهود است.
نکتهٔ سوم به لحاظ سنی و موقعیت خانوادگی است. یعنی از بازماندگان بنیهاشم، در میانهٔ دو شخصیت محمد بن حنفیه و امام سجاد (علیهالسلام)، از نظر سنی و موقعیت اجتماعی، طبیعتاً موقعیت محمد بن حنفیه موقعیت برتری است. از نظر سنی در واقع یک نسل مقدم بر امام سجاد، امام سجاد یک شخصیت جواناند؛ بنا بر حالا اختلاف در سال تولد ایشان، تقریباً باید بگوییم حدود 30 سال و کمتر از 30 سال باید در آن زمان میداشتند. و حال آنکه محمد بن حنفیه یکی از شیوخ بزرگ بنیهاشم و شیعه به حساب میآمد.
به لحاظ حرکت اجتماعی هم محمد بن حنفیه موضعش موضع حضور و فعالیت اجتماعی بود؛ به دلایل مختلف، امام سجاد (علیهالسلام) از حضور اجتماعی و حضور فرهنگی پرهیز میکرد. حالا من چون الان دارم مقدمات مدرسهٔ محمد بن حنفیه میگویم، خیلی به بعد امام سجاد (علیهالسلام) توجه نمیکنم، آنجا عرض خواهم کرد که بنا بر نقل تواریخ گفته شده و در مصادر شیعه هم آمده که بعد از شهادت سیدالشهدا، اطراف امام سجاد چهار یا پنج نفر بیشتر از اصحاب بزرگ امیرالمؤمنین نماندهاند. یعنی ایشان از موقعیت اجتماعی که در واقع در آغاز برخوردار نبود؛ عرض کردم موقعیت سیاسی، موقعیت سنی، اینها هم به این مسئله کمک میکرد. برداشت من این است، عرض خواهم کرد، ما استفاده میکنیم در سیرهٔ امام سجاد (علیهالسلام)، رویهٔ خود ایشان هم یک تعمدی در آن وجود دارد؛ یعنی همان تعمدی که در فرض کنید امام حسن (علیهالسلام) یا امام حسین (علیهالسلام) قبل از قیام کاملاً مشهود است. آن رویهٔ سیاسی و عدم حضور فعالانهٔ اجتماعی و فکری است.
تأسیس مکتب و مدرسهٔ علمی توسط محمد بن حنفیه
شرایط سبب میشود که محمد بن حنفیه در مدینه محور جریان تشیع بشود. عرض کردم شیعیان از حکومت بریدند، طرفداران حکومت از بین اهلسنت که در مدینه حضور دارند آنها هم خطشان را در واقع شیعه از آنها جدا کرده، محور و مدار شیعه در مدینه محمد بن حنفیه است.
در تواریخ دارد که محمد بن حنفیه یک مکتب درسی درست کرد، که بعضی گفتند اولین مدرسهای که در تاریخ اسلام تأسیس شد حداقل در حجاز، مدرسهٔ محمد بن حنفیه است. در بعضی از کتب از آن یاد کردند به... گفتند آن مدرسه معروف بود به «کُتّاب»، چیزهای دیگر هم گفتند. معروف بود این مدرسه آمد به کُتاب، در آنجا اعم از جوانان، کودکان میآمدند تعلم میکردند، درس میآموختند، و محیطی بود برای در واقع نقل حدیث و انتشار اندیشهٔ تشیع از طریق این مدرسهٔ محمد بن حنفیه.
خب میدانید محمد بن حنفیه تقریباً پس از حادثهٔ عاشورا محور تشیع بود تا سال 81 که در آن شعب رضوی فوت کرد. یعنی از حدود سال 70 شما در نظر بگیرید که آغاز مدرسهٔ محمد بن حنفیه است تا 81، ما حدود 10 سال حضور خود محمد بن حنفیه را داریم.
باید توجه کنیم که محمد بن حنفیه از نظر علم و اندیشه و واجد میراث در واقع اهلبیت بودن، یک شخصیت خیلی شاخصی است. من به دوستان فقط ارجاع میدهم، نمیخواهم حالا همهٔ آن موارد را بخوانم؛ اگر دوستان به کتاب طبقات الکبری ابنسعد در ذیل محمد بن حنفیه و در ذیل دو فرزندش — که حالا از آنها صحبت خواهم کرد — و همچنین در کتاب سیر اعلام النبلاء، در طبقات الکبری در جلد 5، سیر اعلام النبلاء ذهبی در جلد 4 مراجعه کنند، میبینند که نوع تصویری که از محمد بن حنفیه در بین مشایخ اهلسنت وجود دارد، یک شخصیت خیلی برجستهای است.
جایگاه روایی و علمی محمد بن حنفیه در منابع عامه
بهعنوان مثال، در سیر اعلام النبلاء نقل میکند که قال ابراهیم بن جنید: «لا نعلم احداً» — این را من عنایت دارم این بعضی تعابیر را میخوانم — «لا نعلم احداً اسند عن علی اکثر و اصح لما اسند ابنالحنفیه عن علی». میگوید ما نمیشناسیم بیشترین... در واقع اینجوری معنا کنم: ابنحنفیه بیشترین شخصیتی است که روایت را به علی بن ابیطالب اسناد داده است. یعنی بیشتر مصادر روایتی که ما به علی بن ابیطالب داریم، از محمد بن حنفیه است.
یا در همانجا نقل میکند: «ان محمد بن علی کان یکنی اباالقاسم و کان ورعاً کثیر العلم».
در نقلهای دیگر دارد که در مدینه جزء اعلم محدثان مدینه محمد بن حنفیه شناخته میشد. یعنی خودش یک شخصیتی است که هم حدیث... حتی اینجوری نقل میکنند که محمد بن حنفیه در همین چی دارد، که محمد بن حنفیه اظهار میکرد که: «الحسن و الحسین» — یا «اَخَوایَ» در بعضی از نقلها دارد — «افضل منی، و انا اعلم منهما». آنها از من افضل بودند، ولی من نسبت به آنها... حالا من نمیخواهم بگویم این نقل درسته، باید بررسی بشود آیا اعتقاد واقعی محمد بن حنفیه بود یا نبود؛ اما مقام علمی محمد بن حنفیه در حدی است که این تعبیر را دربارهاش میشود گفت و میشود به آن استناد داد، و از این جهت جای تردید نیست که محمد بن حنفیه یک شخصیت علمیِ در واقع قدرتمندی است.
بازتاب کلمات او در مصادر شیعی
حتی ما در مصادر شیعه — من مواردی که از محمد بن حنفیه نقل شده را تا آنجا که توانستم گردآوری کردم — حتی در مصادر شیعه، جالب این است که کلمات محمد... شیعه که میگویم یعنی امامیه، کلمات محمد بن حنفیه نقل میشود، با احترام نقل شده، موارد متعدد. که من یک دانهاش را برای شما میخوانم: در توحید صدوق، صفحهٔ 90، در ضمن روایت امام باقر (علیهالسلام)، حضرت میفرمایند، قال الباقر (علیهالسلام)، اول یک قول... در معنای «صمد» بحثه. در معنای صمد، قولی را از پدر بزرگوارشان نقل میکنند امام سجاد، که قال ابی علی بن الحسین کذا، بعد میفرمایند: «کان محمد بن الحنفیه رضیالله عنه یقول: الصمد القائم بنفسه الغنی عن غیره» و قال غیره: «الصمد المتعالی عن الکون و الفساد». از این باب نقل میکنم که از نظر شیعه، یعنی کسی مانند صدوق که این روایت را نقل میکند و مصادری که صدوق دارد از آن نقل میکند، محمد بن حنفیه در حدی است که امام باقر (علیهالسلام) قول او را در معنای صمد بعد از قول پدرشان نقل میکنند.
تحلیل رویکرد تاریخی شیعه به جریانهای موازی
گفتوگوی کلاسی و بررسی شبهات حضار:
یکی از حضار: [سؤال یا تذکر نامفهوم پیرامون اینکه این امر دلالت بر امامی بودن او ندارد و در حاشیه قرار دارد]
استاد: بله؟ خب... نه، نمیگوییم امامیه! ما نگفتیم امامیه. این هم دلالت بر امامیه نمیکند؛ ما اینها را شاهد بر چه میگیریم؟ که محمد بن حنفیه یک شخصیت علمی است. و این را ما شیعه به آن کمتر توجه کردیم دیگر. هم بحث که در مورد عبدالله بن عباس کردیم، اینجا هم مطرحه.
ادامهٔ کلام یکی از حضار: [اشاره به در کنار بودن و زاویه داشتن این مدرسه با خط اصلی ائمه]
استاد: خب همین، داریم همین را تحلیل میکنیم؛ داریم قدمبهقدم میخواهیم این «در کنار بودن» را تحلیل کنیم؛ یعنی چی؟ این در کنار بودن معنایش غیرشیعی بودنه؟ این را حالا من در نهایت میخواستم نتیجه بگویم، بگذارید من همینجا عرض کنم.
ما در تاریخ تفکر شیعه یک مشکل جدی داریم، یعنی امروزها؛ یعنی در دورههای متأخر. وقتی آمدیم تاریخ خودمان را بازخوانی کردیم، آن خط حرکت اصیل امامی را گرفتیم و سایر خطوط را به دلایل مختلف حذف کردیم؛ یعنی کأنّ اینها اصلاً در بستر شیعه نبودند. حالا اهلسنت بعضیها آمدهاند همینها را گرفتند، حالا یا درست یا بهصورت مغشوش، معرفی کردهاند مقابل امامیه گذاشتند؛ و حال آنکه ما میخواهیم بگوییم در تاریخ تفکر شیعه، یکی از شواهد بسیار مهم بر درستی و تقویت اندیشهٔ تشیع، همین جریانها هستند. حالا من اینجا عرض میکنم.
یعنی سخن در این است که محمد بن حنفیه که در مدینه مدرسهٔ فکری میزند و یک سری اندیشهها را رشد میدهد، اولاً از کجا گرفته این را؟ اولاً اعتبار محمد بن حنفیه به چیست؟ مطالب و محتوا را از کجا نقل میکند؟ مصادر محمد بن حنفیه کجاست؟ و آنچه که نقل میکند تا چه اندازه قابل انتساب به تشیع است؟
ما میخواهیم بگوییم شما آهنگ... حالا من عرض خواهم کرد، آهنگِ اندیشهٔ تشیع را، یعنی آنچنان که بعداً شما در کلمات امام باقر و امام صادق میبینید و در روایات امام سجاد ما امروز هم داریم، این آهنگ کاملاً در مدرسهٔ محمد بن حنفیه وجود دارد. به هر حال این بخشی، مرحلهای از اندیشهٔ تشیع است.
ما به لحاظ تاریخی نمیتوانیم مدرسهٔ محمد بن حنفیه را حذف کنیم، بگوییم اصلاً نبوده؛ خب حالا بوده، اینها چه میگفتند؟ چه اعتقاداتی داشتند؟ اعتقاداتشان را تحلیل بکنیم ببینیم این اعتقادات تا چه اندازه اعتقادات شیعی بودند. یعنی ما به لحاظ... ببینید، بحث کلامی نمیکنیم، من بارها عرض کردم؛ بحث تاریخی میخواهیم بکنیم. میخواهیم بگوییم مکتب امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در مدینه یک شاخهای را ایجاد کرده — که حالا بعد میگوییم این شاخه در معتزله، در زیدیه، در بسیاری از اندیشهها، در مرجئه رفته نفوذ کرده — جریان انتقال اندیشهٔ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را به این شعبهای فکری ما باید مطالعه کنیم؛ این بخشی از تاریخ تفکر شیعه است، نمیتوانیم حذف کنیم این را که.
ادامهٔ پرسش و پاسخ کلاسی:
یکی از حضار: [طرح سؤالی دربارهٔ جایگاه ایشان و اینکه برخی تعابیر مانند «علیالاصول» یا استقلال فکری نسبت به ائمه مطرح است]
استاد: حالا همین را میخواهیم علیالاصولش را معنا کنیم، باید برسیم به اعتقاداتش. میخواهیم ببینیم این علیالاصولش تا چه حد بوده، و اگر بوده... ببینید، بحث کلامی نمیکنیم، نمیخواهیم ثابت کنیم محمد بن حنفیه هر چه گفته درسته یا غلطه؛ میخواهیم تصویر دقیقتری از محمد بن حنفیه را در سلسلهٔ اندیشهٔ تشیع نشان بدهیم. میخواهیم ببینیم اعتقاداتی که به محمد بن حنفیه نسبت داده شده، چه مقدارش به او منتسب هست و میشود انتساب داد، چه مقدارش به اطرافیانش منتسب هست، چه مقدارش به فرزندانش انتساب پیدا میکند، و در مجموع این اندیشه از کجا آمده و چه تحولی پیدا کرده.
عرض ما این است که محمد بن حنفیه یک شخصیت اجتماعی است، معروف به تشیع هست — حالا من مصادر اهلسنت را حالا خواهم خواند — که این مدرسه، مدرسهٔ شیعی تلقی شده، و این انتساب را ما قبول داریم؛ انتساب تشیع را، اصل تشیع را، نه تشیع امامی را. و اینکه محمد بن حنفیه صرفاً یک رجل اجتماعی نیست چنانکه بعضی تصویر کردهاند؛ یک رجل علمی، فکری و صاحب حدیث و حاملِ علوم امیرالمؤمنین (علیهالسلام) هست، یعنی انتقالدهندهٔ این میراث است. و یکی از جهاتی که در مدینه محور قرار میگیرد و به تعبیر بعضی از علمای اهلسنت، شیعه با او مرتبط میشود — حالا با این مدرسه مرتبط میشوند — همین عنصرِ وحید و فرید بودنش در بین جامعهٔ شیعه است. یعنی اگر ما مراجعه بکنیم، در آن دوره به لحاظ اجتماعی که نگاه میکنیم، شخصیت برجستهٔ فکری آن دوره و علمی آن دوره در شیعه، محمد بن حنفیه است.
این است که محمد بن حنفیه در محوری قرار میگیرد که بنوحسن را دنبال خودش میآورد، بنوعباس با این مدرسه متصل میشوند. البته این اتصالها، بعضی اتصالهای سیاسی–اجتماعی است، بعضی اتصالهای فکری است؛ من اشارهای خواهم کرد. اما این مهمه که محمد بن حنفیه وقتی در مدینه پایهگذاری میکند این مدرسه را، نهتنها یک جریان مهم شیعه را به خود جلب میکند، از خاندان اهلبیت هم گروههایی میآیند در حاشیهٔ این قرار میگیرند: بنوحسن مرتبط میشوند، زید بن علی به این خاندان مرتبط میشود — دوستان میدانند که حالا این را در زیدیه مقداری بیشتر اشاره خواهم کرد، که همسر زید، دختر ابوهاشم است؛ یعنی زید داماد این خاندان میشود و با این خاندان مراودهٔ فکری پیدا میکند. از آنها حدیث میکند، روایت نقل میکند و خودش را منسوب به آنها میداند.
نهتنها در بین شیعیان محور میشود، بلکه از نظر فکری به گونهای است که بسیاری از علمای اهلسنتِ زمان به این مدرسه از نظر حدیثی و فکری متصل میشوند. فقط شما در همین سیر اعلام النبلاء مراجعه فرمایید یا التهذیب، ببینید راویان از محمد بن حنفیه، خودش حکایت میکند تعداد شخصیتهایی که با او متصل میشوند. عرض خواهم کرد که معتزله، واصل بن عطاء از شاگردان این مدرسه قلمداد میشود و اندیشهٔ این مدرسه را برمیدارد میبرد بعداً در بصره، در مدرسهٔ حسن بصری. میخواهم توجه دوستان را متمرکز کنم به اهمیت این مدرسه در مدینه، آن هم در این دوره.
فرزندان محمد بن حنفیه و انشعاب فکری در مدرسه
خب، فرزندان محمد بن حنفیه هم از شخصیتهای برجستهای هستند. دو تا از فرزندان ایشان که در بحثهای ما الآن با آنها کار داریم، یکی عبدالله بن محمد بن حنفیه است (ابوهاشم)، و یکی حسن بن محمد بن حنفیه است؛ این دو شخصیت، شخصیت مهمی است. جالب است — حالا دوستان من دیگر وارد جزئیات نمیشوم — این دو شخصیت را در مصادر اهلسنت شخصیتشان را با هم مقایسه کنید؛ این خیلی مهمه.
چون مدرسه، علیرغم اینکه حسن فرزند بزرگتر محمد بن حنفیه است، ولی مدرسهٔ محمد بن حنفیه به ابوهاشم به ارث میرسد، به عبدالله، به فرزند کوچکتر. و شیعه دورِ عبدالله را میگیرند، نه دورِ حسن را. حسن زاویه میگیرد با اندیشهٔ تشیع، و آنی که محور و مدار میشود در استمرار مدرسهٔ محمد بن حنفیه، ابوهاشم است.
گزارش طبقات الکبری دربارهٔ حسن بن محمد بن حنفیه
در طبقات الکبری جلد 5، خیلی نکات مفیدی در مورد این دو شخصیت هست. مثلاً در مورد حسن بن محمد — که ابومحمد هم کنیهاش هست — میگوید: «و کان من ظرفاء بنیهاشم و اهل العقل منهم». «و کان یُقَدَّم علی اخیه ابیهاشم فی الفضل و الهیئة»؛ نسبت به برادرش هم در تیپ شخصیتی و در واقع وجههٔ اجتماعیاش مقدم بود، هم در فضل. «و هو اول من تکلم فی الارجاء»؛ که حالا خواهیم گفت، اولین کسی که نظریهٔ ارجاء را در جهان اسلام مطرح کرد، همین حسن بن محمد است.
گزارشها دربارهٔ ابوهاشم (عبدالله بن محمد بن حنفیه)
در مورد عبدالله بن محمد بن حنفیه میگوید که: «و کان ابوهاشم صاحب علم و روایة، و کان ثقة قلیل الحدیث، و کانت الشیعة یلقونه و یتولونه». یعنی شیعه آمدند دنبال... بعد از محمد بن حنفیه، آمدند دنبال ابوهاشم.
در مورد ابوهاشم یکی از عبارتهایی که در آنجا دارد — عبارتهای طبقات را عیناً نقل میکند، بر آن هم اقوال دیگری میافزاید — میگوید: «کان ابوهاشم صاحب الشیعة»؛ دقت میکنید؟ ابوهاشم تقریباً رئیس تشیع بود. بعد از شخصیت اجتماعی و فکری او نقل میکند. بعد میگوید که ابوهاشم... ها! بخاری در تاریخ از سفیان بن عیینه، عن الزهری نقل میکند، میگوید: «کان الحسن اوثقهما، و کان عبدالله یقع فی السبئیة». حالا «یقع فی السبئیة»، تو ذهنم این است که... ها، آنجا هست؛ یعنی اندیشههای سبئیه را داشت. حالا این عبارتش یادم نیست، مفهومش این است که میگوید که اتهام سبئیه میخورد به او، اندیشهٔ سبئی داشت. در روایت دیگری صریحتر میگوید: «روی الحمیدی عن سفیان و لفظه: کان یجمع احادیث السبئیة». میگوید ابوهاشم کسی بود که احادیث سبئیه را جمع میکرد؛ یعنی ناقل احادیثی بود که احادیث سبئی بود. حالا اینها را من تحلیل خواهم کرد، یعنی چی این عبارتها، هر کدامش ارجاعاتش به کجاست.
میگوید: «و قال العجلی: هما ثقتان»؛ میگوید هر دو برادر ثقه هستند. «و حدثنا ابواسامة ان احدهما شیعی و الآخر مرجئی»؛ ابواسامة میگوید حسن مرجئی است، ابوهاشم شیعی است. که البته یک قولی نقل میکند در مورد حسن، میگوید: «کان اجلّ الاخوین و افضلهما»؛ میگوید حسن نسبت به عبدالله اجلّ بود و از او افضل بود.
بعد یک عبارتی دارد جالبه، میگوید: «کان من علماء اهلالبیت»؛ میگوید ابوهاشم از علمای اهلبیت بود. و ناهیک انّ عمرو بن دینار یقول: «ما رأیت احداً» — ها، این در مورد ببخشید، حسن بود؛ حسن بن محمد بن حنفیه — میگوید: «کان من علماء اهلالبیت» و به این نکته توجه کن که عمرو بن دینار یقول: «ما رأیت احداً اعلم بما اختلف فیه الناس عن الحسن بن محمد»؛ این ذهبی نقل میکند. میگوید من در بین مردم کسی را ندیدم به مقالات — به قول بعدیها — به اندیشهها و اقوال مسلط باشد به اندازهٔ حسن بن محمد. تمام میکنیم.
و بعد یک عبارت دارد میگوید: «و ما کان زهریّکم الا غلاماً من غلمانه». زُهری شخصیت بزرگی است، حالا زُهَری نقل میکنند، ظاهراً زَهری میگویند درسته، یا زُهری بعضی گفتند. زُهری یا زَهری میگوید یکی از بچههای حسن بن محمد به حساب میآمد؛ میگوید این که خیلی شما به آن مینازید، این زهریِ شما یکی از بچههای حسن بن محمد بود، به اندازهٔ مثلاً فرض کن بچههای او حساب میشد.
و تعابیر دیگری هم دارد دوستان در اینجا مراجعه کنند. فعلاً من بحث اهمیت مدرسهٔ محمد بن حنفیه را یادآوری کردم. حالا یک مروری میکنیم البته بعد از جلسهٔ آینده که آن بحث در واقع نهجالبلاغه را خواهیم گفت، عرض شود که ببینیم حالا اندیشههایی که در این مدرسه پرورش پیدا کرد چه اندیشههایی بود، این اندیشهها چگونه شکل گرفت، چقدر ریشهٔ شیعی داشت و چقدر ریشههای بیرونی داشت.
والحمد لله رب العالمین.