مدرسهی کلامی کوفه - جلسه 8
مقابلهی کلامی امیرالمؤمنین با خلفای زمان خود و وجود هستههای اعتقادی شیعه در روایات عامّه و خاصّه
صوت و فایلهای این درس فقط برای ثبتنامکنندگان درسگفتار در دسترس است.
متن درس آزاد است. برای شنیدن صوت و دانلود فایلها، در درسگفتار «مدرسهی کلامی کوفه» ثبتنام کنید.
ثبتنام در درسگفتاربسم الله الرحمن الرحیم و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا ابیالقاسم محمّد و علی آله الطیّبین الطاهرین، سیّما بقیّة الله فی الأرضین.
ضرورت بازخوانی تاریخ تفکر شیعه و فقر پژوهشی معاصر
بحث ما در باب دورهٔ نخست از کلام شیعه بود. اشاره کردیم که این دوره به دلیل ویژگیهای خاصی که دارد و نیز مستندات محدودی که در اختیار ماست، بررسی آن از جهت تاریخی، اهمیت و ویژگیهای ویژهٔ خود را داراست. ما پیرامون این دوره، آثار تاریخی، حدیثی و مباحث کلامی به تقریب فراوان در دست داریم؛ لکن نگاه تاریخی به این دوره، بهگونهای که این مستندات از دریچهٔ یک تحلیل تاریخی مورد مطالعه قرار گیرند، نیازمند تحقیقی دوباره است.
پیشنهاد من به بزرگوارانی که علاقهمند به تاریخ تفکر شیعه هستند، این است که به آثار موجود اکتفا ننمایند و وجود این آثار را دلیلی بر اشباع پژوهش در این حوزه نپندارند. این نکته بسیار حائز اهمیت است که حوزهٔ تاریخ و کلام ما، نسبت به این دوره، بار دیگر با رویکرد «تاریخ تفکر» به بررسی و مداقه بپردازد و متون حاضر را کافی نبیند. از این منظر، ما در عمل با تنگناها و مشکلات تحقیقی روبهرو هستیم؛ چنانکه منتقدان و مخالفان، اعم از اهل سنت و مستشرقان نیز دربارهٔ این دوره پرسشها و انقلتهای متعددی مطرح ساختهاند.
در جلسهٔ گذشته مبادی این مبحث را متذکر شدیم و قرار بر این شد که به پارهای از مستندات تاریخی ورود کنیم و بهصورت فهرستوار نشان دهیم آنچه شیعه در دورههای پسین در باب اعتقادات به آن باور داشته است، در همین دورهٔ نخست نیز بهصورت اجمالیتر و کلّیتر مطرح میشده است. این دیدگاه، پاسخی است به شبههای دیرین که از جانب اهل سنت علیه شیعه اقامه شده و در نگاشتههای اسلامشناسان و شیعهپژوهان غربی نیز رسوخ یافته است؛ مبنی بر اینکه مؤلفههای اندیشهٔ شیعی، اعم از مؤلفههای امامت (مانند نص، عصمت و علم غیب) یا مبانی نظری (نظیر نظریهٔ ویژه در توحید، جبر و اختیار، بدا، و قضا و قدر)، جملگی متعلق به دورههای بعد است و تشیع در روزگار نخستین فاقد چنین انگارهها و باورهایی بوده است.
سانسور تاریخی و نقش دستگاههای خلافت در تدوین منابع
نکتهای که باید مطمح نظر قرار گیرد و در پژوهشهای ما کمتر و بهصورت پراکنده بدان پرداخته شده، این است که منابع موجود پیرامون این دوره، تحت چه مضیقهها، سانسورها و ممنوعیتهایی شکل گرفتهاند. آنچه امروز به دست ما رسیده، تمامِ واقعیتِ گذشته نیست؛ بلکه جریانات مخالف، هم در حذف حقایق و هم در جعل روایات، فعالیتهای گستردهای علیه تفکر شیعه، اهلبیت (علیهمالسلام) و یاران ایشان ترتیب دادهاند. این سرفصلی است که به گمانم از منظر روششناسی تاریخی باید بسیار جدیتر کاویده شود.
بسیاری از مصادری که امروزه در اختیار داریم، بلکه بتوان گفت عمدهٔ منابع اصیل ما، در دوران خلافت عباسی نگاشته شدهاند. خلافت عباسی با اتکا به ابزارهای مالی، اقتدار سیاسی و شیوههای گوناگون، فشارهای سنگینی را بر دانشمندان در فرایند تدوین متون تحمیل میکرد. میتوان گفت اگر نگوییم همه، دستکم قریب به اتفاقِ نویسندگانی که تاریخ و سیره را نگاشتهاند، از عالمان وابسته به دربار خلافت عباسی یا از نزدیکان حاکمیت اموی بودهاند. پیش از آن نیز فضای حاکم بر عصر خلفای نخستین، محدودیتهای شدیدی را در نقل، ثبت و نشر مدارک تاریخی تحمیل مینمود.
بهعنوان نمونه، نسبت به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و شخصیت ایشان در تاریخ اسلام، نگرش ویژهای از سوی دستگاه حاکم اعمال میشد. در همان دوران نخست، ایشان کاملاً بهعنوان شخصیتی شناخته میشدند که در برابر بزرگان قریش ایستاده، سران آنان را به هلاکت رسانده و جبههای معارض با فرهنگ عمومی جامعهٔ عربی را نمایندگی میکردند. این ویژگیِ حضرت، افزون بر تحمیل مظلومیت سیاسی و اجتماعی، در عمل بستری را برای محدودسازی اندیشهها، مواضع و یاران ایشان پدید آورد.
ابنسعد در کتاب طبقات (جلد 5، صفحهٔ 31) نقلی دارد که عمر بن خطاب به سعید بن عاص (برادر عمرو بن عاص که هر دو از خاندان نزدیک به امویان و در تقابل با بنیهاشم بودند) در دوران خلافتش گفت:
«ما لی أراکَ مُعرِضاً؟ کأنّک تری أنّی قتلتُ أباک، ما أنا قتلتُه، ولکنّه قتله علیّ بن أبی طالب، ولو قتلتُه ما اعتذرتُ من قتلِ مُشرِکٍ»
(چه شده است که تو را رویگردان میبینم؟ گویی گمان میبری من پدر تو را کشتهام! من او را نکشتم، بلکه علی بن ابیطالب او را کشت؛ و اگر هم او را کشته بودم، از کشتن یک مشرک پوزش نمیخواستم).
در ادامهٔ همین روایت، که طبری و ابناثیر نیز ذیل آن را آوردهاند، سعید بن عاص که فضا را مناسب میبیند، از مشکلات مالی و سنگینی مخارج عائلهاش نزد خلیفه گلایه میکند و تقاضای کمکی اختصاصی مینماید. عمر به او پاسخ میدهد: شکیبایی پیشه کن که پس از من اوضاعت سامان خواهد یافت؛ و خود سعید اذعان میکند که پس از او عثمان به خلافت رسید، من حاکم کوفه شدم و وضع مالیام دگرگون گردید.
شواهد فراوانی گواهی میدهد که امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیهالسلام) از سوی خلفای نخستین و در اتمسفر عمومی آن روزگار، بهعنوان جبههای معارض و در حاشیه نگاه داشته میشد و در معرض فشار و بایکوت اجتماعی قرار داشت. پیامد این فضا آن شد که پس از شهادت حضرت، حجم عظیمی از جعل احادیث و در مقابل، حذف فضائل ایشان رخ داد.
ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی (جلد 19) حکایتی را نقل میکند. وی از «زهری» (محمد بن مسلم بن شهاب که شاید بتوان گفت حدود یکچهارم نقلیات تاریخی و روایی دوران نخستین اهل سنت بهنوعی به وی متصل است و از درباریان اموی بود) روایت میکند که خالد بن عبدالله قسری (والی بصره و سپس از امپراتوران نزدیک به خلافت شام) به او گفت: «اُکتُب لیَ النَّسَب» (کتابی در باب انساب برای من تدوین کن). زهری نسب قبیلهٔ مضر را آغاز کرد، اما پیش از اتمام، خالد گفت آن را واگذار و سیره بنویس: «اُکتُب لِیَ السِّیرة». زهری پاسخ داد:
«فقلتُ له: فإنّه یَمُرُّ بیَ الشّیءُ مِن سیرةِ علیِّ بنِ أبی طالبٍ، فأذکُرُه؟»
(در جریان نگارش سیره، به مطالبی دربارهٔ سیرهٔ علی بن ابیطالب برمیخورم؛ آیا آنها را یاد کنم؟)
خالد گفت:
«لا، إلّا أن تراه فی قَعرِ الجحیم!»
(خیر؛ مگر آنکه او را در قعر جهنم ببینی!)
ابوالفرج پس از نقل این ماجرا مینویسد: «لَعَنَ اللهُ خالداً ومَن ولّاهُ وقَبَّحَهم وصَلَواتُ اللهِ علی أمیرِ المؤمنین».
قرائن متعددی دربارهٔ دستکاریهای تاریخی و حدیثی زهری وجود دارد؛ چنانکه استاد بزرگوار جناب آقای سید مهدی خرسان در موسوعهٔ ارزشمند خود پیرامون ابنعباس (جلد 1، صفحهٔ 28)، دوازده مورد از سانسورهای مستقیم زهری را که در کتاب المصنّف عبدالرزاق بازتاب یافته، استخراج و مستند کردهاند.
همچنین شواهد فراوانی از پاداشهای مالی برای جعل خبر به ثبت رسیده است؛ طبری مینویسد معاویه چهارصد هزار درهم به «سمرة بن جندب» پرداخت کرد تا روایتی جعل نماید و آیهٔ شریفهٔ:
«وَمِنَ النَّاسِ مَن یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ»
را در شأن علی بن ابیطالب (علیهالسلام)، و در مقابل، آیهٔ:
«وَإِذَا تَوَلَّیٰ سَعَیٰ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیهَا...» یا آیات ایثار را در شأن ابنملجم معرفی کند.
در همان حال، احادیث ساختگی متعددی در مذمت حضرت (همچون ماجرای ادعاییِ شرب خمر در سیرهٔ حلبی) ساخته شد. از آن سو، برای خاندان اموی فضیلتتراشیهای غریب صورت گرفت؛ بهطوریکه در سیرهٔ حلبی (جلد 2، صفحهٔ 257) روایتی ساختگی نقل شده است که پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله) فرمودند:
«إنّ اللهَ قد حَرَّمَ النّارَ تَذوقُ مِن لَحمِ حمزةَ شیئاً»
(خداوند آتش را بر چشیدن ذرهای از گوشت حمزه حرام کرده است). حلبی خود در ادامه به توجیه پرداخته که آیا هند جگرخوار از جگر حمزه چیزی خورده بود یا صرفاً مَزغ کرده و جویده بود تا این روایت مشمول عذاب نشدن او شود!
توجه به این بسترهای جعل و تحریف و ممیزی برای هر محققی در حوزهٔ تاریخ کلام ضرورت دارد.
چگونگی بازخوانی اندیشهٔ تشیع در دورهٔ نخست
با توجه به این اختناق و دستکاری متون، پرسش این است که چگونه میتوان اندیشهٔ اصیل تشیع در عهد نخستین را بازشناسی و استخراج کرد؟
پارهای از نویسندگان معاصر ادعا میکنند که در میان اصحاب نخستین، سخنی دال بر مفاهیمی چون «نص بر امامت» یا «عصمت» به چشم نمیخورد. در پاسخ باید پرسید: چه حجمی از تراثِ اصحاب متقدم مانند ابوذر، سلمان و عمار در مصادر اهل سنت که مدعیان به آنها ارجاع میدهند، باقی مانده است تا بتوان بر پایهٔ آن قضاوت کرد؟
بهترین نمونه در این میان عبدالله بن عباس است؛ زیرا عباسیان نسب خود را به او میرساندند و قدرت حاکمه اجازهٔ دخل، تصرف و حذف گسترده در روایات وی را به کاتبان نمیداد. از این رو، روایات ابنعباس میتواند بهعنوان الگویی مطالعاتی لحاظ گردد؛ درحالیکه دربارهٔ شخصیتی مانند ابوذر، به علت تقابل بنیادینش با حاکمیت، متون به شدت سانسور شده و نقلیات بسیار اندکی به آیندگان رسیده است.
کار اصلی ما در روششناسی تاریخی این است که قطعات متفرق، حواشی و شواهدی را که از لابلای کتب تاریخی راه یافتهاند کنار هم بنشانیم تا منظومهٔ فکری اصحاب ائمه (علیهمالسلام) شفاف گردد.
ابنعباس شخصیتی است همنشین با امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، آشنا با حاکمیت و چهرهای علمی که روایاتش مصونیت نسبی داشته است. ما روایت معروف «حدیث ثقلین» را در کتاب صحیح بخاری با وجود سختگیری شدید و تلاش برای نادیده انگاشتن فضائل خاص، در چندین موضع از ابنعباس و دیگران میبینیم.
همانطور که در مباحث پیشین تبیین شد، حدیث ثقلین رکن و محور بنیادین اندیشهٔ امامت نزد شیعه است. این روایت تصریح دارد که قرآن بهتنهایی برای رفع اختلاف و هدایت امت بسنده نیست و هدایت جامعه، مرهون پیوند ناگسستنی دو ثقل گرانبها یعنی کتابالله و عترت رسولالله است. امامت در باور شیعه، ناظر به انتقال شأن هدایتی و وحیانی نبی اکرم (صلیالله علیه و آله) به عترت و لزوم مفترضالطاعه بودن آنان است.
قلقشندی در مآثر الانافة به درستی یادآور میشود که تنها شیعیان بودند که بر جانشین رسول خدا عنوان «امام» مینهادند؛ «لأنّ الإمامَ مَن یُقتَدیٰ به»؛ زیرا امام را مقتدا در فکر و عمل میدانستند و قائل به عصمت و مرجعیت او بودند؛ درحالیکه سایر گروههای اسلامی خلیفه را به این نام خطاب نمیکردند و بعدها در عصر عباسی لفظ امام در ادبیات اهل سنت نیز شیوع یافت. خود حدیث ثقلین که در مصادر معتبری مانند صحیح مسلم (جلد 3)، صحیح بخاری، کامل ابناثیر (جلد 2) و تاریخ طبری (جلد 2) وارد شده، دلالت بر نص و نصب الهیِ هادیان امت دارد.
ابنعباس در روایاتی که سیوطی در الدر المنثور آورده است، ذیل آیهٔ تطهیر، آن را مختص اصحاب کساء میشمارد و عصمت را از خصائص این خاندان معرفی میکند.
اصالت مفهوم نص و مسألهٔ جانشینی در عصر نبوی
شواهد فراوانی در منابع اهل سنت پیرامون سیرهٔ نبوی مشهود است که نشان میدهد مسألهٔ جانشینی و خلافت پیامبر (صلیالله علیه و آله) از همان ابتدا، موضوعی مربوط به «جعل و انتخاب الهی» تلقّی میشده و واژگان آن شکل گرفته بوده است.
هیثمی در مجمع الزوائد روایت میکند که انصار در بیعت عقبه با پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله) تعهد دادند که از ایشان اطاعت کنند:
«وأن لا نُنازِعَ الأمرَ أهلَه»
(و اینکه در امر حکومت و ولایت با اهل و صاحب واقعیاش منازعه و ستیز نکنیم).
واژهٔ «الأمر» در ادبیات آن روزگار ناظر بر مسألهٔ حاکمیت بوده است. در ماجرای سقیفه نیز طرفین منازعه مکرراً از واژهٔ «امر» استفاده میکردند و حتی تعبیر «خلیفه» به کار نمیرفت (مگر یکبار آن هم دربارهٔ خلافت در اقامهٔ نماز). تعبیر رایج برای حکومت در عصر نبوی همان تعبیر قرآنی «اولی الامر» و کلمهٔ «امر» بوده است.
همچنین طبری (جلد 3) و بلاذری نقل میکنند هنگامی که قبیلهٔ بنیعامر نزد پیامبر آمدند تا اسلام آورند، شرط کردند که جانشینی پس از ایشان به آنان واگذار شود. رسول خدا (صلیالله علیه و آله) بلافاصله فرمودند:
«إنّ الأمرَ إلی اللهِ، یَضَعُه حیثُ یشاء»
(امر امامت و جانشینی در ید قدرت الهی است و آن را هر جا که خود بخواهد قرار میدهد).
این اسناد نشان میدهد ادعای برخی مستشرقان و معاصران که ادعا میکنند مسألهٔ «وراثت» یا «نص» امری غریب با فرهنگ قبایلی عرب و شورا بوده، ادعایی بیاساس است؛ ادبیات خلافت از همان ابتدا بر مدار جعل و نص الهی استوار بوده است.
مواضع اعتراضی امیرالمؤمنین (ع) و اصحاب در جریان سقیفه
برخلاف برخی پندارها که مسألهٔ امامت علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را در سقیفه مغفول میدانند، متون اصیل تاریخی خلاف آن را اثبات میکنند.
ابناثیر در الکامل (جلد 3، صفحهٔ 325) و مقدسی در البدء والتاریخ نقل میکنند که در همان ماجرای سقیفه، انصار (یا گروهی از آنان) صریحاً گفتند:
«لا نُبایِعُ إلّا علیّاً»
(ما جز با علی بیعت نمیکنیم).
خودداری حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از بیعت با ابوبکر، خود سند محکمی بر این مدعاست. منابع دستاول تاریخی متفقاند که حضرت علی (علیهالسلام) تا پس از شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلامالله علیها) — یعنی دستکم به مدت شش ماه — دست به بیعت نزدند. گرچه برخی روایات جعلی (مانند نقل سیف بن عمر) تلاش کردهاند وانمود کنند حضرت شتابان دامنکشان آمد و بیعت کرد تا از جماعت عقب نماند، اما مسلّمات تاریخی دال بر عدم بیعت و ایستادگی حضرت و بنیهاشم است.
این موضعگیری، یک سکوت محض نبود، بلکه مقاومتی اعتراضی با تمسک به وصیت پیامبر بود. پیامبر (صلیالله علیه و آله) به ایشان وصیت فرموده بودند که اگر یارانی یافتی قیام کن، وگرنه دست نگه دار و خونت را حفظ نما. یعقوبی، ابنقتیبه در الامامة والسیاسة و مسعودی در مروج الذهب ثبت کردهاند که حضرت به همراه صدیقهٔ طاهره (سلامالله علیها) و حسنین شبانه به در خانهٔ مهاجر و انصار میرفتند و عهد آنان را یادآوری میکردند.
یعقوبی (جلد 2) مینویسد:
جمعی نزد علی بن ابیطالب گرد آمدند و خواهان بیعت با حضرت شدند. حضرت فرمودند: فردا صبح همگی با سرهای تراشیده (به نشانهٔ آمادگی برای نبرد) نزد من آیید. صبح روز بعد تنها سه تن وفادار حاضر شدند.
علاوه بر این، در تاریخ نام دستکم دوازده تن از صحابه به ثبت رسیده است که علناً در برابر خلافت ابوبکر ایستادند و اعتراض کردند؛ از جمله سخن معروف سلمان فارسی که فرمود: «کَردید و ناکَردید» (فعلتم و ما فعلتم) که ابنشاذان در الایضاح و ناشئ اکبر در مسائل الامامة با وجود مذهب معتزلیاش، آن را بیهیچ تردیدی نقل کردهاند.
در خطبهٔ دوم نهجالبلاغه (صفحهٔ 84، شرح فیضالاسلام) تعبیر روشنی از حضرت در مواجهه با اخبار سقیفه منعکس است: چون خبر رویدادهای سقیفه به حضرت رسید، پرسیدند: «ما قالتِ الأنصار؟» (انصار چه گفتند؟)
گفتند: انصار پیشنهاد دادند از ما امیری باشد و از شما نیز امیری (منّا أمیرٌ ومِنکم أمیر).
حضرت فرمودند:
«فَهَلَّا احْتَجَجْتُمْ عَلَیْهِمْ بِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ) وَصَّی بِأَنْ یُحْسَنَ إِلَی مُحْسِنِهِمْ وَیُتَجَاوَزَ عَنْ مُسِیئِهِمْ؟»
(چرا علیه آنان به این سخن رسول خدا استدلال نکردید که سفارش فرمود به نیکوکارانِ انصار نیکی کنید و از بدکارانشان درگذرید؟)
گفتند: این چه حجتی بر ضد آنان میشود؟
حضرت فرمودند:
«لَوْ کَانَتِ الْإِمَارَةُ فِیهِمْ لَمْ تَکُنِ الْوَصِیَّةُ بِهِمْ»
(اگر زمامداری و امارت بنا بود از آنِ انصار باشد، نیازی به وصیت و سفارش دربارهٔ آنان به دیگران نبود؛ حاکم به رعیت سفارش میشود، نه رعیت به حاکم).
سپس حضرت پرسیدند: «فما قالت قریش؟» (قریش در سقیفه به چه استدلال کردند؟)
پاسخ دادند: قریش احتجاج کردند که ما درخت و شجرهٔ رسول خداییم.
حضرت فرمودند:
«احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَأَضَاعُوا الثَّمَرَةَ»
(به درخت چنگ زدند و استدلال کردند، اما میوه و ثمرهٔ آن درخت را که ما خاندان هستیم، تباه ساخته و ضایع کردند).
روایات غدیر و باور صحابهٔ نخستین به ولایت و وصایت
شواهد دیگر ناظر بر خطبههای غدیر، مناشدات امیرالمؤمنین (علیهالسلام) (در شورای ششنفره، پیش از جنگ صفین و نبرد جمل) و اشعار سرودهشده در محضر پیامبر و حضرت علی (علیهالسلام) است. این ادعا که هر کس در آن روزگار نام شیعه داشت، ضرورتاً معتقد به نص نبود، ناشی از عدم تفکیک طبقات جامعه است. طبیعتاً در زمرهٔ همراهان حضرت، افراد متفاوتی گرد میآمدند؛ اما اصحاب نزدیک و هستهٔ مرکزی تشیع صراحتاً به مسألهٔ «نص»، «وصایت» و «وراثت الهی» معتقد بودند.
یعقوبی در تاریخ خود (جلد 2، صفحهٔ 171) روایت میکند: به عثمان خبر رسید که ابوذر در مسجد پیامبر مینشیند، مردم به گرد او حلقه میزنند و او مطالبی میگوید که طعن بر عثمان است. ابوذر بر درگاه مسجد میایستاد و بانگ میزد:
«أیُّها الناس، مَن عَرَفَنی فقد عَرَفَنی، ومَن لم یَعرِفْنی فأنا أبو ذَرٍّ الغِفاری، أنا جُندَب بن جَنادة الرَّبَذی... إنّ اللهَ اصطفی آدمَ ونوحاً وآلَ إبراهیمَ وآلَ عِمرانَ علی العالَمین، ذُرّیّةً بَعضُها مِن بَعضٍ واللهُ سمیعٌ علیم. محمّدٌ صَفوةٌ مِن نوح، فالأوّلُ مِن إبراهیم، والسُّلالةُ مِن إسماعیل، والعِترةُ الهادیة... محمّدٌ وارثُ عِلمِ آدمَ وما فُضِّلَ به النبیّون، وعلیُّ بنُ أبی طالبٍ وَصیُّ محمّدٍ ووارثُ عِلمِه... أیّتُها الأُمّةُ المُتَحیِّرةُ بعد نبیّها، أمَا لو قَدَّمتُم مَن قَدَّمَ الله، وأخَّرتُم مَن أخَّرَ الله، وأقرَرْتُم الوِلایةَ والوِراثةَ فی أهلِ بیتِ نبیِّکم، لأکلتُم مِن فَوقِ رُؤوسِکم ومِن تحتِ أقدامِکم...»
این کلامِ ابوذر با رساترین تعابیر، بر مفاهیمی چون وصایتِ اوصیاء، وراثت علمی، و ولایت الهی اهلبیت دلالت دارد.
همچنین در گفتوگوی تفصیلی میان ابنعباس و عمر بن خطاب (که در جلد 3 تاریخ طبری وارد شده است)، مسألهٔ انتصاب الهی و عصمت عترت به چشم میخورد. عمر به ابنعباس میگوید: آیا میدانی چرا قوم تو از شما روی گرداندند؟ قریش کراهت داشتند که خلافت و نبوت هر دو در یک خاندان جمع گردد. ابنعباس پاسخ داد:
«یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، إِنْ کَانَتْ قُرَیْشٌ اخْتَارَتْ لِأَنْفُسِهَا حَیْثُ اخْتَارَ اللَّهُ لَهَا لَکَانَ الصَّوَابُ بِیَدِهَا...»
(اگر قریش همان چیزی را برای خویش برمیگزید که خداوند متعال برای آنان برگزیده بود، حق و صواب با آنان میبود؛ اما قریش امری را انتخاب کردند که خدا آن را اختیار نکرده بود).
سپس ابنعباس با استشهاد به کلام حق ادامه میدهد:
«وَأَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّهُمْ کَرِهُوا أَنْ تَکُونَ لَنَا النُّبُوَّةُ وَالْخِلَافَةُ، فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَی وَصَفَ قَوْماً بِالْکَرَاهِیَةِ فَقَالَ: "ذَٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ"»
(اینکه میگویید قریش از جمع شدن نبوت و خلافت کراهت داشتند، خداوند اقوامی را به این صفت نکوهش کرده و فرموده است: «این بدان سبب بود که آنان آنچه را خدا نازل کرده بود ناخوش داشتند و او نیز اعمالشان را تباه ساخت»).
ابنعباس با ارجاع به «ما أنزل الله»، مسألهٔ خلافت را امری تنزیلی و وابسته به ارادهٔ الهی معرفی میکند و در ذیل آن، به آیة تطهیر تمسک جسته و تصریح مینماید که در سینه و جان پیامبر و خاندانش ذرهای غل و غش، حسد و رجس راه ندارد.
شواهد روایی در باب وصایت، وراثت و نص
یعقوبی از مالک اشتر نقلی دارد که در خطبهای در خطاب به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میگوید: «علیٌّ وصیُّ الأوصیاءِ ووارثُ عِلمِ الأنبیاء»؛ که آقای هادسون ذیل این عبارت مطالبی دارد، نقدی مطرح کرده و پاسخی که به این مورد دادهاند.
نسبت به مسألهٔ «نص»، این امر یک محور بنیادین در مسألهٔ امامت است. در الدر المنثور سیوطی (جلد 2، صفحهٔ 298) آمده است:
«أَخْرَجَ ابْنُ مَرْدَوَیْهِ»
(که ظاهراً عربیِ آن را باید «مَردُوَیه» بخوانیم؛ میگویند درست این است که در فارسی «مَردویه» بخوانیم و در عربی «مَردَوَیه»، زیرا در ریشهٔ زبان فارسی این پسوند «-ویه» است):
«عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: کُنَّا نَقْرَأُ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ [وَآلِهِ] وَسَلَّمَ): "یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ - إِنَّ عَلِیّاً مَوْلَی الْمُؤْمِنِینَ - وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ"».
نمونهٔ این عبارات که فضای اندیشه را نشان میدهد، متعدد است.
تبیین ماهیت عبارات «کُنّا نَقرَأ» در تفاسیر عامه
در پاسخ به این پرسش که آیا این عبارت بهمعنای وجود چنین متنی در خودِ قرآن بوده است یا خیر، باید گفت: خیر، احتمالاً مقصود این نیست. دستکم آنچه الدر المنثور نقل میکند این نیست؛ بلکه ما این را بهعنوان «تفسیر» میخواندیم. اینکه گمان شود این امر ظاهر در تحریف است، صحیح نیست؛ تعبیر «کُنّا نَقرَأ» (اینگونه میخواندیم) فراوان است. در تفاسیر اهل سنت نیز ملاحظه بفرمایید، موارد متعددی از «کُنّا نَقرَأ» را آوردهاند که توضیحات تفسیری را در قالب قرائت ذکر کردهاند.
همانگونه که در مبحث تحریف نزد خود ما نیز مطرح است و در روایات ائمه (علیهمالسلام) نیز وجود دارد، در موارد متعددی در قرائتِ امام، یک کلمه یا یک جمله اضافه شده است؛ عالمان میفرمایند این کلمات، کلمات تفسیری و تبیینی هستند. عین همین امر در میان اهل سنت نیز جاری است. در قرائات اهل سنت، گاه یک کلمه، گاه دو یا سه کلمه و گاه حتی یک عبارت کامل بهعنوان قرائت ذکر شده است. دانشمندان علوم قرآنِ اهل سنت تصریح کردهاند که این موارد از باب قرائت اصطلاحی نیست؛ تعبیر «کُنّا نَقرَأ» یا تعابیری از این دست، به این معناست که ما این آیه را اینگونه تفسیر میکردیم و میخواندیم.
این نکته در آثار متعددی آمده است؛ در چند موضع از آثار ذهبی و دیگر قائلان به علم قرائات تصریح شده است که بحث قرائت دو حوزهٔ کاملاً مجزا دارد:
-
قرائت اصطلاحی (مانند قراءات سبع یا قراءات عشر).
-
قرائت بهمنزلهٔ تفسیر.
بزرگان اهل سنت آیهٔ قرآن را تلاوت میکردند و در میان آن عبارتی میافزودند و میگفتند: «ما اینگونه میخواندیم» یا «اینگونه بخوانید»؛ سپس تبیین میکردند که منظور از اینگونه خواندن، جزء قرآن بودن آن نیست، بلکه به معنای تفسیر آیه است. در سراسر الدر المنثور روایاتی که ذیل آیات بدین شیوه نقل شده بسیار است؛ چه با تعبیر «کُنّا نَقرَأ» و چه در قالب تفسیر که عبارتی در بین آیات درج شده است.
بازتاب اوصاف امیرالمؤمنین (ع) در منابع اهل سنت
ابنحجر عسقلانی در کتاب الإصابة فی تمییز الصحابة و نیز سیوطی در تاریخ الخلفاء (جلد 4) از رسول خدا (صلیالله علیه و آله) نقل میکنند که فرمودند:
«إِنْ تُؤَمِّرُوا أَبَا بَکْرٍ تَجِدُوهُ أَمِیناً... وَإِنْ تُؤَمِّرُوا عُمَرَ تَجِدُوهُ قَوِیّاً... وَإِنْ تُؤَمِّرُوا عَلِیّاً - وَمَا أَرَاکُمْ فَاعِلِینَ - تَجِدُوهُ هَادِیاً مَهْدِیّاً یَأْخُذُ بِکُمُ الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ».
(اگر ابابکر را امیر کنید او را امین خواهید یافت... و اگر عمر را امیر کنید او را قوی خواهید یافت... و اگر علی را امیر نمایید — که میدانم چنین نخواهید کرد — او را هدایتگر و هدایتشده مییابید که شما را به صراط مستقیم رهنمون میسازد).
در همین کتاب تاریخ الخلفاء، ذیل فصل خلافت امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، روایات متعددی با این مضمون وارد شده است که جایگاه علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را بهعنوان «هادی»، «مهدی» و سرپرست صراط مستقیم تبیین میکند.
سیوطی در مُسند فاطمة الزهراء (سلامالله علیها) از ابنعباس نقل میکند:
«لَمَّا زَوَّجَ النَّبِیُّ فَاطِمَةَ مِنْ عَلِیٍّ، قَالَتْ فَاطِمَةُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ، زَوَّجْتَنِی مِنْ رَجُلٍ فَقِیرٍ لَیْسَ لَهُ شَیْءٌ؟
فَقَالَ النَّبِیُّ: أَمَا تَرْضَیْنَ أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَ مِنْ أَهْلِ الْأَرْضِ رَجُلَیْنِ، أَحَدُهُمَا أَبُوکِ وَالْآخَرُ زَوْجُکِ؟»
این روایت ناظر بر مسألهٔ «اختیار» و «اصطفاء» (برگزیدگی الهی) است.
در کتاب مجمع الزوائد (جلد 9، صفحهٔ 109) نیز روایات مشابهی دربارهٔ مسألهٔ برگزیدگی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در کنار پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله) نقل شده است. خطیب بغدادی نیز همین روایت را با اسناد و سیاقی دیگر گزارش میکند.
تحلیل تاریخی روایات ساختگی و فرهنگ رایج عصر نخست
بحث ما بر سر این است که این روایات — قطعنظر از صحت و سقم سندی هر یک از آنها — نشاندهندهٔ چیست؟ مضمونِ «وراثت»، «وصایت» و «اختیار الهی» مسائلی انفرادی و منحصر به یکی دو روایت نیستند. این مفهوم و اندیشه در آن دوران چنان برجسته، اصیل و غیرقابلانکار بوده است که حتی به روایات اهل سنت نیز سرایت کرده است.
اگر فرض را حتی بر «جعل» پارهای از این احادیث بگذاریم، پرسش اساسی این است: پیشزمینه و خاستگاه این جعل کجاست؟ ویژگیِ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) مبنی بر اینکه او «هادی» و «مهدی» است و «یَأْخُذُ بِکُمُ الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ»، اندیشهای است که از پیش در جامعه حضور داشته است. محققانی که روی تاریخ حدیث کار کردهاند بهخوبی میدانند که روایات مجعول همواره ریشه، خاستگاه و نظیری در منابع اصیل داشتهاند.
بهعنوان مثال، دربارهٔ ابوبکر و عمر ساخته شد که: «سَیِّدَا کُهُولِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» (آن دو، سرور کهنسالان اهل بهشتاند)؛ چنانکه ابنخلدون و دیگران نیز متذکر شدهاند، ساختگی بودن این روایت آشکار است، زیرا در بهشت کهنسالی وجود ندارد و همه جواناند. اما جاعل حدیث، عبارت متواتر «سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» را در حق حسنین (علیهماالسلام) دیده بود و برای ایجاد قرینهسازی و قرار دادن آن در سایه، دست به تراشیدن تعبیر «سیدا کهول» زد.
تلاشهایی که در جعل احادیث صورت پذیرفت، غالباً برای تحتالشعاع قرار دادن فرهنگِ رایج و شناختهشده پیرامون امیرالمؤمنین و اهلبیت (علیهمالسلام) بود. این فضا در تاریخ انکارناپذیر بود؛ همانگونه که زهری گفت: «چون به علی بن ابیطالب رسیدم، نقل بکنم یا نکنم؟» فضائل حضرت در جامعه پخش بود و نقل میشد. بنابراین روایات برساخته بر پایهٔ شبیهسازی و افزودن پارهای متعلقات به فضائل مسلم شکل میگرفتند.
خود این جریان گواه آن است که اندیشهٔ هادی بودن علی (علیهالسلام) و هدایت امت به صراط مستقیم توسط ایشان، در جامعه مستقر بوده است؛ بهگونهای که جاعل حدیث هنگامی که میخواست ویژگیای برای دیگران بسازد، صفت هادی و مهدی بودن علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را در متن حفظ میکرد و اوصاف دیگری برای خلیفهٔ اول و دوم در کنار آن قرار میداد.
در پژوهش تاریخی این دوره چارهای جز جمعآوری و تحلیل قرائن و شواهد تاریخی نداریم. سندها خود گویای تاریخ انتساب روایات هستند و نمیتوان ادعا کرد که احتمال جعل در همهٔ این مدارک راه دارد.
حدیث مؤاخات و تصریح به وراثت
سیوطی در مسند الزهراء (سلامالله علیها) به نقل از مسند احمد بن حنبل و نیز هیثمی در مجمع الزوائد (جلد 9، صفحهٔ 109) ماجرای مشهور «مؤاخات» را با اسناد متعدد گزارش کردهاند: هنگامی که پیامبر اکرم (صلیالله علیه و آله) میان اصحاب عقد اخوت بستند، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیهالسلام) نگران شدند و عرضه داشتند: برادریِ من با چه کسی است؟ پیامبر (صلیالله علیه و آله) فرمودند:
«وَالَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ، مَا اخْتَرْتُکَ إِلَّا لِنَفْسِی، وَأَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی غَیْرَ أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی، وَأَنْتَ أَخِی وَوَارِثِی».
شاهد اصلی در کلمهٔ «وارثی» است. در ادامه:
«قَالَ: مَا أَرِثُ مِنْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟
قَالَ: مَا وَرَّثَ الْأَنْبِیَاءُ قَبْلُ [قَبْلِی].
قَالَ: مَا وَرَّثَ الْأَنْبِیَاءُ قَبْلَکَ؟
قَالَ: کِتَابَ اللَّهِ وَسُنَّةَ نَبِیِّهِمْ؛ وَأَنْتَ مَعِی فِی قَصْرِی فِی الْجَنَّةِ مَعَ فَاطِمَةَ ابْنَتِی، وَأَنْتَ أَخِی وَرَفِیقِی».
این مضامین از راههای گوناگون به ما رسیدهاند و دستکم تواتر معنوی آنها قابل اثبات است. سیوطی در جلد نخست الدر المنثور از ابنعباس نقل میکند که از رسول خدا (صلیالله علیه و آله) دربارهٔ کلماتی که آدم از پروردگارش دریافت کرد («فَتَلَقَّیٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ») پرسیدم. پیامبر فرمودند:
«سَأَلَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَعَلِیٍّ وَفَاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَیْنِ إِلَّا تُبْتَ عَلَیَّ، فَتَابَ عَلَیْهِ».
توسل حضرت آدم به اسامی پنجتن، در منابع معتبر فریقین ثبت شده است.
عالم ذر، انتقال در اصلاب و علم غیب (اِخبار از مغیّبات)
مسألهٔ عالم ذر و انتقال نور پیامبر و ائمه در اصلاب، شواهد تاریخی متعددی دارد. ابنعساکر در تاریخ مدینة دمشق (جلد 1) و منابع روایی دیگر، احادیث متعددی دربارهٔ انتقال در اصلاب پاک تا علی بن ابیطالب (علیهالسلام) نقل کردهاند.
دربارهٔ «علم غیب» — به مفهوم دقیق شیعی آن، یعنی «علم به مغیبات» و اِخبار از آینده، نه به معنای اصطلاحی و افراطی متأخران — روایات فراوانی در منابع عامه وجود دارد. در مسند احمد حنبل، طبقات ابنسعد، فرائد السمطین و تاریخ دمشق ابنعساکر، بیش از ده طریق روایی دربارهٔ پیشگویی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) از محل شهادت سیدالشهداء (علیهالسلام) ذکر شده است:
هنگامی که حضرت از صفین بازمیگشتند، به سرزمین طف رسیدند؛ پرسیدند نام این مکان چیست؟ گفتند: کربلا. راوی نقل میکند که حضرت بر بلندی کوتاهی نشستند و گریستند و فرمودند: در اینجا گروهی از اهلبیت پیامبر به شهادت میرسند و پیکرهایشان بر زمین میماند. این روایات به مرز استفاضه و تواتر معنوی میرسد.
همچنین گزارش شهادت میثم تمار، و واقعهٔ منطقهٔ «ذیقار» در کتب تاریخ اهل سنت آمده است. در ذیقار، حضرت تعداد دقیق نیروهای امدادی را پیشگویی کردند؛ ابنعباس و دیگران گزارش دادهاند که وقتی شمارش کردیم، دقیقاً همان تعداد بود. شخصی حاضر بود و گفت: «ای علی بن ابیطالب، تو ادعای کهانت میکنی؟» حضرت خندیدند و فرمودند:
«کِهانتی در کار نیست؛ این علمی است از جانب خداوند متعال».
تعبیر مشهور حضرت در نهجالبلاغه:
«وَلَوْلَا آیَةٌ فِی کِتَابِ اللَّهِ لَأَخْبَرْتُکُمْ بِمَا کَانَ وَبِمَا یَکُونُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»
نیز ناظر بر مسألهٔ لوح محو و اثبات و حقیقتِ «بَداء» است.
خلقت نوری پیامبر و اهلبیت (علیهمالسلام) نیز اگرچه در صحاح دسته اول اهل سنت نیامده، در فرائد السمطین (جلد 1)، تاریخ دمشق ابنعساکر، مجمع الزوائد و مروج الذهب مسعودی با صراحت ذکر شده است.
جامعیت منظومهٔ فکری تشیع در دورهٔ نخستین
پرسش این است که آیا اندیشهٔ تشیع در دورهٔ نخست صرفاً محدود به مسألهٔ سیاسی یا نصب امامت بود، یا سایر ابعاد اعتقادی را نیز در بر میگرفت؟
امامت بیتردید رکن اندیشهٔ تشیع است؛ اما منظومهٔ اعتقادی شیعه همزمان شامل این موارد بوده است:
-
توحید: نفی صفات زائد بر ذات، اسماء و صفات، و افعال الهی.
-
عدل: قضا و قدر، ارادهٔ الهی و مسألهٔ بدا.
-
معاد: تفسیر متمایز اهلبیت از نفسشناسی و حقیقت معاد.
-
مهدویت و غیبت: باور به رهاییبخش موعود.
تمام این مفاهیم بهصورت اجمالی و اصیل در اندیشهٔ نخستین شیعه پیریزی شده بود و به تدریج بسط و تبیین یافت. مدارک آن در تاریخ و متون اهل سنت نهتنها کمتر از منابع شیعی نیست، بلکه گاه فراوانتر گزارش شده است.
رد ادعای وضع و انتحال خطب نهجالبلاغه
از زمان ابنخلکان ادعایی مطرح شد که خطب توحیدی نهجالبلاغه اثر خودِ شریف رضی یا ساختهٔ متکلمان متأخر است. با این حال، پژوهشهای اسنادی بر روی خطب نهجالبلاغه، پیشینهٔ تاریخی و کهن آنها را پیش از سید رضی به اثبات میرساند.
بهعنوان نمونه، ابنعبدربّه (متوفای 328 ه.ق) در کتاب العقد الفرید، خطبههای متعددی از نهجالبلاغه را با ذکر سند آورده است. ابنعبدربّه از امویان متعصب اندلس، از درباریان آنان و در ردهٔ نخست نویسندگان ضدرافضی قرار دارد. او سالها پیش از ولادت سید رضی میزیسته است. وی خطبهٔ معروف «الغَرّاء» را در کتابش آورده که از عمیقترین مباحث توحیدی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْأَحَدِ الصَّمَدِ... کَلَّ دُونَ صِفَتِهِ تَحْبِیرُ اللُّغَاتِ وَضَلَّ هُنَاکَ تَصَارِیفُ الصِّفَاتِ...».
این خطبه مبنای تفکر توحیدی شیعه در نفی صفات زائد بر ذات است. همچنین وی خطبهای موسوم به خطبة الزهراء با متن توحیدیِ:
«کَلَّتْ دُونَهُ الصِّفَاتُ، وَضَلَّتْ دُونَهُ الْأَوْهَامُ...»
را با تلخیص نقل کرده که مشابه آن در کتاب التوحید شیخ صدوق آمده است.
این مضامین توحیدی را حتی در آثار معتزلهٔ قرن اول و دوم نمیتوان یافت؛ در آثار معتزله، چنین ادبیات بلندی تنها در قرون سوم و چهارم به چشم میخورد.
ابن ابیالحدید معتزلی متوفای 656 ه.ق نیز در شرح خود، روایات متعددی از خطب نهجالبلاغه را تبیین کرده و بر اصالت توحیدی آن پای فشرده است.
ابن ابیالحدید و دیگران شرح دادهاند که اندیشهٔ توحیدی معتزله برگرفته از سرچشمهٔ کلمات امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است.
نمونهٔ بارز دیگر، ابن ابیالعوجاء یا ابناسکافی (محمد بن عبدالله اسکافی، متوفای 240 ه.ق) است. (اگر کتاب المعیار والموازنة متعلق به اسکافی باشد، وفات او 240 ه.ق است؛ و اگر از ابنالاسکافی باشد، نهایتاً در اواخر قرن سوم هجری تألیف شده؛ یعنی دستکم یکصد تا یکصد و پنجاه سال پیش از تدوین نهجالبلاغه). وی که از علمای برجستهٔ معتزلهٔ بغداد است، بسیاری از خطب توحیدی حضرت، از جمله خطبهٔ غراء و خطبة الزهراء را نقل میکند.
اسکافی در مقدمهٔ کتاب خود به نکتهٔ تأملبرانگیزی اشاره میکند:
برخی به ما اعتراض میکنند که چرا فضائل علی بن ابیطالب را نقل میکنید، زیرا غالیان و روافض از این سخنان سوءاستفاده میکنند! اسکافی پاسخ میدهد: اگر گروهی به غلو کشیده شدند، گناه علی چیست؟ علی بن ابیطالب فضائلی داشت که زمینهٔ این برداشتها را به وجود آورد، و ما حق نداریم این فضائل را کتمان کنیم.
اسکافی در ادامه تصریح میدارد که متکلمان (معتزله) هر چه در باب توحید دارند، از خطبههای امیرالمؤمنین اخذ کردهاند و مینویسد:
«تَحَلَّی بِهَا أَکْثَرُ الْمُتَکَلِّمِینَ، وَتَزَیَّنَ بِهَا الْوَاعِظُونَ، وَتَکَسَّبَ بِهَا الْقُصَّاصُ...».
وی روایت مشهور احتجاج حضرت علی (علیهالسلام) با برخی از یهود را در مورد مفهوم زمانمندی و سرمدیت خداوند با این عبارت ثبت کرده است:
«قَالَ: مَتَی کَانَ رَبُّنَا؟ فَقَالَ لَهُ: لَمْ یَکُنْ رَبُّنَا فَکَانَ، إِنَّمَا یُقَالُ: "مَتَی کَانَ" لِشَیْءٍ لَمْ یَکُنْ فَکَانَ...».
جاحظ (متوفای 255 ه.ق) نیز در کتاب البیان والتبیین و العثمانیة، با وجود رویکرد عثمانیاش، قطعات متعددی از خطب توحیدی نهجالبلاغه را ذکر کرده است.
ضرورت بازکاوی تاریخی دورهٔ سقیفه تا عاشورا
برای تبیین تاریخ اندیشهٔ شیعه، محققان نباید به گزارههای کلّی بسنده کنند؛ مقطع تاریخی میان سقیفه تا واقعهٔ عاشورا و اواسط دوران امام سجاد (علیهالسلام) نیازمند موشکافی تحلیلیِ عمیقی است.
بزرگترین مانع ما در این برهه، فقر منابع و محاصرهٔ تبلیغاتی و روایی دستگاههای حاکم بوده است. اما از دورههای بعدی به سبب تعدد مدارک و مسانید تاریخی، میتوان جریان تاریخ تفکر شیعی را با استناد به متون پرشمار و مستحکم به روشی جامع و مدون واکاوی کرد. در جلسهٔ آینده مسألهٔ نظریهٔ امامت در نهجالبلاغه و بررسی شبهات مربوط به نص و شورا را پی خواهیم گرفت.
والحمد لله رب العالمین.