مدرسهی کلامی کوفه - جلسه 6
اهمّیّت اصحاب نزدیک امیرالمؤمنین بهعنوان نخستین شیعیان با اصول اعتقادی شیعه و مقابلهی فرهنگی ایشان، اهمّیّت ویژهی عبدالله بن عباس
صوت و فایلهای این درس فقط برای ثبتنامکنندگان درسگفتار در دسترس است.
متن درس آزاد است. برای شنیدن صوت و دانلود فایلها، در درسگفتار «مدرسهی کلامی کوفه» ثبتنام کنید.
ثبتنام در درسگفتارمقدمه و ذکر آغازین
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا اَبِیالْقاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلیٰ آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ، سِیَّما بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی الأَرَضین.
دشواریهای منابع و متون در دورهٔ نخست کلام شیعه
در جلسهٔ گذشته عرض کردم که در باب دوران نخست از کلام شیعه، ما با دشواریهای بسیاری از جهت متن و منابع مواجه هستیم. دلیل عمدهٔ آن نیز بیان شد که حساسیت شدید گروههای مخالف شیعه—چه در باب مضامین اعتقادی شیعه و همینطور در باب اصحاب اهلبیت در این دوره—است. این موضوع خود یک بحث مفصلی را میطلبد؛ و به معنایی در آثار رسمی اسلامی که توسط اهلسنت در دورههای مختلف نگاشته شده است—چه در تاریخ، چه در حدیث یا تفسیر—بهگونهای تصویرسازی صورت گرفته از اصحاب و یاران ائمه در این دوره و از خود شخص اهلبیت، که ما برای بازشناسی واقعیت مسئله نیازمند کاوشهای بسیار دقیق و چندجانبهای هستیم.
این مسئله دیگر تقریباً اگر کسی تاریخ این دوره را مرور کرده باشد—بهخصوص با نگاه بازشناسی سیرهٔ ائمه—این را کاملاً مشاهده میکند. جهات متعددی داشته است؛ یک جهت آن را من قبلاً عرض کردم: مسئلهٔ اصحاب پیامبر اکرم با توجه به قداست آن برای اهلسنت مطرح بود و اینکه درست در این دوره، دورهٔ نزاع شدید میان اصحاب ائمه است، اصحاب پیامبر اکرم است، و جدایی خطوط مختلف فکری در بین اصحاب.
سه محور اصلی در مطالعهٔ تاریخ کلام شیعه
ما بحث این دوره را در سه محور، اگر خاطرتان باشد، در واقع گفتیم دنبال میکنیم:
-
محور نخست: خود ائمه (علیهمالسلام) را با محوریت امیرالمؤمنین و فاطمهٔ زهرا و بعداً امام حسن و امام حسین، که ببینیم شخصیت کلامی و اعتقادی آنها چگونه تصویر شده است. اجمالی از این مطلب را عرض کردیم؛ نمونههایی که نشان دهد فضای مطالعاتی ما در این زمینه چگونه باید باشد.
-
محور دوم: اصحاب امیرالمؤمنین و اصحاب اهلبیت در این دوره است، که امروز میخواهیم پیرامون آن بحث کنیم.
-
محور سوم: این محور را از لحاظ اعتقادی مطالعه میکنیم؛ ببینیم مؤلفههای فکر شیعه در این دوره—چه در بین روایات یا کلمات اصحاب—چگونه تجلی پیدا کرده است.
من به ذهنم میرسید از گذشته که اگر ما این دوره را بخواهیم مطالعه کنیم، باید سه خط کار مطالعاتی را انجام دهیم. این سه خط، هر کدام مثل یک ضلع مثلث است که میتواند بحث ما را پوشش دهد و در نهایت ما بتوانیم یک تصویر واقعیتر از آن چیزی که امروز از عقاید شیعه و کلام شیعه در این دوره داریم، به تصویر بکشیم.
در باب اهلبیت البته مطالب بسیار دیگری هست که این را من در بخش سوم—که میخواهیم بحث را موضوعی دنبال بکنیم و محورهای اندیشهٔ شیعه را بازکاوی کنیم در این دوره—نکاتی را عرض خواهم کرد از منابع مختلف تا ببینیم چه مطالبی در این دوره مطرح بوده است.
بررسی مواضع اصحاب و تقابل با خلافت پس از سقیفه
اما نسبت به اصحاب ائمه (علیهمالسلام)، بحثهای بسیار مختلفی وجود دارد. آنچه ما در منابع اسلامی داریم—حالا بخشی در منابع اهلسنت و بخشی در منابع خود ما—این است که مسلّم است امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و بنیهاشم و گروهی از یاران حضرت، در مقابل سقیفه یک مقاومتی را فیالجمله صورت دادند. این تقریباً مسلّم بین اصحاب است و بین همهٔ نویسندگانی که در این عرصه قلم زدهاند.
حالا روایات خیلی ضعیف، حتماً دیدید دوستان در تاریخ، مثل آن روایت سیف بن عمر هست که یک نسبتی را به حضرت امیر داده است، که آن تقریباً مورد توجه هیچکدام از مورخین قرار نگرفته و در کتابهای تاریخی هم که آمده، در مقابلش شاید دهها روایت مقابل آمده است.
آنچه تقریباً مورد اجماع، اگر نگوییم، مورد اعتقاد قاطبهٔ نویسندگان اسلامی است، این است که امیرالمؤمنین و یاران نزدیک ایشان و خاندان بنیهاشم تا زمان وفات فاطمهٔ زهرا بیعت نکردند. حالا در اینکه این زمان چقدر بوده است، اختلاف است. مشهور بین اهلسنت، شش ماه گفتهاند. شما طبری، ابناثیر و دیگران را ببینید، همه گفتهاند تا شش ماه—که آنها معتقدند تا شش ماه صدیقهٔ طاهره در حال حیات بودند—حضرت بیعت نکردند و بعد از شش ماه بیعت کردند. این فیالجمله است.
از آن سو باز مسلّم است—و این را با همهٔ منابع تاریخی میتوان ثابت کرد—که در مقابل این انکار یا کنارهگیری علی بن ابیطالب و یاران ایشان از مسئلهٔ خلافت و مقاومتی که داشتند، یک مقابلهای هم از ناحیهٔ خلافت نسبت به این گروه صورت گرفته است.
شاخصترین مقابله، بحثِ در واقع اهانت به خانهٔ علی (علیهالسلام) است و حوادثی که در آنجا اتفاق افتاده است. در این حادثه، دوستان میدانند، یک جهت مشترک بین منابع تاریخی است که شیعه و سنی هم نقل کردهاند و انکاری هم وجود ندارد. و آن، این است که مسلّم گروهی از ناحیهٔ ابوبکر و عمر به سمت خانهٔ علی بن ابیطالب آمدند، دعوت کردند، اصرار کردند و حتی تا این نقطه که تهدید کردند. تا مسئلهٔ تهدید، تا حتی اینکه عمر بن خطاب هیزم آورده و تهدید به آتش زدن خانهٔ علی بن ابیطالب کرده است، تا این مقدارش تردیدی نیست و در منابع اهلسنت هم آمده است.
نزاع میان شیعه و سنی در خود اقدام است؛ که آیا اقدام به احراق بیت شده است یا نشده است، آن بحث ما نیست، کاری الان به آن بحث نداریم. بحث در این است که مسلّم از ناحیهٔ خلافت، در مقابل این مقاومت سیاسی امیرالمؤمنین و اصحاب ایشان، یک مقابلهای هم صورت گرفته است؛ این خیلی مهم است در بحث تاریخ کلام شیعه.
حالا انواع مقاومتهایی که میدانیم: مثلاً زبیر یکجور در مقابل حکومت مقاومت میکند، بعضی از اصحاب به گونهٔ دیگری مقاومت میکنند. زمان این مقاومت هم مختلف است؛ حتی در تاریخ خود منابع اهلسنت هم نسبت به بعضی از صحابه آوردهاند که حتی بعد از بیعت امیرالمؤمنین یک تعدادی هم بیعت نکردند، مقاومت کردند و بعضی به امر علی بن ابیطالب بیعت کردند. حالا انشاءالله اگر رسیدیم، من مدارکی هم در این باب خواهیم خواند. ما داریم روی تقریباً قطعیات تاریخ میخواهیم حرکت بکنیم تا برسیم به آن مبنا و بحث خودمان.
ماهیت مقاومت: نفی برخورد نظامی و تأکید بر مقاومت فرهنگی
این شکاف و جدایی میان امیرالمؤمنین و عدهای از اصحاب با خلافت، محرز است. و اینکه، جلسهٔ گذشته هم عرض کردم، اینکه این مقاومت، مقاومت نظامی نیست اولاً؛ ثانیاً مقاومت سیاسی به معنای برخورد و درگیری سیاسی با خلافت هم نیست. این هم تقریباً میتوان گفت جزو مسلّمات تاریخ شیعه و سنی است.
حالا شیعه در اینجا روایاتی را از علی بن ابیطالب نقل میکند که حضرت از پیامبر اکرم نقل کردهاند با بیانهای مختلف؛ اهلسنت واقعه را نقل کردهاند: حوادث و نوع برخوردی که امیرالمؤمنین با خلافت داشتند. اصحاب امیرالمؤمنین هم به تدریج در حاشیهٔ قدرت، نقشهای سیاسی ایفا کردند؛ به صورت خیلی در واقع جزئی. که حالا ما در اینجا البته اختلاف داریم؛ اهلسنت این را خیلی بزرگ کردهاند در تاریخ، قرائن نشان میدهد تا این حد بزرگ نیست و حضور اصحاب امیرالمؤمنین در بعضی از مناصب حکومتی، در واقع آنچنان هم در مقایسه با سایرین خیلی برجسته و تأثیرگذار نیست، ولی فیالجمله حضور دارد.
پس برخورد، برخورد نظامی نیست؛ مقابله، مقابلهٔ سیاسی فعال نیست؛ اما این مقاومت و مقابله، کاملاً شکل فرهنگی دارد؛ و این بحث اصلی ما است، که بحث کلام است.
یعنی ما میخواهیم بگوییم تولد کلام شیعه، مولود این شرایط تاریخی و اجتماعی بود. نوع استراتژی یا بگوییم تاکتیکی که امیرالمؤمنین و اهلبیت در مقابل جریان حاکمیت و خلافت داشتند؛ به این گونه که مقاومت نظامی نباشد، مقاومت سیاسی فعال هم نیست، اما از طریق مقاومت فرهنگی و اعلام حق و تبیین مسئله، خط حقیقی در واقع اسلامی که بر محور امیرالمؤمنین هست، از خط خلافت جدا بشود.
(سؤال یکی از حضار در مورد ناچاری در پذیرش مناصب)
ناچاری؟ نه، حالا آن... نمیخواهیم، ما الان سرجمع بحث را داریم میگوییم؛ چون آنها جزو بحث تاریخ کلام نیست. اینکه آیا... عرض کردم در این باب روایاتی وجود دارد، تحلیلهای مختلفی هم هست. آنچه مسلّم است: از روی اجبار بود، یا از روی توصیهٔ پیامبر اکرم بود بنا بر نصوص شیعه، یا به دلیل استراتژی و نوع نگاهی که ائمه در این دوره داشتند برای حفظ کیان جامعهٔ اسلامی در مقابل خطرات بیرونی و پیشبرد جامعهٔ اسلامی به سوی اهدافی که در واقع پیامبر اکرم ترسیم کرده بودند به هر شکلی، یا مجبور شدند مثلاً؛ تمام اینها—که ممکن است همهٔ اینها هم با هم درست باشد و منافاتی با همدیگر ندارد—آنچه مسلّم است این است که از دیدگاه بنده، در حدی که میفهمم و پیجویی کردهام، این است که ما مقاومت سیاسی به معنای مسلحانه از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و یاران ایشان سراغ نداریم. این است که مسلّم است؛ حالا دلیلش چه بوده است، بحث ما نیست.
از آن سو ادعای ما این است؛ تا اینجا عرض کردم در بین شیعه و سنی میشود گفت روی مصادر بخواهیم تکیه کنیم، این قابل اثبات است. آنچه موجب اختلاف است و بحث و گفتوگوی ما را دامن میزند در بحث کلام، و ما فکر میکنیم از همینجا باید بحث کلام شیعه را آغاز کنیم، در این استراتژی ویژهٔ امیرالمؤمنین و اصحاب ایشان هست در مقابله با حاکمیت؛ که تصویری از یک مقاومت فرهنگی فعال برای تبیین حق و ابطال در واقع جریان مقابل.
که عرض کردم این تبیین حق لزوماً شامل فقط امامت نمیشود؛ امامت و جهات امامت هست، اندیشههای دینی هم هست. حالا بعد من در بخش سوم که بحث موضوعات کلام شیعه در این دوره است اشاره خواهم کرد که به هیچ وجه این تحلیل را قبول نداریم که در این دوره، شیعه به دنبال صرفاً تبیین مختصات فکری خودش است، میخواهد نص را ثابت کند یا عصمت را میخواهد ثابت کند؛ بحث این نیست. اصلاً نگاه امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به مسئلهٔ اعتقادی جامعهٔ اسلامی آن زمان، نگاهی فراتر از این است؛ اصلاً بحث حفظ معارف قرآنی و بسط معارف قرآنی در جامعهٔ اسلامی است. که البته به دلیل اختلاف جدی شیعه و سنی در این جهات اعتقادی ویژهٔ شیعه، اینها برجستهتر شد. و الا در آن جهات هم من عرض خواهم کرد و به منابع اشاره میکنم که از بحث اصل توحید در اندیشهٔ اهلبیت در اینجا مورد حساسیت و تأکید هست، تا بحث وحی، تا بحث مقام پیامبر اکرم تأکید دارند، جایگاه نبی مکرم اسلام، و تا مسئلهٔ معاد، و از جمله این مسائلی که ما الان درگیرش هستیم و بحث اختصاصات کلام شیعه است. این را در بخش سوم، جلسات آینده، عرض خواهم کرد.
اما آنچه در اینجا مهم است، این جداسازی خط کلام شیعه یا خط معرفت اعتقادی شیعه بر محور اهلبیت، این فقط منحصر در شخص امیرالمؤمنین و فرزندان ایشان نبود. این یک جریانی بود که از یک حلقهای، از یک گروه محدودی، از پس از سقیفه آغاز شد و به تدریج هر چه پیش رفت، این حلقهٔ یاران اعتقادی امیرالمؤمنین گسترش پیدا کرد. و در واقع اندیشهٔ ایشان توسط یک حلقهای و سلسلهای از انسانها، مرتبط با جامعهٔ اسلامی بسط پیدا میکرد.
کار یک مورخ کلام شیعه این است که این جریان را بتواند نشان دهد؛ یعنی بتواند نشان دهد چگونه از پس از جریان سقیفه، این مقاومت فرهنگی در شکل کلامی خودش حضور داشت، وجود داشت، و این در جامعهٔ اسلامی آن روز نفوذ پیدا کرد و سبب تحولات فرهنگی شد. این در واقع تقریر محل نزاع ما در آغاز شکلگیری کلام شیعه است.
ما باید آن مختصات را نشان دهیم؛ یعنی نشان دهیم کلام شیعه چه در بعد تبیینی—یعنی احقاق یا بیان اعلام در واقع معارف دینی و آن مختصات فکری که بعداً گفته شد به عنوان مختصات شیعه—و چه در جنبهٔ روشی—که روششناسیهای کلامی است که متناسب با آن دوره عرض کردم چه هست—این را باید یک مورخ کلام نشان دهد که حضور داشت.
جریانهای مقابل، تاریخ کلامهایی که اهلسنت نوشتهاند، در این دوره هم نسبت به خود جریان اصحاب پیامبر اکرم با آن چیزهایی که آنها به عنوان تاریخ کلام اسلامی میدانند مسکوت گذاشتهاند، و هم انکار میکنند هر گونه مقاومت کلامی و فرهنگی را از ناحیهٔ اهلبیت و اصحاب ایشان. ما میخواهیم در مقابل این، بحث کنیم؛ بگوییم فضای جامعهٔ آن روز و نوع تقابل فرهنگی اصحاب چگونه بود.
روش تحقیق و معرفی اصحاب کلیدی
بهترین شیوهای که ما در اینجا من فکر میکنم باید اتخاذ کرد—این را حالا در جمع سرورانی عرض میکنم که همه اهل تحقیق و پیگیری این نوع مباحث هستند—وارد جزئیات این شدن خب به هر حال نیازمند به زمان زیادی است و ضرورتی هم ندارد در این جمع ما یکباره وارد جزء به جزء این موارد بشویم؛ من آن خط کلی مطالعاتی را عرض میکنم، یکی دو سه نمونه هم از شخصیتها را ذکر میکنم، دیگر خود دوستان این را دنبال میکنند.
من به نظرم میرسد در اینجا بهترین شیوه برای برونرفت از این مضیقهای که ما در منابع نخستین تاریخی—که عمدتاً هم به دست اهلسنت نگاشته شده—داریم، این است که از همان شخصیتهای محوری اطراف امیرالمؤمنین (علیهالسلام) شروع کنیم.
این تقریباً میتوان گفت روشن است که در شخصیتهایی که به نام تشیع معروف شدند یا از اصحاب امیرالمؤمنین معروف شدند، چهار شخصیت، شخصیت کلیدی هستند:
-
سلمان
-
ابوذر
-
مقداد
-
و عمار
این حتی در روایات هم آمده است. در تاریخ هم در واقع حضور اینها در اطراف امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تصریح شده است.
در پارهای از نقلها خب شخصیتهای دیگری به این چهار نفر اضافه شده است؛ مثلاً گفته شده حذیفة بن یمان، عرض شود که از شخصیتهایی بوده که اطراف امیرالمؤمنین بوده و در احقاق حق ولایت. بریدهٔ اسلمی جزو این افراد شمرده شده است. خالد بن سعید بن عاص جزو افراد محوری است، که در منابع اهلسنت هم اشارهای به این نکته وجود دارد؛ اگر فرصت شد من آن منابع را عرض خواهم کرد، اشاره شده است؛ که شخصیت بسیار مهمی است و نقش تأثیرگذاری هم در دورهٔ پس از جریان سقیفه دارد، و دیگران و دیگران.
گزارش رجال برقی از دوازده منکر خلافت ابوبکر
در یک به اصطلاح تبیین، که این را برقی نقل کرده در آخر این کتاب طبقاتش، او دوازده نفر را نام میبرد. ما در منابع دیگر هم دیدیم؛ بعضیها از برقی نقل کردهاند، مثل خصال صدوق، معنعناً از برقی نقل میکند از مشایخش این نکته را؛ که این دوازده نفر، اولین کسانی بودند که علیه ابوبکر انکار کردند و ایستادگی کردند و خلافت ابوبکر را نفی کردند در دفاع از امیرالمؤمنین.
بعضی از منابع دیگر بعضی از این دوازده نفر را ذکر کردهاند؛ بعضی تعدادی ذکر کردهاند که با این نقطهٔ مشترک دارد. حالا من همان تعبیر برقی را میخوانم که به نظرم... حالا عرض میکنم چون ادامهٔ کار خیلی برای ما مهم نیست این اسامی، اسامی فقط میتواند راهنمای ما باشد.
ایشان اشاره میکند در آن تقریباً پایان کتاب طبقاتش که ایشان میگوید دوازده نفر بودند که تعبیر این است که: دوازده نفر که انکار کردند، کسانی که انکار کردند بر ابوبکر. میگوید: «وَ هُمْ اِثْنا عَشَرَ رَجُلاً: سِتَّةٌ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ سِتَّةٌ مِنَ الاْنْصارِ».
از مهاجرین:
-
ابوذر الغفاری
-
سلمان الفارسی
-
خالد بن سعید بن عاص (که اینها تقریباً در مصادر دیگر هم به اینها اشاره شده)
-
مقداد بن عمرو (که این هم باز اشاره شده)
-
بریدة الاسلمی (حالا بعضی «بُریده» گفتهاند، ولی ظاهراً «بَریده» درست است؛ حالا دوستان باز ببینند)
-
عمار بن یاسر
این شش تا را از مهاجرین نام برده ایشان.
و از انصار:
-
خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین
-
سهیل بن حنیف
-
ابوالهیثم بن تیهان (همان به اصطلاح بدری معروف که در هر دو عقبه بوده؛ بعضیها گفتهاند صاحب... تو تعابیر هست صاحب العقبتین؛ در هر دو عقبهٔ اولیٰ و عقبهٔ ثانیه این حضور داشته؛ اسمش مالک بود دیگر، مالک بن تیهان بود که کنیهاش ابوالهیثم بود؛ ابوالهیثم یا مالک بن تیهان)
-
قیس بن سعد بن عباده (که این را مصادر مختلف نقل کردهاند که با حضرت هم باقی ماند و کنار حضرت بود)
-
ابی بن کعب
-
و ابوایوب انصاری
که ایشان البته در ادامهاش نقل میکند که اینها در اولین جمعهٔ پس از خلافت و بیعت، توی مسجد پیامبر آمدند و تعابیری کردند و در حقانیت ولایت اهلبیت و رد ابوبکر سخنانی گفتند؛ که حالا ما کار به آن فعلاً نداریم.
عرضم این است که جستوجوی شخصیتهایی که اینها در تاریخ آمده که جزو یاران علی بن ابیطالب بودند در نقطهٔ آغاز واگرایی شیعه از جریان عمومی جامعهٔ اسلامی. خب یک به یک اینها را میشود از نظر تاریخی دنبال کرد، رویش کار تحلیلی مستقلی انجام داد، و نشان داد که اینها دارای چه کاراکتر و شخصیت اعتقادی و کلامی بودند و چه کارهایی از نظر تبیین کلام شیعه انجام دادند.
(سؤال یکی از حضار دربارهٔ عبدالله بن عباس)
توی اینها نیست؛ چون عبدالله بن عباس در آن زمان هنوز سنش کم است. عبدالله، عرض خواهم کرد، در مورد عبدالله بن عباس همینجا عرض میکنم: عبدالله بن عباس سه سال قبل از هجرت به قول معروف به دنیا آمده، که در زمان وفات پیامبر اکرم یعنی موقع سقیفه چقدرش بوده است؟ حدود 13، 14 سال بوده است. حضور داشته است، اهلسنت نقل کردهاند، ما هم داریم که پیامبر اکرم را دیده، فیالجمله روایاتی هم از پیامبر دارد؛ البته نقل از پیامبر زیاد دارد، اما گفتهاند که بسیاری از این روایات مستقیماً از پیامبر اکرم نیست و از خود ابنعباس نقل کردهاند که من هر آنچه را که نقل کردم یا عمدهٔ آنچه را که نقل کردم از علی بن ابیطالب بوده، چون فضا اجازه نمیداد اسم علی بن ابیطالب را نمیآوردم. ولی خود عبدالله بن عباس در آن زمان... پدر ایشان که عباس هست، در صحنهٔ سقیفه همانطور که دوستان میدانند و ماجراهای بعدش حضور دارد. حالا خود عبدالله هم... عباس هم قابل بحث است، که آن هم من یک کار فیالجملهای رویش انجام دادم مدارک را جمع کردم. اما توی مصادر ما به عنوان شخصیتهای اطراف امیرالمؤمنین، از عباس هم یادی نشده است.
(سؤال یکی از حضار دربارهٔ فضل بن عباس)
از فضل یاد میشود. جزو بعضی از مصادری که گفته شده، از فضل یاد شده؛ چون سنش بالاتر بود و از نظر شخصیت اجتماعی و قومی هم بعد از پدرش ظاهراً فضل از اعتبار بیشتری برخوردار بود. اما باز در مصادر نام فضل خیلی تکرار نشده، گرچه هست.
در بین اسامی که گفته شده، من فکر میکنم این 12 اسم خیلی مهمه، اما حذیفه را هم در کنار اینها نباید فراموش کرد. حذیفة بن یمان شخصیتی است که در روایات شیعه و سنی ازش یاد شده و همان شخصیتی است که هم شیعه نقل کرده هم سنی نقل کرده، در واقع علم شناخت منافق، علم نفاق داشته دیگر. همان کسی است که در آن ماجراهای معروف که دوستان میدانند، پیامبر اکرم فرمود که: من به حذیفه اسامی و نشانههای منافقین را دادم. و اینطوری بود که وقتی که مسلمانها در واقع میخواستند یک کسی را بشناسند، به حذیفه مراجعه میکردند که آیا اینها از او بوده یا نبوده. بعضیها خودشان را عرضه میکردند بر حذیفه که آیا ما بودیم یا نبودیم؛ از جمله خب عمر بن خطاب چند نوبت گفت که: آیا من جزو آن اسامی بودم یا نبودم؟ که یکبار حذیفه عصبانی شد، این را در مصادر اهلسنت هم نقل کردهاند، که گفت که: اگر من یک بار دیگر کسی از من بپرسد میگویم.
(یکی از حضار: راستش را میگویم)
حالا راستش را میگویم (خندهٔ استاد و حضار)، راستش را میگویم. این است که ظاهراً دیگر بعدش خیلی کسی نپرسید. ولی حذیفة بن یمان هم شخصیت مهمی است در این عرصه.
حالا ببینید، ما برای تاریخ کلام شیعه در این دوره، به نظرم پیگیری خط فکری این اصحاب مهمه. به جهت دیگری... عبدالله بن عباس هم عرض خواهم کرد؛ از نسل تابعین...
(توقف کلام به دلیل صدای دستگاه و شوخی استاد با حضار: «خب دستگاه ما خاموش است، از کسی... بله؟ منافقین مشکلی ایجاد کردهاند؟ بله (خنده)، منافقین مشکل ایجاد کردهاند ظاهراً... خب ببینید دستگاه، مانیتور یکی از این دستگاهها اینجا که اگر... بله»).
در بین تابعین دوباره یا شخصیتهای از صحابهٔ در واقع دیگر، مثلاً از کسانی که نام برده شده و ما هم دنبال کردیم این را و فکر میکنیم جایگاه کلامی برای آنها در تاریخ تشیع میشود داشت، یکی جابر بن عبدالله انصاری است. که روایات او و حکایاتی که در مصادر از جابر آوردهاند، کنار هم که میگذارد، شخصیت جابر را متفاوت از آن چیزی که ماها در ابتدا میشناسیم نشان میدهد؛ یعنی یک شخصیت فعال تأثیرگذار اعتقادی است.
عبدالله بن عباس از بین تابعین، به اصطلاح معروف، شخصیت باز مهم و تأثیرگذاری است، خواهیم گفت، که کمتر از شخصیتهای اصحاب در جریان رشد تشیع و رشد تفکر امیرالمؤمنین نبوده است.
حالا ما مواردی که من نام بردم، تقریباً از بین اینها من هفت هشت نفر را خودم در واقع دنبال کردم و به نکات جالبی هم رسیدم و دوستان میتوانند این را حالا به عنوان تحقیقهای جداگانه رویش کار بشود؛ البته خیلی به نظرم فضای کار زیاد است. خب اخیراً هم یک تحقیقاتی شروع شده که این تحقیقات هم میتواند به ما کمک بکند.
بازخوانی مواضع کلامی سلمان فارسی
به عنوان مثال، سلمان را اگر دوستان بخواهند دنبال بکنند، سلمان در این جایگاه بحث خیلی مهمی دارد. چون مطالبی از سلمان در منابع اهلسنت نقل شده که خیلی میتواند برای ما یک محوری باشد برای پیگیری در واقع بحث خط کلامی شیعه.
یکی از آن چیزهایی که از سلمان نقل شده، همان تعبیر فارسیِ «کردید و نکردید» هست. که این را برخلاف آنچه کسان تصور میکنند که از عبارات متأخره است، اینطور نیست. جزو روایتهای قدیمیِ در واقع تاریخی ماست و در مصادر نخستین هم آمده است. در این ناشی اکبر تعبیر خب خیلی جالبی دارد؛ یعنی این را به سلمان، خب ناشی اکبر در کتاب مسائل الامامة، به صراحت این را به سلمان نسبت میدهد و تقریباً عبارت هم به گونهای است که از آن استفاده کرده که سلمان در واقع مخالف با خلافت بود و به دفاع از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) این را مطرح کرد؛ یعنی بعد کلامی هم به آن داده است، چون از این استفاده میکند برای مخالفت اصحاب نسبت به خلافت امیرالمؤمنین.
در جاهای دیگر هم دارد؛ مثلاً در کتاب همین حالا علیالظاهر یا بگوییم اسمش المعیار و الموازنة هست، این را از طرق مختلف نقل میکند. در مصادر دیگر هم این را تواریخ نقل کردهاند. حالا یک کسی بحث کرده بود که چرا این را به فارسی گفت؟ حالا در آن جمع، عرض شود که همه عرب بودند، ایشان مخالفت خودش را با زبان فارسی اعلام کرد که... حالا تحلیلهای مختلفی هم...
(یکی از حضار: در زمان هیجان معمولاً با زبان مادری صحبت میکنند)
بله، مثلاً یک تحلیلی که شده همین است که حالا در زمان خطر یا در زمانهای خیلی حساس عاطفی، در زمانهای عاطفی که آدم احساسی میشود، معمولاً برمیگردد به آن زبان اصلیاش مثلاً صحبت میکند، یا دلایل دیگری که گفتهاند.
(یکی از حضار: میخواسته فارسی را پاس بدارد)
بله، میخواسته فارسی را در این زمینه پاس بدارد!
بررسی تفصیلی شخصیت و روایات بریدة بن حصیب اسلمی
حالا من دو نمونهای را انتخاب کردم: یکی بحثِ بریدة اسلمی است که خوشبختانه این را آوردند؛ این مسند بریده یا اسلمی، مؤلف محترم این کتاب نوشتند، که من در یک زمانی دنبال میکردم به نظرم میرسید که «بَریده» درست است و نه «بُریده»، حالا خیلی مهم نیست.
یک کاری اخیراً شده در مورد همین بریدهٔ اسلمی که من قبلاً خیلی اطلاعات مختلفی جمع کرده بودم، اکثر آن اطلاعات در این کتاب جمع شده و دوستان میتوانند مراجعه کنند؛ ولی بعضی از منابع را من دیده بودم که در این کتاب نیست، البته بعضی از نکات را هم من در اینجا دیدم که توی نوشتههای خودم نبود.
از قدیم ما نسبت به بریدهٔ اسلمی حساس شده بودیم به دلیلی که نقش تأثیرگذار بریده توی چند تا نقطهٔ تاریخی خیلی قابل توجه هست. خب دوستان میدانند که بریده یا بُریده از شخصیتهایی بود که از قبل از بدر، یعنی جزو نخستین شخصیتهایی است که در دوران حضور پیامبر اکرم در مدینه اسلام میآورد. اما حضورش در غزوات پیامبر از زمان خیبر به بعد است.
شواهدی در کتابهای تاریخی و حدیثی داریم که بریده نسبت به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) در زمان خود پیامبر اکرم یک احساس منفی پیدا کرد. داستانی هم که نقل شده، در کتب تاریخی نقل شده، در مسند احمد بن حنبل نقل شده، در اسد الغابة عین این حکایت آمده، این است که مربوط میشود به جنگ تبوک. که دوستان میدانند بعد از اینکه در جنگ تبوک، پیامبر اکرم با پیروزی میدان جنگ را ترک کردند، برگشتند، عمرو بن معدیکرب—که از سران و بزرگان و پهلوانان آن قبیله بود—آن هم اسلام آورد آمد کنار پیامبر اکرم؛ ظاهراً تقاضایی داشت، البته توی این تقاضا نقلها ظاهراً مختلف نوشتند اگر دوستان ببینند.
آنچه که مشهور است در کتب تاریخی این است که ظاهراً یک دشمنی داشت در یک قبیلهٔ مخالفی که برادرش را کشته بوده، یکی از بستگانش کشته بود؛ از پیامبر اجازه خواست که: من اجازه بدهید، حالا من مسلمان شدم، داخل در اسلامم، آن هم مثلاً شاید جزو کفار هست، من بروم انتقامم را بگیرم. حضرت اجازه ندادند؛ او هم مرتد شد.
مرتد شد برگشت و ساز مخالفت زد و تقریباً جمعیتی را دور خودش جمع کرد و دوباره آن منطقهای که به تصرف مسلمانها درآمده بود، دوباره تصرف کرد.
حضرت، خالد بن ولید، ابوموسیٰ اشعری، بریدهٔ اسلمی—اینها که در تاریخ آمده—اینها را فرستادند در جمعی از لشکریان اسلام برای مقابله با عمرو بن معدیکرب و این غائلهٔ جدیدی که به وجود آمده. جنگیدند، موفق نشدند؛ خبر آمد که خالد بن ولید موفق نشده در واقع عمرو بن معدیکرب را شکست بدهد، جنگ هنوز مختومه نشده.
پیامبر اکرم علی بن ابیطالب را میفرستند و دستور میدهند—به هر حال به خالد دستور میدهند چون رئیس لشکر بود—که هر موقع علی (علیهالسلام) آمد، تو سرداری سپاه را به علی بن ابیطالب بسپار، خودت در رکاب ایشان بجنگ. خب این اتفاق افتاد و پیروزی حاصل شد، عمرو بن معدیکرب هم فرار کرد و مسلمانها به غنیمت رسیدند. میبینید در تاریخ مختلف این را آوردند؛ حالا شاید در این قسمت...
وقتی که به دست آوردند، خب خالد برایش خیلی افت بود دیگر، با آن سابقه و جایگاه و اینها، که نتوانسته بود موفق بشود الان با محوریت علی بن ابیطالب این اتفاق افتاده است. شروع کرد به سمپاشی کردن. در تاریخ چیزهای مختلفی نوشتند؛ از جمله چیزی که خیلی معروف است ذکر شده در روایات اهلسنت هست، در روایات شیعه هم این مطلب نقل شده، این است که—البته این تکهاش در روایات شیعه به این شکل نیست، در روایات اهلسنت این قسمتش اینطور است—که علی بن ابیطالب وقتی خُمس و به اصطلاح امکاناتِ غنیمت را جمع کردند و تقسیم کردند، خود ایشان دارد که یک حالا چیزی را حضرت در بین جمع حاضر شدند در حالی که چیزی از مثلاً جنسِ مس بر سر داشتند.
من یک زمانی خیلی گشتم که ببینم آیا اطلاعات جدیدتری از این هست یا نه؛ دارد که: «وَ أَصْبَحَ عَلِیٌّ وَ کَانَ فِی رَأْسِهِ قِطْرٌ» یا «وَ کَانَ یَقْطُرُ»، ظاهراً هر دو تعبیر آمده است. قِطر به معنای مس است دیگر. یک چیزی مثلاً از مس ظاهراً بر سر داشتند؛ یک چیزی، حالا یک غنیمت خیلی خاصی که مثلاً استثنایی بوده، حضرت برداشته بودند روی سر گذاشته بودند طبق این نقل اهلسنت؛ بعضی روایات شیعه چیز دیگری گفتند.
اینکه پیش آمد، خالد شروع کرد به سمپاشی کردن که: نگاه کنید که علی بن ابیطالب آمده و خودش مثلاً این مقدار از خمس غنیمت را برای خودش برداشته. این سبب شد که بریدهٔ اسلمی برگردد مدینه و به پیامبر اکرم—خودش تعبیرش این است که: و در من نسبت به علی بن ابیطالب کینهای پیدا شد بر اثر این تبلیغات—برمیگردد خدمت پیامبر اکرم و شکایت میکند که ما رفتیم آنجا، اینجوری بود، اینجوری بود، و علی بن ابیطالب این مقدار از خمس را مثلاً برداشتند یا اینجوری.
حضرت آنجا ناراحت میشوند. حالا به تعابیر مختلف در روایات آمده که در همین کتاب هم این روایات تقریباً میشود گفت این بخش، خوب در این روایات جمع شده؛ در آنجا حضرت فرمودند که، نهی کردند بریده را و فرمودند که:
«لا تَقَعْ فی عَلِیٍّ فَإِنَّهُ مِنّی وَ اَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِیُّکُمْ بَعْدی»
که این حادثه مثلاً در مسند احمد بن حنبل آمده، در مجمع الزوائد آمده، بیش از آن چیزی که مصنف این کتاب مصادر دادند، من در اینجا آوردم، شاید پنج تا شش تا از مصادر اهلسنت عین این عبارت و این واقعه را حالا با یک مقداری تغییراتی ذکر کردهاند.
عرضم این بود که بریدهٔ اسلمی کسی است که سابقهٔ حالا بغض بگوییم، یک مثلاً اختلافی با علی بن ابیطالب دارد. و ظاهراً زمان وفات پیامبر اکرم، بریده به دلیل کاری که داشته در شام بوده است. ظاهراً چند روز بعد از بیعت وارد مدینه میشود و در اولین حضورش در مدینه، میرود در مسجد و نسبت به خلیفهٔ اول و دوم اعتراض میکند.
و بریده را گفتهاند جزو آخرین کسانی است که بیعت میکند به توصیهٔ علی بن ابیطالب. یعنی حتی بعد از علی بن ابیطالب هم که به ظاهر آن بیعت صورت گرفته بود، بریده یا بَریده مقاومت میکند، ولی حضرت توصیه میکنند که تو هم همان کاری بکن که سایر اصحاب من کردند.
حالا جالب این قسمت، بخواهیم فضای نمونهای از یک شخصیت را داشته باشیم، فضای روایات و نقلهایی است که از این شخصیت در دفاع از حقانیت علی بن ابیطالب مطرح شده و از این طریق وارد مصادر روایی اهلسنت هم شده، وارد تاریخ هم شده است.
روایاتی که در مورد ایشان وجود دارد، که همین کتاب را من توصیه میکنم به دوستان یک نگاهی بکنند که خودش یک نمونهٔ جالبی است برای این مسئله، کاملاً گویای این نکته است که حالا هم مصادر شیعه از بریده چه نقل کردهاند، هم مصادر اهلسنت. من چند نمونه را از مصادر اهلسنت اینجا خدمت دوستان میخوانم:
خب یکی روایاتی است که در باب حادثهٔ غدیر است؛ یکی از روات برجستهٔ حدیث غدیر در منابع اهلسنت، بریده است. که از جمله چه در مسند—مسند احمد بن حنبل—این روایت آمده، در اینجا آمده؛ من اینجا از حاکم نیشابوری نقل کردم، عرض شود که از سنن ترمذی هم عین این روایت آمده؛ که در اینجا در واقع همان تعبیر روایت اینکه پیامبر به من گفتند که استناد کردند که فرمودند: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهٰذا عَلِیٌّ مَوْلاهُ»، همان تعبیر که: «لا تَقَعْ فی عَلِیٍّ فَإِنَّهُ مِنّی وَ اَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِیُّکُمْ بَعْدی».
در روایات دیگر، در باب کیفیت صلوات بر پیامبر... صلوات الله علیه و آله؛ صلوات ختم بفرمایید:
(اللهم صل علی محمد و آل محمد)
باز این روایت که از بریده نقل شده، طُرقش هم طرق مختلف و متعددی است، که بریده میپرسد از پیامبر اکرم که: «قَدْ عَلِمْنَا کَیْفَ نُسَلِّمُ عَلَیْکَ» ما میدانیم چه جوری به تو سلام کنیم، یاد گرفتیم؛ «کَیْفَ نُصَلِّی عَلَیْکَ؟» چه جوری صلوات بفرستیم؟
حضرت فرمودند بگویید:
«قُولُوا اللَّهُمَّ اجْعَلْ صَلَوَاتِکَ وَ رَحْمَتَکَ وَ بَرَکَاتِکَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ کَمَا جَعَلْتَهُ عَلَی آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ»
این تقریباً از هفت هشت تا از این مصادر روایی اهلسنت، عرض کردم، مجمع الزوائدِ هیثمی نقل کرده، سبکی در شفاء السقام نقل کرده، احمد بن حنبل در مسند نقل کرده، حاکم در مستدرک این روایت را آورده؛ روایت هم به چند تا تعبیر است که حالا در آنجا شما ببینید این بیان آمده است.
روایت دیگری که دوباره از برید آمده، که در تفسیر «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ» نقل کرده که خودش گفته که: «صراط محمد و آله».
روایت سد الابواب، یک روایت معروفش مال بریده است که در مصادر اهلسنت آمده است.
دوباره در کتب تاریخی—حالا در تاریخ طبری، مسند احمد، کامل ابناثیر، دیگران—روایتِ «علیّ اول المسلمین اسلاماً» یا «اول المؤمنین اسلاماً»، باز از بریده نقل شده است، و مسائلی از این دست. که حالا خط کار بریده...
در روایات شیعه، بریده حتی جزو کسان محدودی است که در ماجرای دفن صدیقهٔ طاهره حضور دارد. در تاریخ اهلسنت نامی از بریده در اینجا نبردند، دیگران نقل کردند؛ ولی در روایات شیعه بریده از کسانی است که در آن ماجرا هم حضور دارد.
حالا اینکه بریده بعداً در دوران خلافت عمر، ظاهراً به دلیل همین اختلاف جدی که داشته، مدینه را رها میکند، میرود در بصره؛ مدتی در بصره بوده، بعداً کلاً بریده میرود در مرزهای مرو و آن منطقهٔ به اصطلاح ماوراءالنهر و در فتوحات شرکت میکند، اصلاً از جامعهٔ اسلامی جدا میشود. و در زمان ظاهراً یزید هم هست که به رحمت خدا میرود و قبر ایشان در همان منطقه هست. حالا تو اینجا هم آمده مختصات اینها، شاید حتماً دوستانی که در واقع با آن منطقه هم آشنا هستند میگویند که جزو یکی از مزارهای مهم مسلمانان آن منطقه، قبر بریده است.
(سؤال یکی از حضار در مورد عنوان کتاب)
بله؛ کتاب «مسند بریدة بن الحصیب الاسلمی، صحابی رسولالله» از انتشارات دلیل ما، مؤلف آقای سید ابوالفتح دعوتی. ایشان در واقع روایات و نقلهای بریده را جمع کردند.
این عرض کردم، من حتی در همین تتبع خیلی ناقص خودم هنوز مطالب دیگری در مورد بریده غیر از این هست؛ ولی زحمت خوبی کشیده شده و فکر میکنم نمونهای از یک کار مناسب و پایهای برای کار تاریخ کلام است. که اگر بتوانیم ما، حالا با تشویق کسانی که میخواهند توی این زمینهها تحقیق کنند، ما این شخصیتهای غریب دوران نخستین اسلامی را که بر محور علی بن ابیطالب بودند، هر کسی یکی از اینها را بگیرد، یک کار مسندشناسی رویش انجام بدهد و بعد تحلیل کند.
حالا نمونهٔ این در مورد جابر بن عبدالله انصاری شده است؛ حتماً دوستان دیدند چاپ شده: «مسند جابر بن عبدالله انصاری». ولی به نظر من او به لحاظ فنی و تحقیقی از این کار ضعیفتر است؛ به دلیل اینکه خیلی از مصادر و مسانید دیده نشده و تحلیل ندارد، یعنی شخصیت جابر درنیامده از تو مجموع تحقیق. اما این تحقیق، سمت و سو و نوع نگاهش دقیق است؛ که ما در نهایت شخصیت بریَد را بتوانیم از مجموعهٔ این حوادث تاریخی دربیاوریم، یک چهرهای از او ارائه کنیم.
من فکر میکنم در مورد این 12 نفر، حالا یا حداقل 10 نفر از اینها، و پنج شش نفر شخصیت دیگر این دوره، بررسی تاریخ کلامی خیلی میتواند راهگشا باشد.
شخصیت ابوذر غفاری و ضرورت بازخوانی جایگاه کلامی او
یکی از شخصیتهای دیگری که دوستان میتوانند در این زمینه دنبال کنند، ابوذر است. انصافاً شخصیت ابوذر هنوز در کل تحقیقات ما ناشناخته است. یعنی ما از ابوذر تنها آن چیزی را میشناسیم که نویسندگان متأخر ما در این صد سال گذشته، آن هم در نگاه در واقع اقتصادی و سوسیالیستی ابوذر نشان دادهاند. و اگر آن کار هم شاید نبود، ما همین مقدار هم ابوذر را نمیشناختیم.
اما ابوذر شخصیتش به لحاظ اعتقادی و کلامی خیلی شخصیت ممتازی است. و اگر یکی از دوستان مثلاً همت کنند، ابوذر را از این نگاه مورد تحقیق قرار بدهند، به نظر من نکات خیلی تازهای درمیآید. ما مسلّم میدانیم که ابوذر یکی از شخصیتهای مقاوم در مقابل اندیشه و عملکرد خلافت است؛ این خیلی روشن است. اما اینکه این مقاومت در چه ناحیهای است و چه ابعادی را ابوذر دنبال میکرده، این بخشش پنهان است. و بخشش مصادر نشان میدهد که کاملاً مسئله، مسئلهٔ کلامی و اعتقادی است.
حالا اختلاف در مورد بحث بیتالمال، خب تا اندازهای خود را نشان داده است؛ اختلاف در مورد بعضی از احکام قضایی خلفا، مخصوصاً دورهٔ عثمان، این خود را نشان داده است؛ اما بیاناتی که ابوذر در باب ولایت امیرالمؤمنین دارد، بیاناتی که ابوذر در باب مسئلهٔ توحید دارد، که کاملاً نشان میدهد درسآموختهٔ علی بن ابیطالب است، این بخش پنهان مانده است. و جا دارد که یک تحقیقی در این زمینه صورت بگیرد. ما ابوذر را یکی از شخصیتهای کلامی میدانیم.
شاهدش هم این است که ابوذر—حالا ما فقط یک تکه از زندگی ابوذر را میدانیم—ابوذر یک شخصیتی است که کاملاً در حال سیر و مسافرت است. یعنی امروز مسلّم این است که تشیع منطقهٔ جبل عامل و شامات، بخش زیاد و جوهریاش مال ابوذر غفاری است. یعنی ما امروز مثلاً در شام، در جبل عامل تشیع داریم، این تشیع مرهون تلاشهای ابوذر است. چگونه ابوذر آن منطقه را شیعه کرده است؟ و این جالب است شما ببینید در اصحاب علی بن ابیطالب در دوران حکومت، چه میزان از منطقهٔ شام و جبل عامل میآیند و با حضرت بیعت میکنند و همراهی میکنند؛ و در دوران متأخر—که حالا در بخشهای بعدی خواهیم گفت—اساساً منطقهٔ شام و جبل عامل کاملاً یک منطقهٔ شیعی درگیر با حاکمیت بنیعباس و بنیامیه است. بذر این تشیع را ابوذر غفاری کاشته است. اما خب تحقیق نشده است که چه کار کرده است، چه تعاملی ابوذر با آن منطقه داشت که تشیع در آنجا به وجود آمد و ریشهدار شد. این هم حالا ما شواهدی در این زمینه جمعآوری کردیم، ولی خب اصلاً کافی نیست و در تراز شخصیت ایشان قرار نمیگیرد.
عبدالله بن عباس و ابعاد متمایز شخصیت او
یک شخصیتی که خیلی مهم است و ما در این دوره باید حتماً به او توجه کنیم، عبدالله بن عباس است. من حالا یک بیانی اینجا دارم، خدمتتان عرض میکنم. این را البته، این تحلیلهایش را مسلّم نگیرید؛ تحلیلهایش مال خود بنده است، فقط مستنداتش را طبعاً شما توجه میکنید؛ تحلیلش از خودتان.
من اعتقادم این است که از مجموعهٔ تحقیقات اولیهای که انجام دادم—که البته یکی از دوستان حاضر در جلسه مشغول یک تحقیق کامل در مورد عبدالله بن عباس هستند و انشاءالله این کار به یک کمالی برسد و منتشر بشود—من شخصیت عبدالله بن عباس را شخصیت تعریفشده از ناحیهٔ علی بن ابیطالب میدانم؛ حالا بعد شواهدش را عرض خواهم کرد.
یعنی تفاوت عبدالله بن عباس با سایر شخصیتها در:
-
یکی موقعیت اجتماعی و خاندانی او است.
-
یکی سن او است؛ همین سن کم او و امکان حضور او، حضور فعال او در ارتباط با حکومت.
-
و هم در واقع اقداماتی که از سایر صحابه نه انتظار میرفت و نه برازندهٔ آنها بود.
حالا کلی و سربسته دارم عرض میکنم. عبدالله بن عباس در تاریخ اسلام، به نمایندگی از تفکر اهلبیت نقشی ایفا کرده—که میگویم تحلیل بنده است—که هیچکدام از اصحاب امیرالمؤمنین انجام ندادند. این معنایش این نیست که فضیلت بیشتری داشت؛ اصلاً بحث فضیلت نیست، بحث تحلیل تاریخی است.
نوع حضور عبدالله بن عباس در کنار خلفا و نوع ارتباط با بزرگان از محدثان و اصحاب پیامبر و تابعین، به گونهای است که از او یک رسانهٔ ارتباطیِ فعال برای نشر معارف امیرالمؤمنین ساخته است. حالا من به بعضی از شواهد اشاره میکنم؛ بهطوری که شما امروز در منابع اهلسنت، یعنی در آنجایی که دیگر تقریباً درهای منابع اهلسنت روی شیعه بسته است، ولی ابنعباس نفوذ میکند. این تحلیل حدیثی دارد ها! که چه اتفاقی افتاده است در مصادری که هیچکدام از روات، حتی رواتی که تمایلات شیعی ندارند، که روایاتشان در سایر مصادر در دفاع از ولایت و در نقد خلافت آمده، اهلسنت نقل کردهاند، در صحیح بخاری نیست؛ در صحیح مسلم نیست؛ در سنن ترمذی نیست؛ در سنن ابوداود نیست. اما روایات ابنعباس، ولو مایهٔ نقدی دارد، ولو مایهٔ دفاعی دارد، حتی در اینجایی که درها بسته است، ورود پیدا کرده است. چرا؟ این خود جای تحقیق دارد.
عبدالله بن عباس، همانطور که اشاره کردم، خب از نظر سنی سن اندکی دارد؛ این یک. از نظر موقعیت اجتماعی مربوط به خاندان بنیهاشم هست و دوستان میدانند تنها فردی—این دلم میخواهد به این گزارههایی که من اینجا عرض میکنم توجه کنید که اگر حالا قرار است کاری بشود یا نقدی بشود—تنها شخصیتی از خاندان بنیهاشم، تنها شخصیت قابل توجهی که در کنار خلیفهٔ اول و دوم حضور دارد، عبدالله بن عباس است. یعنی هیچ شخصیت بنیهاشم دیگری ما نداریم که حضور در کنار خلافت—مخصوصاً خلیفهٔ دوم که به هر حال عمدهٔ سالهای خلافت را در اختیار دارد—داشته باشد؛ این دو.
سه، حضور او حضور تشریفاتی نیست. صرفاً اینکه حالا مثلاً با خلیفه بنشیند، در محفل حضور پیدا بکند، نیست؛ حضور تأثیرگذار و تأثیرگذار فرهنگی است. یعنی ناقل یک سری اندیشههایی در جمع رجال خلافت هست که هیچکس دیگری جز ابنعباس، بیانگر آن دسته از معارف نیست. این را باز کاملاً از تاریخ و روایات میشود درآورد، که هر حرفی که ابنعباس در این محفل رجال خلافت میزند، با بقیهٔ حرفها متفاوت است.
و ویژگی مهمتر از همهٔ اینها، این است که مسلّم این است که عبدالله بن عباس رابط بین امیرالمؤمنین و جریان خلافت است. و این نقلش به اندازهای به تواتر رسیده که جای انکار ندارد. جایی که عبدالله بن عباس اخبار داخل خلافت را میرساند به امیرالمؤمنین و پاسخ میگیرد؛ و حتی خلیفهٔ دوم و خلیفهٔ سوم رسماً مطالب را از طریق عبدالله بن عباس از علی بن ابیطالب میپرسند، یا از طریق او مشورت میکنند، یا اگر پیغامی دارند منتقل میکنند. یعنی یک شخصیت خط ارتباطی میان اهلبیت و خلافت هم تلقی میشود.
از آن طرف، آنچه که الان برای ما مهم است این است که عبدالله بن عباس با این موقعیت، کسی است که در آن دوره بیشترین تحرک را در نشر و بسط معارف داشته است. حالا این بیشتر که ما میگوییم، مبتنی بر مدارک امروز داریم صحبت میکنیم؛ شاید اگر مدارک دیگری باشد و دیگری، ما یک چیز دیگری بگوییم؛ ولی آنچه که مدارک امروزی ما از شیعه و سنی نشان میدهند، عبدالله بن عباس در بسط معارف اهلبیت و امیرالمؤمنین در این دوره، بیش از هر کس دیگری حضور اجتماعی دارد.
حالا عبدالله بن عباس چه کاری کرده است؟ چه نقشی داشته است؟ ما میگوییم آقا عبدالله بن عباس اگر بخواهیم الان با زبان مصادر امروز صحبت بکنیم، باید بگوییم آقا یکی از مهمترین متکلمان شیعه در دوران نخستین است. یعنی به همان اندازه که عبدالله بن عباس اهمیت دارد در تاریخ تفسیر، به همان اندازه در تاریخ کلام صاحب تأثیر بوده است.
من یک نکتهای را عرض کنم در مورد عبدالله بن عباس؛ شما در صحیح بخاری به عنوان نمونه—حالا ما کل، من صحاح سته را یکبار کل روایات اعتقادیاش را درآوردم؛ حالا میگویم دوستان بعضی از این کارها را میشود انجام داد—کل روایات اعتقادی صحاح سته را ما بیرون کشیدیم. از بین آنها روایاتی که به نوعی دال بر مسئلهٔ ولایت امیرالمؤمنین هست، اینها هم استخراج شده است. حالا البته آن موقع این دستگاهها و اینها نبود، همه با امکانات دستی بود، البته الان راحت دوستان کار میکنند.
نقش ابنعباس در طرح مسئلهٔ نقد خلافت و تبیین دیدگاه اهلبیت در باب خلافت، یک نکتهٔ خیلی شایان توجهی است؛ نسلی داریم عرض میکنیم. مثلاً به عنوان مثال عرض کنم: در کل صحیح بخاری، تا آنجایی که من یاد دارم—در فحص من حالا دوستان ببینند—تنها کسی که، از تنها کسی که روایت ثقلین نقل شده—یعنی آن روایت، یعنی حادثهٔ خاص زمان در واقع مریضی پیامبر اکرم در حالت احتضار—از عبدالله بن عباس است. شاید در صحیح بخاری شش بار این روایت به سه نقل، تا آنجایی که من یادم هست، از سه طریق به ابنعباس رسیده و این روایت نقل شده است؛ و از غیر ابنعباس این حادثه در صحیح بخاری نیامده است.
حالا جالب این است که از این نقلها، حالا فقط صحیح بخاری است که دوستانی که میدانند صحیح بخاری به هر حال یک حِصن حصینی دارد نسبت به این حرفها، اصلاً اجازهٔ ورود هیچگونه نگاه انتقادی نمیدهد به روایاتش. یعنی از هر گونه بخش فضائل صحابه اگر دوستان نگاه بکنند، حتی چیزهایی که مثلاً در سنن ما در باب بعضی از صحابه داریم، اینها در صحیح بخاری نیست. اما این روایت به اصطلاح زمان احتضار پیامبر مکرم اسلام (صلوات الله علیه و آله) را در شش هفت جای صحیح بخاری، البته هیچکدامش هم زیر یک عنوان نیست ها! مثلاً یکی در «باب کتابة العلم» است، به مناسبت این روایت را آورده؛ یکی در «باب کراهیة الاختلاف» است، این روایت را آورده؛ همینطور در جاهای مختلف؛ یا مثلاً یک جا هست «باب اخراج الیهود من جزیرة العرب»، چون یک تکه ذیل این روایت از ابنعباس نقل شده، توصیهٔ پیامبر به اخراج یهود از جزیرة... سه تا سفارش کردند، یکیش اینه، به اون مناسبت آورده. هیچکدامش عنوانی در این باب که حالا ما بگوییم مستقیماً به بحث ثقلین مربوطه، نیست؛ روایت هم کامل نیامده، آنچنان که در مستدرک مثلاً آمده، یا در مجمع الزوائد آمده، یا در مسند احمد بن حنبل آمده.
اما ابنعباس به عنوان یک شخصیتی در همین روایات—ما بحث روایتش را نداریم ها، نقش کلامیاش را داریم بررسی میکنیم—اگر ما باشیم و روایات صحیح بخاری، خود این روایات صحیح بخاری از ابنعباس ادلّ دلیل است بر اینکه ابنعباس یک شخصیت فعال کلامی در زمان خودش است. چون نقلهایی که شده، اولاً نقلها متعدد است؛ یعنی افراد مختلفی میگویند ما از ابنعباس شنیدیم. در خود این نقل—حالا من یک قسمتهایی از این نقل بخاری را، یکی دو سه تا نقل بخاری دارد نقل میکنم—در خود نقل آمده که «کانَ ابْنُ عَبَّاسٍ یَقُولُ: الرَّزِیَّةُ کُلُّ الرَّزِیَّةِ مَا حَالَ بَیْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ بَیْنَ کِتَابِهِ»؛ یعنی «کانَ یَقُولُ» یعنی دائم اینجوری میگفت؛ و تعابیر دیگری در خود روایت داریم. که نشان میدهد حتی میگویم این مقدار از صحیح بخاری—حالا روایات دیگر را شما ببینید—اصلاً کاملاً مشخص است که ابنعباس در واقع علم این بحث ثقلین را و بحث ولایت امیرالمؤمنین را دست گرفته بود و اینجا و آنجا مطرح میکرد. حالا یک تکه از طبری میخوانم که همهٔ اینها را تأیید میکند.
در خود این روایت کاملاً نشان... ببینید حالا من دو تا از این نقلها را آوردم اینجا خدمت دوستان بخوانیم: یک نقلی را بخاری دارد که از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه—اگر اشتباه نخوانم، حالا من ابط نوشتم—از زُهری هست، از عبیدالله بن عبدالله بن عتبه، از ابنعباس؛ این یک نقله، که در دو سه جای صحیح بخاری قسمتهایی از این نقل آمده است. در نقل دیگر، سعید بن جبیر میگوید من از ابنعباس شنیدم که اینجوری میگفت.
حالا در این نقل اول دارد که:
«عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: لَمَّا حُضِرَ النَّبِیُّ قَالَ وَ فِی الْبَیْتِ رِجَالٌ فِیهِمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ، قَالَ: هَلُمَّ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ. قَالَ عُمَرُ: إِنَّ النَّبِیَّ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَکُمُ الْقُرْآنُ، حَسْبُنَا کِتَابُ اللَّهِ. وَ اخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَیْتِ وَ اخْتَصَمُوا، مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: قَرِّبُوا یَکْتُبْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ کِتَاباً، وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ مَا قَالَ عُمَرُ. فَلَمَّا أَکْثَرُوا اللَّغَطَ وَ الِاخْتِلَافَ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: قُومُوا عَنِّی.»
«قَالَ عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ»—این را صد بار همهٔ دوستان شنیدهاند—«قَالَ عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ: فَکَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ یَقُولُ: إِنَّ الرَّزِیَّةَ کُلَّ الرَّزِیَّةِ مَا حَالَ بَیْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ بَیْنَ أَنْ یَکْتُبَ لَهُمْ ذَلِکَ الْکِتَابَ مِنِ اخْتِلَافِهِمْ وَ لَغَطِهِمْ.»
در نقل دیگری از طریق زُهری، خود صحیح بخاری میگوید: «فَخَرَجَ ابْنُ عَبَّاسٍ یَقُولُ: إِنَّ الرَّزِیَّةَ کُلَّ الرَّزِیَّةِ...».
در روایت سعید بن جبیر از ابنعباس—ببینید این نقلهای مختلف به لحاظ بحث کلامی مهم است ها! یعنی بحث، فقط یک روایت نبوده است؛ ابنعباس در جاهای مختلفی این را نقل میکرده است—سعید بن جبیر میگوید که عرض شود که من شنیدم از ابنعباس که میگفت: «یَوْمُ الْخَمِیسِ وَ مَا یَوْمُ الْخَمِیسِ»؛ روز پنجشنبه، چه روز پنجشنبهای! این را بخاری نقل میکند. «ثُمَّ بَکَی حَتَّی بَلَّ دَمْعُهُ الْحَصَی»؛ میگفت پنجشنبه چه روز پنجشنبهای، بعد گریه میکرد، اینقدر گریه میکرد که سنگریزهها از اشک او تر میشدند. «قُلْتُ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ: مَا یَوْمُ الْخَمِیسِ؟» روز پنجشنبه چه خبر بود؟ «قَالَ: اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ وَجَعُهُ، فَقَالَ: ائْتُونِی بِکَتِفٍ أَکْتُبْ لَکُمْ کِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَداً، فَتَنَازَعُوا» عین این مطلب را نقل کرده. «فَقَالُوا»—این را ابنعباس میگوید—«مَا لَهُ أَهَجَرَ؟» اطرافیها گفتند که این چه حرفی میزند پیغمبر؟ آیا مثلاً دارد هذیان میگوید؟ «اسْتَفْهِمُوهُ» یا «اسْتَفْهَمُوهُ»، از پیغمبر پرسیدند که آیا شما حالت خوبه؟ حالت خوشه؟ مثلاً داری این حرف رو میزنی؟ «فَقَالَ» پیامبر اکرم فرمودند: «ذَرُونِی» من را رها کنید، «فَالَّذِی أَنَا فِیهِ خَیْرٌ مِمَّا تَدْعُونِی إِلَیْهِ»؛ آن حالتی که من در آن هستم از آن چیزی که شما میگویید بهتر است. «فَأَمَرَهُمْ بِثَلَاثٍ» تا فلان.
بعد دوباره در ذیل همینجا دارد که در واقع ابنعباس آن تعبیر را دائم تکرار میکرد: «فَکَانَ» در واقع دارد: «فَخَرَجَ ابْنُ عَبَّاسٍ یَقُولُ» یا در آنجا دارد که: «فَکَانَ ابْنُ عَبَّاسٍ یَقُولُ» اینطوری.
حالا شما ابنعباس را نگاه کنید، یعنی یک کسی است که دارد یک حرفی را، یک پیامی را دائم... این فقط یک روایته. سایر روایات ابنعباس در باب فضائل علی بن ابیطالب هم به همین ترتیب آمده است.
مناظرهٔ تاریخی ابنعباس و عمر بن خطاب در گزارش طبری
در طبری، در همون... بفرمایید:
(سؤال یکی از حضار دربارهٔ جایگاه ابنعباس و تحلیل آن)
متوجه نشدم؟ جایگاهش چه بوده؟ من عرض کردم، حالا یک مقداری شاید همین روایت تاریخی که از طبری میخوانم شاید نشان بدهد. عرض کردم ابنعباس اولاً خلافت—حالا نمیخواهم وارد بحثهای تاریخی بشویم، البته تحلیل خود شخص بنده است—خلافت اهلبیت را نمیتواند رها کند؛ بنیهاشم... نمیتواند از اینها بگذرد. برای آنها بنیهاشم، خود امیرالمؤمنین، خاندان وحی مهماند. و ببینید به آن استراتژی که عرض کردم، اینها حاضر نیستند در خلافت حضور پیدا کنند. مخصوصاً فراموش نکنیم که علی بن ابیطالب با عمر بن خطاب هم حساب خاصی داشتند؛ این کاملاً در تاریخ اهلسنت هم که آمده است. حتی زمانی که حاضر میشوند برای بیعت، هم ابناثیر دارد، هم طبری دارد، هم عرض شود که مقدسی دارد، که وقتی خواستند بیعت کنند به ابوبکر پیغام دادند که: خودت بیا، رفیقت نیاید! و جلسهٔ اختصاصی با ابوبکر گذاشتند. نسبت به عمر بن خطاب، حضرت حالا به هر دلیلی—که کار نداریم ما توی این بحث خودمان—مسئله داشتند از نزدیک.
ابنعباس این نقش را ایفا میکرد که حامل یک ارتباط بود. از طرفی عرض کردم تنها بنیهاشمِ حاضر در صحنهٔ خلافت بود و حضورش هم حضور فعال بود. حالا نمیخواهم بحث تعبیر باز بکنیم؛ به هر حال دستگاه خلافت، میدانیم خود خلفا و اطرافیانشان از نظر علمی و معرفتی چیزی نداشتند؛ آثاری که از آنها نقل شده کاملاً گویای این نکته است. و ابنعباس به عنوان تعبیری که خود خلفا میکردند در آن زمان، در دورهٔ عثمان تعبیر معروفی است که در همین کتابهای تراجم آمده، که به عنوان «ربانی الامة» معروف شد ابنعباس؛ ربانی الامة. یعنی فاصلهٔ علمی و معرفتیاش با سایرین اصلاً قابل قیاس نبود؛ چون رجل علمیِ ویژهای در دربار حاکمیت نبود. ابنعباس وصل بود به امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، به خاندان وحی؛ در تفسیر، در حدیث، مطلب و محتوا داشت عرضه میکرد. در واقع علم این دوره را، به هر حال نقش فرهنگی این دوره، بخش زیادش بر دوش ابنعباس بود.
(سؤال یکی از حضار در خصوص انتساب برخی لغزشها به ابنعباس)
خب میدانید این را بحث کردهاند؛ بحث مفصل. حالا عرض کردم الان یک تحقیقی دارد در این زمینه دوباره انجام میشود؛ ولی دوستان میدانند که شاید کسی که آغازگر این بحث به صورت جدی بود، مرحوم سید علیخان در «الدرجات الرفیعة» بود. ایشان این بحث را به صورت جدی، تمام روایات را آورده، تحلیل کرده؛ فصل مشبعی در این باب. مرحوم آقای خویی در معجم، مفصل اینها را بحث کردهاند؛ از آن بهتر مرحوم شوشتری در «قاموس الرجال»، تمام این روایات را آوردهاند مورد بررسی قرار دادهاند.
(نکتهٔ یکی از حضار: با توجه به این جلالت شأن، اشتباهات بزرگی...)
نه، اشتباه که داشتند که بحثی نیست؛ نمیخواهیم بگوییم ابنعباس معصوم بوده است. اما آن انتسابهایی هم که دادند، تحلیلها و بحثهای خیلی خوبی روی این زمینه شده است. از طریق کسانی که این انتساب را دادند معلوم شد که خیلی از این انتسابها مغرضانه است. بعضی را نشان دادند که اصلاً از نظر تاریخی نمیتواند درست باشد چنین انتسابی؛ اصلاً تاریخش جور درنمیآید. بله، در عین حال ابنعباس هم یک بشر بوده؛ طبیعتاً مثل خیلی از انسانها و اصحاب دیگر که یک دورانی ممکن است اقبالی داشتند، یک دورانی ادواری داشتند، ممکن است مسائلی... اینها هم هست. ما داریم تاریخ کلام میخوانیم، نمیخواهیم چیزی را مقدس کنیم. من میخواهم بگویم ابنعباس در دوران نخستینِ کلام شیعه یک نقش ویژهای دارد و این را باید به حساب آورد و رویش کار کرد. کار کلامی کرده است؛ یعنی حضور تبیینی در معارف اهلبیت داشته و جنبهٔ دفاعی.
بگذارید من این عبارت را بخوانم و این بحث را تمام کنیم. عرض کردم هر کدام از این شخصیتها را میشود خطشان را ادامه داد و فضا روشن کرد. من در جلسهٔ آینده که بحث موضوعات و محورهای موضوعی در دورهٔ نخستین هست، طبعاً این بحثها را جمع خواهم کرد. که آقا این مباحث، ما در تاریخ دورهٔ اول داریم؛ و اگر بخواهیم بگوییم آقا مجموعهٔ آن چیزی که در دورهٔ نخستین توسط بزرگان از شیعیان مطرح شده، آنجا شاید یک مقداری اینها را اگر خلل و فرجی بود من پوشش بدهم.
طبری در جزء سوم یک حادثهای را نقل میکند:
«عَنْ عِکْرِمَةَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: بَیْنَمَا عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَ بَعْضُ أَصْحَابِهِ یَتَذَاکَرُونَ الشِّعْرَ...»
میگوید یک جایی بود، یک مجلسی بود، خلیفهٔ دوم و اصحابش نشسته بودند در مورد شعر بحث میکردند؛ جلسهٔ نقد ادبی! بحث در این بود که اشعرِ شعرای عرب کیست؟ داشتند بحث میکردند، عبدالله بن عباس وارد شد. عمر گفت که بیا؛ و این اهل، این شعرشناس این است: «فَقَالَ عُمَرُ: قَدْ جَاءَکُمْ أَعْلَمُ النَّاسِ بِهَا». این تعابیر در مورد ابنعباس مکرر آمده در منابع، اصلاً مال همین دوران خلافت خلیفهٔ دوم؛ که ابنعباس را یک جایگاه علمی برایش قائل بودند، حالا روایاتی که خود اهلسنت نقل کردهاند از پیامبر اکرم در مورد ابنعباس.
که «اعلم الناس» به مسئلهٔ شعر اومد. از این بپرسیم؛ پرسید که شاعرالشعرا کیست؟ ابنعباس، او گفت حالا زهیر بن ابیسلمیٰ است؛ و گفت شاهدت را بیار؛ شعر را گفت و گفت بله، واقعاً درسته. و حق این است که همین است؛ و اولیٰ به شعر، همین گروه از بنیهاشم هستند به دلیل فضلشان نسبت به رسولالله و قرابتهم منه. بحث شعر بود، به مناسبت اینکه این از قبیلهٔ بنیهاشم بود و قرابت فضل رسولالله، در واقع بحث کشید به بحث فکری و اعتقادی.
«فَقُلْتُ: وُفِّقْتَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ»
ابنعباس میگوید یا امیرالمؤمنین، تو درست گفتی، حرف حسابی زدی؛ که فضل شعر هم مال خاندان رسول خداست؛ «وَ لَمْ تَزَلْ مُوَفَّقاً»، تو همیشه موفق بودی!
«فَقَالَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ»—یکی از دلایلی که حالا فهمیدید چرا نفوذ کرده، چون ابنعباس از این رو تعاملات داشت؛ این بر خلاف شأن سایر اصحاب بود، سلمان و ابوذر و مقداد و عمار اصلاً جایگاهشان این نبود که بخواهند بروند بنشینند کنار خلفای دیگه یا بخوان چیزی رو، حالا به تعبیر امروز باج بدن؛ نه سنشان اقتضا میکرد، نه جایگاه اجتماعیشان، نه جایگاه معرفتیشان، آن موقعیتی که داشتند؛ اما ابنعباس یک جوانه، اقتضا میکند گهگاهی از این حرفها هم بزند؛ حالا مثلاً به تعبیر من بخواهیم احترام بگذاریم، شاید مأموریت از ناحیهٔ علی بن ابیطالب داشت که یک مقداری هم تقیه کند، همین مقدار نفوذ در دستگاه هم داشته باشد. مثل یک علی بن یقطینی بوده مثلاً در زمان خلیفهٔ دوم!
«فَقَالَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ: أَ تَدْرِی مَا مَنَعَ قَوْمَکُمْ مِنْکُمْ بَعْدَ مُحَمَّدٍ؟»
آیا میدانی چرا قومتان، از شما خلافت را بعد از پیامبر منع کردند؟
ابنعباس میگوید: «فَکَرِهْتُ أَنْ أُجِیبَهُ» من کراهت داشتم از اینکه بخواهم جوابش را بدهم، درگیر بشوم باهاش.
«فَقُلْتُ: إِنْ لَمْ أَکُنْ أَدْرِی فَأَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ یُدْرِینِی» اگر من هم ندانم، امیرالمؤمنین یادم میدهد؛ شما بفرمایید چه میگویید؟
«فَقَالَ عُمَرُ: کَرِهُوا أَنْ یَجْمَعُوا لَکُمُ النُّبُوَّةَ وَ الْخِلَافَةَ»؛ قوم شما از اینکه نبوت و خلافت بخواهد در یک جا جمع بشود، کراهت داشتند. «فَتَبْجَحُوا عَلَی قَوْمِکُمْ بَجَحاً بَجَحاً، فَاخْتَارَتْ قُرَیْشٌ لِأَنْفُسِهَا فَأَصَابَتْ» این نکته از اینجاست. عمر گفت که قوم شما خلاصه نخواستند جمع کنند خودشان؛ قریش آمدند انتخاب، اختیار کردند برای خودشان ولایت را، انتخاب کردند «فَأَصَابَتْ»، و وفقّت، و کار خوبی هم کردند، درست هم عمل کردند.
«فَقُلْتُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، إِنْ تَأْذَنْ لِی فِی الْکَلَامِ وَ تُمِطَّ عَنِّی الْغَضَبَ تَکَلَّمْتُ.»
اگر به من اجازه بدهی من حرف بزنم و غضبت را از من دور بداری، عصبانی نشوی، اجازه بدهی من هم یک حرف بزنم.
«فَقَالَ: تَکَلَّمْ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ»؛ خب نگاه کنید ریشهٔ کلام اصلاً همین «تکلّم» است؛ در جایش پوزش نشان دادیم، اصلاً واژهٔ کلام و تکلّم از اینجا شروع شد.
جواب من اینه:
«فَلَوْ أَنَّ قُرَیْشاً اخْتَارَتْ لِأَنْفُسِهَا حَیْثُ اخْتَارَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهَا، لَکَانَ الصَّوَابُ بِیَدِهَا غَیْرَ مَرْدُودٍ وَ لَا مَحْسُودٍ.»
بحثِ نص به خلافت. میگویم اگر قریش برای خودش ولایت را انتخاب کرد، انتخاب کرد «حَیْثُ اخْتَارَ اللَّهُ»، از همون چیزی را که خدا برای قریش انتخاب کرده بود، اگر آنچه خدا انتخاب کرده بود آنها هم انتخاب کرده بودند، بله، درست عمل کرده، کسی هم رد نمیکنه، کور بر چشم حسود هم لا محسود، لا مردودٌ و لا محسود؛ نه کسی رد میکنه و به چشم حسود هم لعنت!
و اما قولک... این تکهٔ اول؛ این اشاره به چیه؟ یعنی خداوند آمده ولایت را برای قریش انتخاب کرده، اگر آنها حرف خدا را مقدم کرده بودند، همون چیزی که خدا برایشان انتخاب کرده انتخاب کرده بودند، حرفی نیست.
این جواب دومش مهمه، گوش کنید:
«وَ أَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّهُمْ کَرِهُوا أَنْ تَکُونَ لَنَا النُّبُوَّةُ وَ الْخِلَافَةُ»
اما اینکه گفتی قوم قریش کراهت داشتند از اینکه نبوت و خلافت در ما جمع بشود؛
«فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَصَفَ قَوْماً بِالْکَرَاهِیَةِ فَقَالَ: ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ.»
این بحث کلامی که میگوییم ابنعباس متکلمه یعنی این: حرف دقیق، حسابشده، به جا بزند، استدلال بکند، به جوری هم که گیر نکند! ببینید حالا در مقابل خلیفه بهتر از این نمیشود پاسخ داد:
اما اینکه گفتی اینها کراهت داشتند نبوت و خلافت در ما جمع بشود، خدا یک گروهی را توصیف کرده که اینها کراهت دارند نسبت به ما انزل الله، «فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ»! قبلش گفت: اگر اینها اختیار کردند «حَیْثُ اخْتَارَ اللَّهُ لَهُمْ»؛ اما میگوید کراهت دارند، خب بله، قرآن هم میگوید یک عده نسبت به ما انزل الله کراهت دارند، این هم از ما انزل الله است!
«فَقَالَ عُمَرُ»—ببینید تا اینجا مسئلهٔ خلافت الهی، نصب الهی؛ حالا مسئلهٔ عصمت—«فَقَالَ عُمَرُ: هَیْهَاتَ وَ اللَّهِ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ» این نکته میخواستم شاهد بیارم، که ابنعباس کارش این بوده:
عمر گفت: هیهات ابنعباس!
«قَدْ کَانَ تَبْلُغُنِی عَنْکَ أَشْیَاءُ کُنْتُ أَکْرَهُ أَنْ أَفْرُکَکَ عَنْهَا فَتَزِیلَ مَنْزِلَتُکَ مِنِّی»
اخیراً یک حرفهایی دائم به گوش من میرسد، توی یک جاهایی اینجا و آنجا داری یک حرفهایی میزنی، و من این را نفی میکردم، میگفتم نه، اینطور نیست، تا منزلتت پیش ما از بین نرود؛ حالا آمدهای صریح به خود من هم میگویی؟ قبلاً به دیگران میگفتی، حالا داری به من هم... بله.
«فَقُلْتُ: وَ مَا هِیَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟»
چه میگویند که من مردم میگویند به مطالبی میگویم که حالا شما...
«فَإِنْ کَانَ حَقّاً فَمَا یَنْبَغِی أَنْ تَزِیلَ مَنْزِلَتِی مِنْکَ، وَ إِنْ کَانَ بَاطِلاً فَمِثْلِی أَمَاتَ الْبَاطِلَ عَنْ نَفْسِی.»
اگر حرفی که من میزنم حقه، نباید منزلت من در پیش شما از بین برود؛ و اگر باطله، من باطل را از نفس خودم دور میکنم، تبری میکنم از اینکه حرف باطل بزنم.
«فَقَالَ عُمَرُ: بَلَغَنِی أَنَّکَ تَقُولُ: إِنَّمَا صَرَفُوهَا عَنَّا حَسَداً وَ ظُلْماً.»
این چیزی که من دائم میشنوم این است که ابنعباس دارد میگوید: اینها خلافت، ما انزل الله را، اینها از ما صرفش کردند از روی حسد و ظلم.
«فَقُلْتُ: أَمَّا قَوْلُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ظُلْماً فَقَدْ تَبَیَّنَ لِلْجَاهِلِ وَ الْحَلِیمِ»
اینکه ظلمه، اینکه برای آدم جاهل و حلیم روشنه مطلب!
«وَ أَمَّا قَوْلُکَ حَسَداً، فَإِنَّ إِبْلِیسَ حَسَدَ آدَمَ فَنَحْنُ وَلَدُهُ الْمَحْسُودُونَ.»
ما هم فرزندان آدم هستیم؛ خب ابلیس به آدم حسد کرد، ما هم بچههای آدمیم، عیبی ندارد ابلیسها هم به ما حسد کنند! حسد به کردن بنیآدم که چیز خیلی مهمی نیست.
«فَقَالَ عُمَرُ: هَیْهَاتَ! أَبَتْ وَ اللَّهِ قُلُوبُکُمْ یَا بَنِی هَاشِمٍ إِلَّا حَسَداً»
پر شده قلب شما بنیهاشم، عرض شود که از حسد!
بعد میفرماید که—حالا این را چه کنم—بعد میگوید:
«فَقُلْتُ: مَهْلًا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ»
گفت که قلب شما از حسده و دغل و غش و اینها دارد، «مَا یَزُولُ»، زائل نمیشود.
«یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، لَا تَصُبَّ قُلُوبَ قَوْمٍ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِیراً بِالْحَسَدِ وَ الْغِشِّ»
قلب کسانی که خدا آنها را، قلبشان را تطهیر کرده، اینها چگونه اینها رو شما متصف به حسد و غش میکنید؟
«فَإِنَّ قَلْبَ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) مِنْ قُلُوبِ بَنِی هَاشِمٍ»
تو داری کسانی را متهم میکنی که یکیش پیغمبر خداست؛ تو داری به پیغمبر خدا تهمت میزنی!
«فَقَالَ عُمَرُ: إِلَیْکَ عَنِّی یَا ابْنَ عَبَّاسٍ» برو!
«فَقُلْتُ: أَفْعَلُ، فَلَمَّا ذَهَبْتُ لِأَقُومَ...» تا آخر رو دوستان ببینند.
ببینید خود این روایت، عبارات، چند نکته را نشان میدهد: اولاً ابنعباس صحنهگردان این ماجراست؛ یعنی آنقدر مشهوره که حتی به گوش عمر هم میرسد. جلو عمر هم استدلال میکند؛ استدلال هم کاملاً استدلال کلامی، منطقی، و مبتنی بر قواعد علمی است.
جمعبندی مباحث و چشمانداز جلسهٔ آینده
حالا این را من، دوستان، جمعبندی کنم و تمام کنیم. ببینید ما بحث دوممان این بود: در دورهٔ اول ما سه تا خط را، عرض کردم برای بعضی دوستان که نبودند، یک خط اول را آن جلسه مطرح کردیم که روایات خود اهلبیت و تأثیرگذاری اهلبیت در نشر معارف؛ خط دوم که امروز مطرح کردیم، پیگیری اصحاب هست، ببینیم یاران نزدیک امیرالمؤمنین در طی یک سیر تدریجی از سقیفه تا عاشورا چگونه خط فکری شیعه را دنبال کردند و این را بحث دادند و تبیین کردند و دفاع کلامی کردند؛ خط سوم تحقیقی که جلسهٔ آینده میگوییم—حالا این بحثها را هم تا حدودی پوشش خواهیم داد—این است که در دوران نخستین کلامی، چه موضوعات و محورهایی با چه ادبیاتی از ناحیهٔ ائمه مطرح شده است.
پرسش و پاسخ پایانی: نسبت ابنعباس با کلام اهلبیت
(پرسش یکی از حضار)
استاد، با توجه به همین شواهدی که فرمودید، نمیشود اینطور تحلیل کرد که اصلاً نباید ابنعباس را به عنوان یک فردی در تاریخ کلام اهلبیت در نظر گرفت؟ به این دلیل که خود ابنعباس با توجه به این تعاملات و برخوردهایی که میکند و رفتاری که دستگاه خلافت با او دارد، انگار دستگاه خلافت برای خودش میخواهد یک وزنهای در مقابل امیرالمؤمنین درست کند؛ هم خود ابنعباس این را میخواهد ظاهراً که خودش را مطرح بکند، لااقل در کنار ایشان نه در مقابل، به عنوان یک وزنهٔ علمی و دینی؛ و هم اینکه خلافت میخواهد او را بزرگ کند در کنار و در مقابل علی بن ابیطالب، تا نگاهها از علی دور بشود؟
(پاسخ استاد)
درسته؛ اینکه خلافت به دنبال بزرگ کردن شخصیتهایی است که چهرهٔ علی بن ابیطالب در حاشیه و پرده قرار بگیرد، هیچ تردیدی نیست. به دو جهت هم: به هر حال خلافت، خلافت اسلامی است، توجه داشته باشیم؛ فقدان شخصیت پیامبر، این کاملاً محسوسه. شما فقدان شخصیت پیامبر را از دو تا خطبهٔ ابوبکر که در تواریخ آمده میتوانید تشخیص بدهید، خطبهٔ اول و دوم.
تأکید اصلی ابوبکر در آغاز خلافتش این است که نشان بدهد که آقا ما پیغمبر نیستیم، حواستان باشد؛ پیغمبر صاحب علم بود، ما نیستیم؛ پیغمبر صاحب عصمت بود، ما معصوم نیستیم؛ ما یک آدمهای عادی هستیم مثل بقیه، خطا میکنیم، اشتباه میکنیم. یعنی فقدان حضور پیامبر را در جامعهٔ اسلامی، حاکمیت باید پر کند؛ این یک.
علی بن ابیطالب هم یک چهرهٔ خیلی مشخص و تأثیرگذار و از این جهت قابل شاخص است، این هم باید تحتالشعاع قرار بگیرد؛ این هم درسته. و ابنعباس هم شاید از این جهت، تعریف آنها، تمجید آنها، یک دلالت مهمش همینه. که البته فقط ابنعباس نیست، دیگران را هم بزرگ کردند که در تاریخ واقعاً وقتی نگاه میکنی آدم میبیند تَهش هیچی نیست! فقط ساختن یک شخصیت را برای اینکه یک چهرهٔ علمی در آن زمان برای یک عدهای تعریف بکنند.
اما از این طرف، که آیا ابنعباس خودش را مستقلاً میخواهد مطرح بکند یا نکند، این را باید با تردید نگاه کرد؛ حداقل ما الان دلائل قطعی نداریم. یعنی چند تا تئوری میشود داد، که عرض کردم:
-
یک تئوری دیگرش این است که آیا یک مأمور از ناحیهٔ علی بن ابیطالب است؟ چنانکه سلمان حضورش در حاکمیت، مقداد حضورش در حاکمیت، همین عنوان را دارد دیگر. بعید نیست که ابنعباس به دلیل خصوصیاتش یک ارتباط نزدیکی با علی بن ابیطالب دارد؛ و بی تردید آنچه که او به عنوان معارف قرآنی نشر داده، حرف ابنعباس نیست؛ و سالهاست که ابنعباس تفسیر از کجا آورده است؟
(سؤال مخاطب: در عین حال که مستقل مطرح میکرده؟)
ها! مستقلش یک بحث دیگری است؛ او بحث تقیه است. آن بحث تقیه است؛ میخواهم بگویم دو تا تئوری ممکن است اینجا باشد، من نمیخواهم تئوری شما را صددرصد نفی کنم ها.
(مخاطب: چطور تقیهای است که در حضور خلیفه میآید نکاتی را مطرح میکند که دیگران نمیتوانستند مطرح کنند، بعد چطور در نام بردن تقیه میکند و بیان نمیکند که اینها را از علی گرفته است؟)
شاید خود علی بن ابیطالب نمیخواهد! ببینید، حالا این باید تحلیل کرد واقعاً ها؛ اینها همهاش احتماله، آن زمانی روشن میشود که ما یک تحقیق کاملی انجام بدهیم.
یک احتمال این است که علی بن ابیطالب از درگیر شدن و سرشاخ شدن با خلافت پرهیز دارد؛ دلایل سیاسی هم دارد. یعنی نمیخواهد به عنوان یک چهرهٔ معارض و درگیر با حاکمیت مطرح بشود. شما همین الان، شما یک شخصیت نامبرداری فرض کن یک مرجع تقلید، فرض کنید علیه حاکمیت حرف بزند، یک جهت دارد؛ یک موقع یک شاگرد مثلاً آن فرد که چهرهٔ خاصی نیست، میرود گاهی انتقاد میکند، تو روزنامه مقاله مینویسد. مثال عرض میکنم برای تقریب به ذهن، من تحلیل خودم را عرض میکنم؛ من چهرهای که از ابنعباس میشناسم در این دوره، یک چهرهای است که نه اینکه میخواهد در مقابل علی بن ابیطالب بایستد یا خودش را مطرح بکند به یک عنوان.
قرائن زیادی وجود دارد که علی (علیهالسلام) در پیشبرد پروژهٔ فکری و معرفتی خودشان از ابنعباس استفاده میکنند. و بعید نیست که به هر حال این کاری که ابنعباس میکند، این روایات، این حرفها، در آن دوره حرف کمی نیست. زمانی که هر مخالفی سرکوب شده، حتی عدهای ترور شدند، طرح این مباحث خودش مهمه.
یک احتمال این است که علی بن ابیطالب مأمورش کرده که نگو؛ چنانکه بسیاری از اصحاب امام صادق، امام باقر (علیهماالسلام)، خواهیم رسید، مأمور بودند که این حرفها را از ناحیهٔ ما نزنید. ما روایتش را خواهیم خواند؛ مطلب را... روایت داریم که آمده راوی از امام صادق (علیهالسلام) گرفته، رفته نقل کرده، بعد به حضرت مراجعه کردند دیگران که فلانی در کوفه این را نقل کرد، فرمودند من این را نگفتم! بعد پیغام بهش دادند؛ گفتند من این مطلبی که گفتم برای خودت گفتم، حق نداشتی از من نقل کنی!
این شیوه میخواهم بگویم در تاریخ اهلبیت سابقه دارد؛ چنانکه امام صادق (علیهالسلام) مباحث را مطرح میکنند و خیلی از بحثها به نام ایشان نیست، و هر موقع به نام حضرت میشود، فشارها زیاد میشود.
ما با دو تئوری مواجهیم؛ حالا این را بگوییم:
-
یک تئوری، همینطور که فرمودید، که ما بگوییم ابنعباس یک جوانی است، به یک منبع علمی هم بستگی دارد، شاگردِ فرض کنید یک آیتاللهی گوشهٔ خانه—حالا تمثیل بکنیم—یک آیتاللهی است فعلاً به هر دلیلی الآن در گوشهٔ خانه نشسته، صاحب علوم مختلف، منِ طلبه میروم کنار دست او مینشینم، حرفهای او را میگیرم، مطالب خوب میآیم توی جامعه نشر میدهم، به نام خودم نشر میدهم، مصدرش هم ذکر نمیکنم؛ یک فرض.
-
یک فرض دوم این است که نه، آن عالِمه گفته برای اینکه روی من حساسیت نباشد، شما برو این مطالب را بگو، مهم این است که این مطالب مطرح بشود؛ بحث هم حقانیت علی بن ابیطالب و اهلبیته، مطرح کن.
این دو تا تئوری؛ در هر دو تئوری مقصود ما حاصل است. که به هر حال ابنعباس هر حرفی که دارد میزند، دعوت به علی بن ابیطالب، دعوت به اهلبیته. یعنی «ما انزل الله» که او میگوید، در واقع تطهیر اهلبیت، اینها معلومه؛ تطهیر اهلبیت که ابنعباس جزو اهلبیت نیست، به خودش هم نمیخواند، نمیگوید خلافت حق ماست، میگوید خلافت حق اهلبیته.
آنچه برای ما از نظر تاریخ کلامی مهمه—ما اصلاً بحث کلامی نمیکنیم، تاریخ کلامی—ما ابنعباس را بنا بر هر تئوری، یک شخصیت متکلم متصرف در زمان خودش میبینیم و فعال. حالا دیگر بحثهای جزئیتر و تئوریهای پشت سرش باید در جای خودش بحث شود. تشکر از اینکه وقت دادید.