مدرسهی کلامی کوفه - جلسه 5
صوت و فایلهای این درس فقط برای ثبتنامکنندگان درسگفتار در دسترس است.
متن درس آزاد است. برای شنیدن صوت و دانلود فایلها، در درسگفتار «مدرسهی کلامی کوفه» ثبتنام کنید.
ثبتنام در درسگفتارچشم، کاملاً متوجه شدم. متن قبلی بر اساس گزیدهای از محورها بود؛ اما اکنون تمام کلمات، جملات، پرسش و پاسخهای حاضرین و توضیحات استاد را به صورت موبهمو، کلمهبهکلمه و خطبهخط بدون کوچکترین حذف یا تلخیصی، تنها با اصلاح واژههای عامیانه به کتابی و درج تیترها پیادهسازی میکنم:
جلسهٔ پنجم – بخش نخست
مقدمه و یادآوری مباحث پیشین
بسم الله الرحمن الرحیم. وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین، سیّما بقیة الله فی الارضین.
در جلسهٔ گذشته مقدمهای در باب دورهٔ اول از کلام شیعه—که بنا بر تقسیمبندی ما از سقیفه آغاز میشود و تا پس از عاشورا، تا حدود دههٔ هفتاد ادامه پیدا میکند—را عرض کردم. این جلسه میخواهیم وارد بشویم و سیر تاریخی اندیشهٔ کلامی شیعه را در این دوره مورد بررسی قرار دهیم.
پیشاپیش لازم است که من عرض کنم که تقریباً این بخش از تاریخ کلام شیعه، مبهمترین یا مجهولترین بخش تاریخ کلام شیعه تلقی میشود؛ نه از آن جهت که ما اسناد و مدارک کافی نداریم—که البته دوستان میدانند که از نظر تاریخی این دوره سخت مورد تحریف و سانسور جریانهای فکری، بهخصوص بنیامیه قرار گرفته است—بلکه از این جهت که حتی علمای شیعه هم در بررسی پیشینهٔ تفکر شیعه، توجه به مضامین مدارک تاریخی با این نگاه نداشتهاند. این است که واقعاً این بخش از تاریخ تفکر شیعه و تاریخ کلام شیعه، نیازمند تحقیقات مستقلی است تا یک سری حلقههای فکری روشن بشود، اینها با هم متصل بشود و بعد در نهایت ما بتوانیم یک تحلیل جامعی را از این دوره ارائه کنیم.
رسالت فکری و کلامی اهلبیت (ع) در مدرسهٔ نخست مدینه
آن جلسه من عرض کردم که ما اعتقاد داریم که مدرسهٔ مدینه، که نخستین مدرسهٔ کلامی شیعه است و پیشینهٔ آن را به زمان پیامبر اکرم در آهنگ بحث آن برمیگردانیم، در واقع بر محور اهلبیت، شخص علی بن ابیطالب (علیهالسلام) و فرزندان ایشان و صدیقهٔ طاهره شکل گرفته است. ردیابی این خط فکری نشان میدهد که رسالت اولی و اساسی اهلبیت در این دوره، رسالت فکری و کلامی است؛ جریانی که محورش خاندان نبی اکرم هستند و در حولوحوش این جریان، حلقههای متداخلی از اصحاب ائمه—که از اینها یاد خواهیم کرد—این اصحاب منتقلکنندهٔ اندیشهٔ محوری کلامی شیعه هستند به محیط اجتماعی.
نتیجهٔ این حرکت فکری، آن چیزی است که ما میبینیم از سقیفه که تعداد محدودی در محور امیرالمؤمنین جمع میشوند، این آغاز میشود، ولی به تدریج این تفکر شیعه گامبهگام هم توسعهٔ کمی پیدا میکند—یعنی این حلقهٔ یاران فکری حضرت توسعه پیدا میکند—از نظر جغرافیایی بسط پیدا میکند، از مدینه خارج میشود و به مناطق دیگر میآید، و هم به لحاظ محتوایی عمق پیدا میکند. حال، اینها بعضی از عناوینش را مرور خواهیم کرد که چگونه اندیشهٔ محوری تشیع که ریشهٔ قرآنی دارد به صورت اجمالی، توسط اهلبیت و اصحاب ایشان به لحاظ معنایی و معرفتی هم بسط پیدا میکند و از اجمال خودش به سوی تفصیل میآید.
سیر تاریخ کلام شیعه از آغاز تا پایان مدرسهٔ مدینهٔ اول، و در ادامه در مدرسهٔ مدینهٔ دوم، این سیر طولی و عرضی و عمقی است به تعبیر من؛ یعنی جریان فکری شیعه یک عرض جغرافیایی پیدا میکند، یک امتداد پیدا میکند در جمعیت جهان اسلام، و یک عمق پیدا میکند به لحاظ معنایی و معرفتی. این را ما متکفلیم که در این سیر بحثمان نشان بدهیم که در طول تاریخ تفکر شیعه چیزی افزوده نمیشود، عنصری بر عناصر فکر شیعه اضافه نمیشود چنانکه بعضی پنداشتند؛ تمام این عناصر از آغاز وجود دارد، نهایت در طول زمان این عمق معرفتی خودش را پیدا میکند با بازتفسیرهای مکرری که ائمه در طول زمان متناسب با شرایط و متناسب با مخاطب دارند، این فکر را کاملاً ریشهدار میکنند و عمق این اندیشهٔ قرآنی را بیرون میکشند.
و این نکته را هم خواهیم دید که این سیر که بر محور اهلبیت است، با معیار و میزان قرآن است؛ یعنی سیر تاریخ کلام شیعه کاملاً نشان میدهد که اهلبیت قدمبهقدم عنایت داشتند که هر آنچه را که از اندیشهٔ تشیع معرفی میکنند، اتصالش را به منبع وحی نشان بدهند؛ یعنی نشان بدهند که اگر ما این نکته را میگوییم، ریشهاش اینجاست.
رفع یک شبهه: ماهیت جامع کلام شیعه فراتر از مسائل اختلافی
من این ابهام را هم برطرف کنم که وارد این بحث بشویم، و آن این است که معمولاً وقتی ما میگوییم کلام شیعه، بعضی انتظار دارند که ما فقط به مختصات و ویژگیهای خاص شیعه بپردازیم. خب ما این را قبول نداریم؛ اساساً اینکه از مختصات شیعه است، این بر اساس یک مقایسه به دست آمده است. یعنی آنچه که اهلبیت و اصحاب امامیه و شیعه به صورت کلی مطرح میکردند، عقاید خاصی که نبود؛ از توحید بحث میکردند، از بحث معرفت مطرح میکردند—که خواهیم دید مباحث عقل و وحی را مطرح میکردند—تا نبوت؛ حالا بله، به امامت که میرسیدند در بعضی از جهات اختلاف پیدا میکردند.
والا اگر به صورت دقیق نگاه کنیم، آنچه که در کلام شیعه مطرح شده—حالا خواهیم دید و دقیقاً من این را مستند خواهم کرد—یک منظومهٔ اعتقادی است. کل مجموعهٔ اعتقادی که در تفسیر اهلبیت از قرآن نمود پیدا کرده، این توسط شیعه ارائه شده است. حالا بعضی را بعضیها تلقی کردند، جزء اعتقادات خودشان قرار دادند—که این را خواهیم گفت که از اهلبیت شروع شده و بعضی از فرق آن را تلقی و قبول کردند—بعضی از اینها را نپذیرفتند، شده از مختصات شیعه؛ بعضی از اینها مغفول مانده، یعنی شیعه و سنی به یکسان این اندیشهها مطرح شده مانده، اما هیچکس آنها را به صورت یک نظریه توصیف نکرده است.
این است که وقتی ما کلام شیعه میگوییم، بعضیها فکر میکنند کلام شیعه یعنی دیگر از توحید صحبت نکنیم چون توحید مشترک است، نبوت صحبت نکنیم چون نبوت مشترک است. البته خواهیم گفت که در تمام این مقولات تفکر شیعه مباحثی داشته که در سایر فرقههای اسلامی نبوده است؛ یعنی تفسیر اهلبیت از توحید هم با تفسیر سایرین فرق میکند، تفسیرشان از قضا و قدر، تفسیرشان از اختیار، تفسیرشان از معاد، تفسیر از حقیقت وحی، همهٔ اینها متفاوت است. اما توجه داشته باشیم آنچه را که ما به عنوان کلام شیعه الان داریم تلقی میکنیم و بر عهدهمان است نشان بدهیم، این است که شیعه بر محوریت اهلبیت با میزان قرآن، این مجموعه و منظومهٔ اعتقادی را به صورت همبسته ارائه کرده است.
حالا بحث میکنیم از عصمت ائمه اگر صحبت میکند، از نص صحبت میکند، این در یک کانتکست و بافت کلی است، نه صرفاً اینکه شیعه روی مسئلهٔ عصمت ائمه تأکید کرده و مسئلهٔ توحید و اشتراکات را واگذار کرده است؛ نه، اینطور نیست.
دو گام اصلی در بررسی کلام شیعه در دوران نخستین
خب، برای طرح مسئلهٔ کلام شیعه در دوران نخستین—یا در مدرسهٔ مدینهٔ اول به تعبیر ما—بحث را ما فکر میکنیم باید از دو تا نقطهٔ اصلی شروع کرد. در واقع من دارم یک طرحی را برای شاید تحقیق در این عرصه خدمتتان عرض میکنم؛ اکثر اجزایش بر شما معلوم است، ولی شاید به این نگاه و به این شکلش یک مقداری تازگی داشته باشد.
گام اول: اثبات شأن و رسالت کلامی و معرفتی اهلبیت (ع)
یعنی سخن اولیهٔ ما این است که اگر ما اعتقادمان این است—و بعد به لحاظ تاریخی و روششناسی تاریخی را باید نشان بدهیم—که اهلبیت (علیهمالسلام) رسالت کلامی داشتند و این رسالت را از معبر اصحاب خودشان ارائه کردند و بحث کردند، ریشههای این رسالت کجاست؟ آیا اساساً ما میتوانیم برای اهلبیت نقشی معرفتی در حوزهٔ کلام قائل باشیم، با هر دو وجهی که گفتیم—که گفتیم کلام بعد تبیینی دارد و بعد دفاعی—یا نه، باید بگوییم که فرض کنید اهلبیت دیگر در حوزهٔ کلام رسالتی ندارند؟
تلقی و تصویری که اهل سنت از ائمه (علیهمالسلام) ارائه دادند—به تعبیری از اهلبیت ارائه دادند—یک چهرهٔ کاملاً فقهی است. با نگاه محدثین که فکر غالب بر مجامع روایی و حدیثی ماست نگاه کنیم، همهٔ اصحاب همینطور بودند؛ اصحاب پیامبر در حوزهٔ—قبلاً من مقدمهای را عرض کردم—در حوزهٔ مباحث اعتقادی ایده و اندیشهای ندارند. به عنوان مثال شما صحاح سته را بررسی کنید از این دریچه، که اقوال پیامبر اکرم و اصحاب آنجا جمع است؛ اصلاً منظومهای که صحاح سته از دین ارائه میکند و از اقوال پیامبر و بهخصوص صحابه مطرح میکند، یک منظومهٔ فقهی است.
شما میبینید در مثلاً صحیح بخاری به عنوان نمونه، روایات علی بن ابیطالب به وفور آمده است؛ حالا به اندازهٔ خلیفهٔ اول و دوم نیست، ولی خیلی زیاد است، شاید مثلاً حدود سیصد چهارصد روایت فقط از علی بن ابیطالب در صحیح بخاری است و بقیهٔ صحاح. از امام حسن (علیهالسلام) روایات متعدد، از صدیقهٔ طاهره روایات، از امام حسین (علیهالسلام) روایات متعدد متکثر در صحاح آمده است، اما تمام اینها روایات فقهی است. در موسوعههای فقهی که اهل سنت نوشتند، شما میبینید برای اهلبیت یک باب مستقلی را قرار میدهند. بعد کلامی و اعتقادی اهلبیت در مجموعهٔ تراث اهل سنت کاملاً مغفول است، در پرده است.
اولین گام این است که ما یک بازشناسی بکنیم که آیا واقعاً چهرهٔ اهلبیت—حالا صحابه را میگذاریم کنار، ما تا حدودی با این نکته موافقیم که سایر اصحاب پیامبر، الا آن کسانی که در مدرسهٔ امیرالمؤمنین بودند، به حوزهٔ مباحث اعتقادی به صورت جدی نپرداختند؛ این را بحث خواهیم کردها—حداقل ما اسناد و مدارک کافی نداریم؛ بعضیهایش را من امروز از خود منابع اولیهٔ اهل سنت خواهم گفت. نداریم که اصحاب پیامبر در عرصهٔ مباحث اعتقادی ورود کرده باشند و یک چهرهٔ فکری اعتقادی از خودشان نشان داده باشند. اما از اهلبیت (علیهمالسلام)—آن هم مستند به منابع اهل سنت—اولین گام این است که ما ثابت کنیم که چهرهٔ ائمه در لسان پیامبر اکرم، در تلقی جامعهٔ آن روز، یک چهرهٔ فکری کلامی است و اعتقادی؛ یعنی ائمه با این چهره معرفی شدند. این یک نکته.
گام دوم: جریان تاریخی یاران و مرجعیت علمی اهلبیت (ع)
نکتهٔ دومی که باید نشان بدهیم—که این عمق استمرار اندیشهٔ تشیع را نشان میدهد—این است که در حولوحوش امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و اهلبیت، کسانی با اعتقاد به همین مرجعیت علمی و اعتقادی اهلبیت جمع شده بودند. یعنی بحث تشیع، پیروی علی بن ابیطالب به عنوان یک خط فکری—حالا بحث امامت کار نداریم ما فعلاً—به عنوان یک خط فکری و اعتقادی، این ریشه در عمق تاریخ دارد؛ یعنی از زمان پیامبر اکرم این قضیه مطرح بوده، دیگر از بعد از سقیفه کاملاً آشکار هست.
این پلهٔ اول حرکت ما در تبیین پایههای کلام شیعه است؛ این به نظر من خیلی مهم است و ما از این غفلت کردیم. عرض کردم آن جلسه، آن مقدماتی که عرض کردم هر کدامش یک جهتی داشت؛ شما اگر وارد منابع اهل سنت بشوید، با این قید که اساساً صحابه وارد حوزهٔ مباحث اعتقادی نمیشدند و بحث اختلافات اعتقادی و فکری نبوده، با همین دستور کلی میخواهند کل هفتاد سال اول را از حوزهٔ کلام بیرون بیندازند! و ما با طرح بحث اولیهمان میخواهیم ثابت بکنیم که بحث اعتقادات در بعد تبیینی و دفاعی، هم رسالت انبیای خداست و پیامبر اکرم است، هم این رسالت را پیامبر برای اهلبیت تعریف کرده است. این گام اول است.
گام دوم—خب این یک مبنای تاریخی معرفتی است—اما بحث اصلی ما در ادامهٔ این مبنا این است که به لحاظ تاریخی نشان بدهیم که اهلبیت و اصحاب ایشان دقیقاً این خط را در تاریخ شصت هفتاد سال نخستین تا عاشورا پیگیری کردند؛ و ادعایمان این است که بدون این خط فکری، جریان تحول فکری شیعه و جهان اسلام و خط اهلبیت قابل شناسایی نیست؛ یعنی تئوریای که میتواند حرکت ائمه را از سقیفه تا عاشورا تبیین کند، همین چیزی است که پیامبر اکرم خطش را دادند، مبنایش را گذاشتند، و به لحاظ تاریخی هم نشان میدهیم که اهلبیت و اصحاب همین خط را دنبال کردند.
شواهد مرجعیت فکری و علمی اهلبیت (ع) در منابع اهل سنت
اما در جهت اول، خب دلایل مختلفی وجود دارد که حالا ما وارد آنها نمیشویم، من فقط یک سرخط اولیه میدهم که چهرهٔ علمی ائمه (علیهمالسلام) و مرجعیت علمی و اعتقادی آنها آنقدر روشن و آشکار بوده که علیرغم همهٔ سانسورها و تحریفهایی که شده، این از بین نرفته است؛ و این در مصادر حتی اهل سنت—حالا شیعه بگذاریم که کاملاً روشنه—در مصادر اهل سنت هم انعکاس پیدا کرده است.
1. روایات ناظر بر اعلمیت حضرت علی (ع)
خب برای اثبات اینکه ما بگوییم که ائمه (علیهمالسلام)، یعنی علی بن ابیطالب و اهلبیت مرجعیت فکری داشتند، ادلهٔ مختلفی وجود دارد. اولاً بسیاری از کتب اهل سنت بابی را باز کردند تحت عنوان اینکه علی بن ابیطالب اعلم اصحاب پیامبر اکرم بوده است. و این روایت را از طرق مختلف، و روایات را از طرق مختلف مطرح کردند که علی بن ابیطالب در علم دین قابل قیاس با دیگران نیست.
من حالا مثلاً بعضی از این موارد را میخوانم که به عنوان مثال و نمونه باشد؛ دیگر حالا مراجعش متعدد، دیگر شما میتوانید کتابهایی هم که نوشته شده در این باب عرض شود بفرمایید که توی این زمینه حداقل توی این محور منابع زیادی هست، گرچه تحلیل ما کم گذاشتیم روی اینها که ببینیم این بحث اعلمیت رو مبنای چی بوده است.
این تعبیر در روایات که سؤال میشده؛ مثلاً در الاستیعاب ابن عبدالبر دارد که «قلتُ» از عبدالملک بن ابی سلیمان میگوید: «قُلتُ لِعَطاء: أکان فی أصحابِ محمّد صلّی الله علیه و آله أَحَدٌ أَعلَمَ مِن علیّ؟ قالَ: لا وَاللهِ ما أَعلَمُه». دوباره روایت دیگری ابن عساکر در ترجمهٔ دمشق، یک مضمون مشابه با این را ذکر کرده و دیگران و دیگران. یعنی یک مضمون در روایات ما این است که اصلاً مقایسه شده، یعنی سؤال شده که آیا از نظر علمی علی بن ابیطالب قابل مقایسه با دیگران هست یا نیست.
2. وصایای پیامبر (ص) و تقدم معرفتی اهلبیت (ع)
در محور دیگر، این میخواهم بگویم یک بخش تلقی اصحاب بوده که خود اصحاب علی بن ابیطالب را برتر از دیگران میدانستند؛ یک دسته روایاتی که نقل کردند که ایشان و ذریهٔ پیامبر اکرم تقدم دارند.
در کتاب الصواعق المحرقة—که دوستان میدانند مال ابن حجر شافعی است، از کتب معتبر بین اهل سنت هست—ایشان یک فصلی را باز کردند تحت عنوان «بابُ وصیةِ النبیّ بهم»؛ سفارشاتی که پیامبر اکرم نسبت به ائمه کرده است. بعد روایاتی آوردند، خود ایشان هم اظهار نظرهایی، دو جا ظاهراً در این باب یادم است که ایشان صریحاً بر این نکته تأکید میکنند.
مثلاً از جمله در روایت، ایشان آوردند از پیامبر اکرم: «یا أَیُّهَا النّاس، إِنَّ الفَضلَ وَ الشَّرَفَ وَ المَنزِلَةَ وَ الوِلایَةَ لِرَسولِ اللهِ وَ ذُرِّیَّتِه، فَلا تَذهَبَنَّ بِکُمُ الأَباطیل». فضل و شرف و منزلت و ولایت، «فلا تذهبنّ بکم الاباطیل». این را الصواعق المحرقة دارد، توی ینابیع المودة، نظم درر السمطین زرندی حنفی، اینها این روایت را به طرق متعددی نقل کردند.
در همین الصواعق، در همین بابی که عرض کردم، روایت از پیامبر اکرم نقل میکند، در رابطه با—اول مقدمهای دارد که توصیه میکنند به اینکه از من و ذریهٔ من در واقع عنایت داشته باشید، توجه کنید، بعد میفرمایند: «فَلا تُقَدِّموهُما فَتَهلِکوا»؛ بر اینها مقدم نشوید، هلاک میشوید. «وَ لا تَقصُروا عَنهُما فَتَهلِکوا»؛ از اینها کوتاه نیایید. «وَ لا تُعَلِّموهُما فَإِنَّهُم أَعلَمُ مِنکُم»؛ به من و ذریهٔ من هم یاد ندهید، اینها از شما اعلمند.
یک تعبیری خود ابن حجر اینجا دارد، میگوید: «و فی قَولِهِ: فَلا تُقَدِّموهُم (یا تَقَدَّموهُما) دَلیلٌ عَلی أَنَّ مَن تَأَهَّلَ مِنهُم لِلمَراتِبِ العِلمِیَّةِ وَ الوَظائِفِ الدّینِیَّةِ کانَ مُقَدَّماً عَلی غَیرِه». میگوید از همین تعبیر «فلا تقدموهم» میشود استفاده کرد که هر کسی که اهلیت دارد از بین اهلبیت برای مراتب علمی و وظایف دینی، مقدم بر بقیه است.
3. نقش دفاعی و مقابله با تحریف دین
در مجموعهٔ روایات اهلبیت یک باب دیگری باز شده، که این به تعدد و تکثر این روایت آمده، که گفته شده از بین اهلبیت از پیامبر اکرم، از بین اهلبیت من در هر نسلی، در هر دورهای یک کسی میآید که این تحریفات را از بین میبرد، مقابله میکند با بدعتها و حق را در واقع ثابت میکند. یکی از آن روایات را من عرض کنم، که دوباره این هم در الصواعق هست، هم از ذخائر العقبی هست و هم جاهای دیگر، که: «قالَ صلّی الله علیه و آله: فی کُلِّ خَلَفٍ مِن أُمَّتی عُدولٌ مِن أَهلِ بَیتی»؛ در هر نسلی پس از من یک عدولی از اهلبیت من است که «یَنفُونَ عَن هَذَا الدّین تَحریفَ الضّالّین وَ انتِحالَ المُبطِلین وَ تَأویلَ الجاهِلین». یعنی دقیقاً آن کاری که ما میگوییم جنبهٔ دفاع هست، جنبهٔ دفاعی کلام. بعد ذیلش دارد: «أَلا وَ إِنَّ أَئِمَّتَکُم وَفَدُکُم إِلَی الله»؛ توجه داشته باشید که ائمهٔ شما، شما را به سوی خدا سیر میدهند، حرکت میکنند، «فَانظُروا بِمَن تَفِدون»؛ حواستان باشد با کی شما همراه میشوید.
این دسته روایات هم کاملاً نشان میدهد که نقش اصلاحی—حالا من خیلی فاکتور گرفتم، از یک مجموعه یادداشتها خواستم خیلی به سرعت بگذرم، چند مورد را یادداشت کردم که چون دوستان روشنه، فقط میخواهیم یک خطی را مشخص کنیم که بعد برسیم به تاریخ ببینیم این اوختاریخه با این مبنا متصله. این هم یک بعد.
انحصار در فهم و تفسیر و تاویل قرآن کریم
یک باب دیگری باز در ما منابع روایی اهلبیت داریم، و آن مقام علی بن ابیطالب در فهم و معرفت نسبت به قرآن و تفسیر قرآن است. این دیگر حالا در مجامع تاریخی هم آمده است؛ این الحمدلله یک تحقیقات فیالجملهای هم روی این بخش شده و البته نیازمند به تحقیق هست. در خود منابع تاریخی اهل سنت آمده که هر موقع آیهای نازل میشد، پیامبر اکرم تأویل آن را، تفسیر آن را بیان میکردند، شأن نزول آن را میگفتند و علی بن ابیطالب مینوشتند.
حتی در بعضی از کتابهای تاریخ—که حالا نمیخواهیم وارد بشویم—در ابن اثیر هست ظاهراً این نکته، که من حالا در یک جایی همه را جمع کردم، آنجا دارد که عرض شود که در یک جنگی که حتی در جنگهایی بوده که علی بن ابیطالب (علیهالسلام) حضور نداشتند، پیامبر اکرم وقتی وارد مدینه شدند، اولین کاری که کردند علی بن ابیطالب را صدا زدند، عرض شود که و آیاتی که در آن دو نازل شده بود را گفتند و تفسیر و توضیحاتش را اضافه کردند. باز در همین تواریخ داریم، در روایات اهلبیت هم داریم، که در بعضی از موارد پیامبر اکرم علی بن ابیطالب را دعوت میکردند در یک جلسهٔ خصوصی، و بعد وقتی از علی بن ابیطالب میپرسیدند که مسئله چی بوده، فرمودند که حضرت در رابطه با بعضی از آیات توضیحاتی رو لازم بود که گفتند و من مینوشتم.
در خود روایات اهل سنت هم این کاملاً بازتاب پیدا کرده است. اولاً این روایت در کثیری از منابع اهل سنت آمده که: «عَلِیٌّ مَعَ القُرآن وَ القُرآنُ مَعَ عَلِیّ، لَن یَفتَرِقا حَتّی یَرِدا عَلَیَّ الحَوض». حاکم نیشابوری در مستدرک گفته، در مجمع الزوائد آمده و و و منابع مختلف.
در کتاب شواهد التنزیل حاکم حسکانی—که معمولاً به این کتاب کمتر توجه میشود، حاکم حسکانی در بین اهل سنت شخصیت معتبری است، یعنی جزء روات معتبره، اگر دوستان به کتب تراجم و رجالی اهل سنت مراجعه کنند، در مورد حاکم حسکانی تعریف بلندی در باب حدیث شده است—این کتاب شواهد التنزیل، که عنوانش این است: شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازلة فی اهل البیت سلام الله علیهم، که اصلاً کتاب برای این منظور نوشته شده که تفضیل اهلبیت را نشان بدهد؛ یک بابی را ایشان باز کردند که در آنجا 21 روایت را نقل میکند، عنوان باب این است: «فی تَوَحُّدِهِ بِمَعرِفَةِ القُرآن وَ مَعانیهِ وَ تَفَرُّدِهِ بِالعِلم بِنُزولِهِ وَ ما فیه». در توحد علی بن ابیطالب، تک بودنش نسبت به معرفت قرآن و معانی قرآن، و تفردش در مورد نزول قرآن و مافی در قرآن.
که در آنجا روایات مختلفی است، از جمله آن روایت عبدالله بن عمر که جاهای دیگر هم نقل کردند، نقل میکند؛ روایت عایشه را نقل میکند، روایت انس بن مالک را نقل میکند، که دیگران هم نقل کردند؛ همهٔ روایات را اینجا یکسان آورده که: «عَلِیٌّ أَعلَمُ النّاس بِما أَنزَلَ الله عَلی مُحَمَّد صلّی الله علیه و آله» که این روایت همان معروف عبدالله بن عمر هست. انس بن مالک میگوید: «عَلِیٌّ یُعَلِّمُ النّاس» در بعضی از نسخهها دارد: «یُخبِرُ النّاس»؛ «عَلِیٌّ» از پیامبر اکرم هست که: «عَلِیٌّ یُعَلِّمُ النّاسَ بَعدی مِن تَأویلِ القُرآن ما لا یَعلَمون». بعد از من از تأویل قرآن چیزهایی را یاد مردم میدهد که آنها نمیدانند.
گفتوگو با یکی از حاضران پیرامون اعتبار منابع و رجال اهل سنت
-
یکی از حاضران: دربارهٔ حسکانی، خود اهل سنت ایراداتی مطرح میکنند و به خاطر اینکه اینها را نقل کرده، به او اهمیت نمیدهند...
-
استاد: خب ببینید، آن یک بحث دیگری است. بحث حالا یک بحث باید کلی بکنیم که این داوریهایی که نسبت به افراد میکنند، مثلاً ذهبی در مورد حاکم حسکانی بحث کرده است. در مورد جایگاه حدیثی حسکانی کسی تردید ندارد؛ بحث اعتقادی است. خب کسانی که مثلاً فرض کنید روایات فضائل را زیاد نقل میکردند، از ناحیهٔ پارهای از اهل حدیث توی تاریخ متهم میشدند. اینجا جریانهای داخلی خود اهل سنت است. ولی وقتی یک روایت را—من عرض کردم تقریباً اکثر این روایات، شاید بگویم تمام این روایات، اینکه من عرض کردم برای اینکه جمعوجور دوستان بخواهند بروند روایات را ببینند—الا تمام روایاتی که حاکم حسکانی، یا اکثریت چیزی که گفته، حداقل از سه یا چهار منبع دیگر این سندهایش را ما استخراج کردیم. یعنی این جهاتی که من دارم عرض میکنم، در یک تحقیق اولیه کاملاً روشنه؛ یعنی چیزی نیست که کسی مراجعهای به منابع اهل سنت بکند و نسبت به اصل این قضیه در واقع برایش تردیدی باشه.
-
یکی از حاضران: این منابعی که معمولاً تعریف کردید، منابعیه که توی اهل سنت چندان مورد توجه نیست. شما میدانید روایاتی که ما خودمان داریم خب فضائل اهلبیت علیهمالسلام خب این مسئله رو میرساند، بخاری هم میرساند، ولی مثل ابن حجر میماند و حاکم حسکانی و فلان و فلان...
-
استاد: نه، الصواعق المحرقة مورد توجه اهل سنت است.
-
یکی از حاضران: نه، توی مباحث احتجاجی نه...
-
استاد: نه، احتجاج ببینید، ما بحث و بحث احتجاجی نیست؛ ببینید ما الان نمیخواهیم، نه ببینید، شما اگر منظورتان این است که فرض کنید صحاح سته—که حالا من به صحاح سته میرسم، یعنی ما از یک اصولی شروع میکنیم بعد میرویم خطش را توی صحاح سته هم پیدا میکنیم—خب باید برگردیم ببینیم بخاری اصلاً کتابش را بر چه اساسی نوشته است؛ بخاری اساس کتابش را روی فقه تنظیم کرده است. تنها بابی که در باب معرفت دارد، یکی کتاب الایمان، کتاب العلم است که مجموعاً چهار ورق از کل صحیح بخاری نیست! اصلاً کتاب با یک نگاه خاصی تنظیم شده است. در صحیح بخاری در مورد فضائل به صورت مستقیم هیچ روایتی نیست؛ هر چه روایت آمده، در واقع ضمنیه؛ دارد یک بحث فقهی مطرح میکند، یک تکهای هم در مورد یک فردی احیاناً ذکر شده. خب من بگویم آقا به صحیح بخاری بخواهم استناد کنم؟ خب کنز العمال متقی هندی، این آیا معتبر هست یا نه؟
-
یکی از حاضران: [...] بها نمیدهند...
-
استاد: نه، ببینید بها نمیدهند یک بحثه؛ یعنی چی؟ یعنی ما الان اگر قرار باشد روایات اهل سنت را، نه ببینید میراثشناسی حدیثی را باید یک جای دیگری بحث کنیم. ببینیم میراث حدیثی اهل سنت چگونه از ابتدا منتقل شده و به دست ما رسیده است؛ یعنی خط میراثی فرض کنید توی اهل حدیث، خط میراثی کوفه، خط میراثی مدینه، خط میراثی بصره؛ کار کردند خود اهل سنت که اینها را نشان دادند دیگر. مثلاً خط میراثی بصره کاملاً نشان داده شده که در صحیح بخاری هیچگونه انعکاسی ندارد؛ یعنی صحیح بخاری عمدهٔ مستنداتش روایات در واقع اصحاب و حدیث مدینه است. خب ما میتوانیم به تاریخ برویم مراجعه کنیم بگوییم آن همه اصحاب، و آن همه جریان حدیثی مهم بصره، و جریان حدیث اهل سنت در کوفه و در شام؟ بله، اگر کسی بخواهد بگوید فرض کنید تاریخ بغداد خطیب معتبر نیست، تاریخ دمشق ابن عساکر را کنار بگذاریم، کنز العمال متقی هندی را کنار بگذاریم و و و، نهایت باید بمانیم در صحاح سته، بعد بگوییم صحاح سته هم منحصر است در چی؟ در روایات فقهی!
یعنی ما نباید توی این قضیه، اینها جزء علمای زمان خودشان بودند؛ یعنی حاکم حسکانی تعبیری که خود رجالیین اهل حدیث دارند، میگویند عالم خراسان بوده، عالم حنفی خراسان بوده؛ خب البته دعوا بوده، بین حنفیهای خراسان، علمای خراسان، و اهل حدیث بغداد اختلاف بود. به دلیل همین نکتهای که فرمودید، چون آنها حنبلی بودند؛ الان شما نگاه نکنید که مذاهب فقهی در کنار هم قرار گرفته صلح و سازشی ایجاد شده. در خود ریِ ما، بین شافعیها، حنفیها، حنبلیها بر سر همین بحثها دعوا بود، محلههای همدیگر را آتش میزدند! طبیعتاً روایات همدیگر را قبول ندارند.
ما اگر قرار باشد تسلیم جریان فکری مثلاً الانِ سلفیه بشویم، خب بله الان جریان سلفیه خیلی روایات شافعیها را قبول ندارد، روایات حنفیها را قبول ندارد؛ اما شما در مصر که میروید، کنز العمال به عنوان یک منبع، کاملاً به آن استناد میشود. علمای الازهر شواهد التنزیل حاکم حسکانی را قبول دارند، به آن استناد میکنند. حالا چون جریان وهابیت سلفیه رشد کرده، آمدند یک مقاله نوشتند کتاب نوشتند که آقا اینها اینکه نباید... حالا نمیخواهم وارد این بحث بشویم.
خط حدیثی شیعه را ما باید از طریق مراجع خودش دنبال بکنیم؛ یعنی باید برویم ببینیم اگر گفته شده روایاتی که از این طریق آمده فلان عالم بصره، خب این معتبره، اعتبارش دیگه... حالا یک سلفی قبول ندارد؛ قبول هم ندارد چرا؟ چون اتفاقاً چون روایات اهلبیت را نقل کرده! یک دلیل عمدهاش اینه. یا چون روایاتی نقل کرده که مثلاً با مسئلهٔ تقدیر یا قدری که سلفیه قائل بودند سازگار نیست. این در پرانتز داشته باشید که ما اینها را صد درصد کنار نمیگذاریم؛ ولی—این را هم عرض بکنم—ما اول مبنامان روشن بشود، یعنی افق بحث را باز بکنیم که آقا در جریان حدیثی اهل سنت این روایات منتقل شده. البته از دیدگاه شیعه بسیار بسیار بیشتر، صریحتر، روشنتره؛ اما این روایاتی که گفتیم، همه در سلسلهشخصیتهای اهل سنت منتقل شده و به ما رسیده است، حداقل غالب اینها از این طریق به ما رسیده است. حالا بعضی از اینها بعضی از فرض کنید علویین هم در سلسلهٔ حدیث هستند، که البته علویین از روات اهل سنت هم بودند. حالا مهم این است که ما خطی را ببریم در تاریخ، در صحاح اولیه پیدا کنیم. این البته تحقیق میخواهد، تحقیقات بیشتر میخواهد؛ کارهایی را بزرگان انجام دادند، اما هنوز نیازمند به کار هست.
تأمل در اصطلاح اهل سنت و روش تجمیع شواهد تاریخی
-
یکی از حاضران: حالا که به اینجا رسیدیم... کلمهٔ اهل سنت خیلی تکرار میشود در مباحث؛ به هر حال این یک تعبیری هست و یک اصطلاحی هست که بعد از سقیفه، قبل از اون این اصطلاح رو نداشتیم...
-
استاد: از چه زمانی؟
-
یکی از حاضران: از زمان مثلاً، بعد از واقعهٔ شهادت امام حسین، یا مثلاً بعد از اون...
-
استاد: خب بله، بله، درسته، درسته.
-
یکی از حاضران: اینکه میگوییم اهل سنت، باید مشخص بکنیم منظورمون چی هست...
-
استاد: غیر شیعه؛ یعنی غیر متهم به تشیع. ببینید اینجا حالا ما بحثمان—من اون بحث ابتدا عرض کردم—اصلاً بحث احتجاجی نمیکنیم، اصلاً تاریخ جای احتجاج نیست، بحث کلامی نمیکنیم. ما الان چون اینجا میخواهیم اجمالی رد بشویم، داریم به شواهدی از مصادر اشاره میکنیم که الان بتواند یک اعتماد نسبی را ایجاد کند. الان اگر من بخواهم به تمام تواریخ و روایات شیعه استناد بکنم، خب یک کسی ممکنه با یک شبههٔ کلی بخواهد همهٔ اینها را رد کنه. ما میگوییم آنچه که در مصادر شیعه—یعنی از طریق شیعه به معنای خاص، یعنی معتقدان به همین مرجعیت دینی اهلبیت به معنای خاص یا خلافت بلافصل امیرالمؤمنین آمده—به آنها الان استناد نکردیم.
همانطور که فرمودید اصطلاح اهلسنت، یا اصطلاح دیگر اهلسنت و الجماعه، اینها مستحدثه است. تاریخ اسلام، همانطور که عرض کردم، عبارت است از مکتبهای علمی؛ یعنی اگر بخواهیم بحث عمیق تو این زمینه بکنیم باید آنها را بحث کنیم: آقا مکتب حدیثی بصره، اینها جریان شیعی نبودند به معنایی که ما داریم میگوییم؛ بزرگان از اصحاب روایت اهل سنت هستند، الان هم بهشان استناد میکنند، یعنی غیر شیعه هستند. اینها روایات را به این شکل نقل کردند، یکی دو نفر از یک طریق دو طریق هم نیست، نقل کردند.
تکتک اینها را به لحاظ سند تاریخی باید بررسی کرد؛ اما ما اینجا از روش جمع شواهد میخواهیم استفاده کنیم. میخواهیم بگوییم مجموعهٔ شواهد جای این ابهام را در واقع باقی نمیگذارد که جایگاه ائمه (علیهمالسلام)، یعنی علی بن ابیطالب (علیهالسلام)، یک چنین جایگاهی است. حالا البته تکتک اسناد را باید بررسی کرد در جای خودش کار تاریخی کرد، اما این نکته قابل انکار نیست از مجموعهٔ روایات—که حالا شیعه دارد، این جریان اهل سنت هم تأکید میکنند و تأیید میکنند—که اهلبیت دارای این مقام هستند.
حالا عرض میکنم میآییم جلوتر، یک جهاتی آنها خودشان مقرّند، که ما از همانجا هم باز شاهد پیدا میکنیم؛ یعنی یک جاهایی است که خود مصادر اصلی هم نتوانستند این نکته را انکار بکنند. آن نکتهای که من عرض کردم، دیگه مربوط به این روات نیست؛ این را ابن اثیر نقل میکند، طبری نقل میکند، که علی بن ابیطالب در علم تأویل قرآن، دائم پیامبر اکرم او را میخواستند و تأویل قرآن و ناسخ قرآن و منسوخ قرآن را بهشان میگفتند و مینوشتند.
این جمع شواهد و قرائن نشان میدهد شخصیت علی بن ابیطالب، اصل آن این است: یک شخصیت علمی، آشنا و عارف به قرآن به جهات مختلف قرآنه، و چهرهٔ ایشان یک چهرهٔ علمی است در بین صحابه. حالا شما میآیید جلوتر در دوران خود خلفای بعدی، ارجاعاتی که آنها میدهند؛ حالا بعد خواهیم گفت اصحابی که علم خودشان مورد انکار هیچکدام از اهل سنت نیست، از همه جا مثل ابن عباس را نقل خواهیم کرد، جابر بن عبدالله انصاری را خواهیم گفت. دیگه به ابن عباس وقتی مطلبی را استناد میدهند، خب ابن عباس هم خودش گفته: آقا من هر چه در باب قرآن دارم از علی بن ابیطالب گرفتم! یعنی این جمع شواهد نشان میدهد خط فکری علی بن ابیطالب در بین اصحاب ائمه یک خط خاصی است.
شواهد تاریخی سیوطی و وضعیت تفسیری صحابه
ببینید در همین جا من حالا چون اشاره کردم، ببینید سیوطی را من مثال بزنم اینجا؛ حالا میخواهیم جمع شواهد و قرائن بکنیم. سیوطی در الاتقان شروع میکند مفسران از اصحاب را ذکر میکند. من عرض کردم همیشه شما باید توجه داشته باشید علی بن ابیطالب شخصیتی است که حدود پنجاه سال در جهان اسلام بر سر منابر لعن میشده است! یعنی این را خود اهل سنت نقل میکنند—که حالا من در جای خودش که استناد حسن بصری را خواهم گفت—که حسن بصری، خب داستانش را دوستان اجمالاً میدانند، به تفصیل بعداً من اشاره خواهم کرد، که حسن بصری وقتی خب فرار کرد و تا مدتی که خب بود و عالم بصره بود هیچ، بعد که حجاج بن یوسف آمد و چون حسن بصری از جریان معتزله دفاع میکرد، تقریباً مرجع روحانی جریان مخالف اموی بود، وقتی توطئهٔ به اصطلاح محرمانهٔ حسن بصری و حمایتهایش آشکار شد، حجاج تعقیب کرد حسن بصری را، حسن بصری فراری شد.
بسیاری از روایاتی که نقل کرد در کتب اهل سنت آمده از حسن بصری در خفا بوده، از طریق دو یا سه از شاگردان اون؛ در آنجا صریح گفته، گفته اکثر روایاتی که من قبلاً گفتم مال علی بن ابیطالب بود! نهایت در حالت تقیه بودم، یعنی نمیتوانستم بگم اسم علی بن ابیطالب، اصلاً مستقیم به پیغمبر نسبت دادم! خب معلومه که حسن بصری پیغمبر را نمیتونه روایت نقل کنه، ولی روایت از پیغمبر نقل کرده؛ خب این سؤاله، از کی؟ چرا؟ من اسم علی بن ابیطالب را نمیتوانستم بیاورم، الا واسطهٔ من اون بود. عبدالله بن عباس خودش اظهار میکند، میگوید: اکثر مطالبی که من گفتم مال علی بن ابیطالب است، نهایت بعضی جاها نتوانستم اسمش را هم نگفتم.
سیوطی اظهار میکند، خودش در همین بحث در جلد دو صفحهٔ 1127 این چاپی که الان توی ایران افست شده من دیدم، خود ایشان میگوید: ده نفر از صحابه، اینها به عنوان مفسر معروفند. به همون ترتیب، چون طبیعتاً ابوبکر، عمر، عثمان، علی، ابن مسعود، ابن عباس و تا آخر. بعد خود ایشان میگوید، میگوید: البته تنها چهار تن از آنها روایات تفسیرشان به ما رسیده است! بقیه حتی قید میکند، که میگوید از ابوبکر ما تعداد روایات تفسیری که آمده به ده تا نمیرسد! و آنچه که ما داریم از بین اینها چهار نفرند که روایات تفسیری مفصل از آنها آمده، که میگوید: علی بن ابیطالب است، ابن عباس است، ابن مسعود است، ابی بن کعب. که باز خودش یک مضمون دارد که باز علی بن ابیطالب توی این چهار تن بالاتر است.
ببینید این استدلال، شاهد سلبی است دیگر؛ یعنی علیرغم اینکه بلندگو و قلم به دست طرفداران مکتب خلافت هست و طبیعتاً فضیلتها را باید هم انتساب بدهند، هم انتشار بدهند، این مقدار روایت در فضیلت نبوده است که بخواهند بگویند ثابت کنیم که ابوبکر مفسر بوده است.
مقایسهٔ مضامین فضائل صحابه با مناقب معرفتی علی بن ابیطالب (ع)
شما مقایسه کنید—حالا من به عنوان شاهد عرض میکنم—مقایسه کنیم بین روایات مختلفی که در فضیلت صحابه آوردند. این دیگه یک کار تحقیقی روشنه، این طرفش دیگه کسی نمیتونه بگه که عرض شود که این قابل قبول است یا قابل قبول نیست. از نظر تاریخی مسلم است که برای فضیلت صحابه انگیزه بوده، و برای نفی فضیلت علی بن ابیطالب در واقع انگیزه اون ور بوده، سلبی بوده است. اما شما مقایسه کنید، ببینید مضامینی که در فضائل سه خلیفهٔ اول گفتند چیه، فضائلی که برای علی بن ابیطالب گفتند چیه.
مثلاً خود کنز العمال را شما دوستان بررسی بکنند؛ خب یقیناً کنز العمال شیعه نیست، بیتردید کسی اگر با این کتاب آشنا باشد، اصرار دارد که کل آن چیزی که فضائل خلفاست بیاورد؛ حتی کسانی را ایشان آورده اینجا به عنوان فضیلت ازشان یاد کرده که کسانی دیگر برایشان فضیلت قائل نیستند. اما شما مقایسه کنید این را با همدیگر، ببینید مضمونی که ایشان برای خلیفهٔ اول و دوم میگوید چیه و تعدادش چقدر است در کمیت، مضامینی که برای علی بن ابیطالب هست چیه.
ما این را، من دو سه کتاب را اینجوری بررسی کردم؛ یعنی چون غیر از اینها چیزی نداریم. حالا من در مورد اسد الغابة هم خواستید، آن هم این کار را کردیم؛ شما اسد الغابة را مراجعه بفرمایید، الاستیعاب مراجعه بفرمایید، تمام روایاتی که فضائل الصحابه نوشتند. این دیگه قابل تحقیقه.
بالاترین فضیلتی که مثلاً در این نمونه عرض کنم، فضیلت معرفتی فعلاً ما ذکر کنیم؛ بالاترین فضیلت معرفتی که برای خلیفهٔ اول و دوم نوشته شده در اینجا، این است که «أبوبکر و عُمَر مِن هَذا الدّین کَمَنزِلَةِ السَّمعِ وَ البَصَرِ مِنَ الرَّأس». این مهمترین فضیلت معرفتی عمر و ابوبکر توی این کتابه. حالا اینکه سمع و بصر است نسبت به رأس، خب این مثلاً از این استفاده کنیم که از نظر معرفتی... ولی این رو شما مقایسه کنید هم به لحاظ—حالا غیر از اینکه شما میدانید در این فضائل، دیگه تحقیقات خوبی در این زمینه شده که مثلاً فرض کنید ابوبکر و عمر مثلاً «سَیِّدا کُهولِ أَهلِ الجَنَّة»—حالا میآیند اصلاً در بهشت که ما اصلاً پیرمرد نداریم! قرینهسازی، یعنی چون اونجا داریم «سیدا شباب اهل الجنه»، اینجا «سیدا کهول اهل الجنه»—در همین جا میخواهم بگویم چیزهایی را اینها به عنوان فضیلت گاهوبیگاه ذکر میکنند که حتی شما در اسد الغابة نیست؛ اینکه فرض کنید که خطاب کردند پیامبر اکرم به عمر و ابوبکر گفتند: «أَنتُما مِنّی بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسی»! به دو سه طریق هم ذکر کردند!
خب اولاً «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی» آنچه که در تاریخ آمده موقعیت خاصی بوده، بحث جانشینی ایشان در مدینه بوده، ماندنش در مدینه و در آن غزوهٔ خاص بوده؛ بعد شما «أنتما»؟! اینکه شما دو تا به منزلهٔ هارون به موسی هستید؟! هارون خب یک نفر بود! این کاملاً مشخصه، آن روایتش قدرمتیقن که آمد علی بن ابیطالب دیگه مسلمه که «أنت منّی بمنزلة هارون من موسی»، این برش؛ حالا از اینها شما بگذرید، فضیلت معرفتی که ذکر شده اینه. اما شما این را مقایسه کنید با فضائل معرفتی که خود اینجا در رابطه با علی بن ابیطالب آمده، که به تعابیر مختلف اینجا آمده، از جمله همون که «أَنَا مَدینَةُ العِلمِ وَ عَلِیٌّ بابُها»، «أَنَا دارُ الحِکمَةِ وَ عَلِیٌّ بابُها»، عرض شود که و حالا موارد مختلف که حالا دیگه وقت دوستان رو نمیگیرم، در اینجا هست و تعداد روایاتی که در اینجا آمده جالبه؛ تعداد روایاتی که بسیاری از اینها ناظر به جایگاه علمی و فضیلت علمی علی بن ابیطالب است.
نصوص صحاح اهل سنت دربارهٔ علم ویژه و صحیفهٔ امیرالمؤمنین (ع)
این هم یک بحث؛ حالا من یک چون نکتهای دوستان اشاره کردند، این بحث که علی بن ابیطالب حداقل در بین اصحاب—حالا بحث قرینهگیریهای دیگه—به عنوان شخصیتی که معارفی را مطرح میکرده که دیگران مطرح نمیکردند. این خط را اگر یکی از دوستان بخواهد تحقیق بکند، در دیگه مصادر اولیهٔ اهل سنت؛ یعنی ایشان چیزی را به پیامبر اکرم نسبت میداده، معارفی را مطرح میکردند که دیگران نداشتند. این خطش حتی در صحیح بخاری، صحیح مسلم هم هست.
حالا من یک نمونهای را خدمتتان عرض کنم؛ یک سری روایات هست در خود صحیح بخاری است، در سنن ترمذی هم آمده که دارد مثلاً عن الشعبی عن ابیجحیفة قال: «قُلتُ لِعَلِیٍّ»—این در روایت 111 از این تصحیح جدید مجموعهٔ صحیح بخاری است که در عربستان شده، متناسب با معجم مفهرس ونسینک، شمارهٔ 111— «عَنِ الشَّعبِیّ عَن أَبِی جُحَیفَة قال: قُلتُ لِعَلِیٍّ: هَل عِندَکُم کِتابٌ؟» حالا در نقل دیگه معلوم چیه «کتابٌ» یعنی چه؟ آیا نزد شما کتابی هست؟ در روایت دیگری دارد که: «هَل عِندَکُم شَیءٌ مِنَ الوَحیِ إِلّا ما فی کِتابِ الله؟» این صحیح بخاری نقل میکند.
«قالَ: لا، إِلّا کِتابُ الله، أَو فَهمٌ أُعطِیَهُ رَجُلٌ مُسلِمٌ، أَو ما فی هَذِهِ الصَّحیفَة». میگوید پرسیدم از علی بن ابیطالب که آیا شما در واقع چیزی غیر از کتاب خدا نزدتان است؟ علمی غیر از کتاب خدا نزدتان است؟ گفت: نه، ما کتاب خدا داریم، یا فهمی که اعطا میشود به مرد مسلمانی، یا آنچه در این صحیفه است. که در روایت دیگر همین صحیح بخاری هم نشان میدهد که یک صحیفهای حضرت داشتند که در بعضی از روایات همین صحیفهٔ صحیح بخاری است که آن را در غلاف شمشیری داشتند؛ در بعضی روایات دارد که بازش کردند و یک تکهاش را خواندند.
در یک روایت دیگر که عرض کردم میگوید: «هَل عِندَکُم شَیءٌ مِنَ الوَحیِ إِلّا ما فی کِتابِ الله؟» حضرت میفرمایند: «لا، وَ الَّذی خَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ، ما أَعلَمُهُ» من وحی را نمیدانم، «إِلّا فَهماً یُؤتیهِ اللهُ رَجُلاً فِی القُرآن». این رو نکتهاش رو داشته باشیم: «إلّا فهماً یؤتیه الله رجلاً فی القرآن» تا بعد برسیم. ما یک قرآن را داریم، یا فهمی که خدا اعطا میکند در مورد قرآن، «أَو ما فی هَذِهِ الصَّحیفَة». که بعد پرسید ما فی هذه الصحیفه چیه؟ در بعضی از روایات همون سه تا را فرمودند: «العَقلُ وَ فَکاکُ الأَسیرِ وَ لا یُقتَلُ مُسلِمٌ بِکافِرٍ»؛ در بعضی از روایات دارد: «و فیه...» یک قسمت دیگری از این صحیفه آمده.
یعنی مسئله این است که اصل این نکته—من یک مثال دارم عرض میکنم، چندین شاهد ما داریم—که برای اصحاب پیامبر در زمان خود حضرت مطرح بوده که آیا امام علم دیگری دارد یا ندارد. حضرت نفی نمیکنند علم دیگری من ندارم، میفرمایند: «إلّا فی کتاب» یا فهمی است که خدا در باب کتاب به یک کسی اعطا میکند—نمیگویند من اجتهاد میکنم؛ «یؤتیه الله ما فی الکتاب»—یا آنچه که در این صحیفه نوشتم، که فرمودند این صحیفه هم به املای پیامبر بود و کتابت من. و موارد دیگر.
جلسهٔ پنجم – بخش دوم
مرجعیت علمی و معرفتی امیرالمؤمنین (ع) در کلام نبوی و تلقی صحابه
من عرضم این است که ما یک نکتهای را—حالا محوربندی بخواهیم بکنیم—محور اول این است که: آیا علی بن ابیطالب از ناحیهٔ پیامبر اکرم چهرهای که به ایشان معرفی شده و چهرهای که اصحاب تلقی میکردند—که حالا بعدش خواهیم گفت در زمان خلفا، این دقیقاً خلفا با این رویکرد نسبت به علی بن ابیطالب برخورد میکردند، یعنی سؤال میکردند—آیا مرجعیت علمی و معرفتی علی بن ابیطالب در باب علم قرآن هست یا نیست؟
ما میگوییم شواهد به اندازهٔ کافی وجود دارد و از اختصاصات امیرالمؤمنین هست که ایشان مرجع فکری، اعتقادی و دینی است؛ یعنی فهم کتاب نسبت به علی بن ابیطالب، شاخص است در بین اصحاب. این یک.
نکتهٔ دوم این است که: از زمان خود پیامبر—که ما نیازمند به اثبات این نکته نیستیم، بعد از سقیفه را ما میخواهیم بحث کنیم—اما باز قرائن متعددی وجود دارد که از زمان پیامبر، گروهی اقلی در اطراف علی بن ابیطالب بودند و از علم ایشان بهرهمند میشدند؛ یعنی حب علی بن ابیطالب و علم علی بن ابیطالب، عدهای از اصحاب پیامبر را دور ایشان جمع کرده بود. این هم مجموعهای از شواهد است که حالا من وارد آن نمیشوم.
این آقای—بد نیست از این دوستانی که برخورد میکنند—توی این کتابهای اخیر که ملاحظه میکنید، این مطلب را خب نقل میکنند، حتی اهل سنت میگویند که مثلاً لفظ «شیعه» سابقهای داشته در زمان خود پیامبر. این را به آقای کُردعلی (محمدعلی) در خُطَط الشام معمولاً نسبت میدهند. این، مراجع قدیمیتر دارد که این را گفتند.
و در واقع سه تا ادعا هم هست:
-
یکی اینکه واژهٔ «شیعه» در زمان پیامبر اکرم مطرح بوده؛ یعنی «شیعة علیٍّ» مطرح بوده است. این به نظرم میرسد روایات به اندازهٔ کافی—هم روایات تاریخی، هم روایات در واقع از روایات حدیثی—وجود دارد که نشان میدهد که «شیعتک»، «شیعتک»، «شیعة علیّ».
-
ادعای دوم این است که: اولین واژهای که در زمان پیامبر اکرم بر گروه خاصی اطلاق شد، این واژهٔ «شیعه» بود. حالا خیلی چیزها گفتند؛ مثلاً گفتند فرض کنید قدری به پیامبر اکرم نسبت دادند که مثلاً فرض کنید «القدریة مجوس هذه الامة»؛ حتی گفتند «المرجئة» مثلاً... (یکی از حضار: حتی کلمه «معتزله» هم به کار بردند)؛ بله بله، مثلاً موارد فراوان، چون به تعدد آمده است. عرض شود که خب اینها گفته شده است. بعضیها ادعا کردند اولین واژهای که اطلاق شده، این را واژهٔ شیعه بوده در تاریخ صدر اسلام.
-
بعضیها بالاتر ادعا کردند؛ گفتند تنها واژهای که در زمان پیامبر اکرم بر گروه خاصی اطلاق شد، واژهٔ شیعه بود! این را ابوحاتم رازی در کتاب الزینة با تعبیر «قیلَ» ذکر میکند. حالا بعضی این «قیلَ» به ذهنشان رسیده—البته به شفاهی از یک عزیزی شنیدم—که خود ابوحاتم، که البته ابوحاتم ریشهٔ اسماعیلی دارد، معتبره بهش استناد میکنند اهل سنت؛ مخصوصاً کتاب الزینةاش، چون یک کتاب اصطلاحشناسی است، شاید اولین کتاب اصطلاحشناسی در جهان اسلام که به دست ما رسیده همین کتاب الزینة ابوحاتم رازی است. اما بعضی... نه آقا، این «قیلَ» ناظر به واژهٔ شیعه نیست؛ یکی میگوید: آن است که تنها واژه، «قیلَ» که تنها واژهای که در زمان پیامبر اکرم اطلاق شد بر گروهی، شیعه بود. صحبت در این نیست که آیا شیعه گفته میشده یا نمیشده است. البته ما نمیخواهیم بگوییم اصطلاح «شیعه» در آنجا به معنای مصطلح بود؛ ما فقط از این واژه میخواهیم استفاده کنیم که گروهی در گِرد علی بن ابیطالب بودند.
واژهٔ شیعه را هم که کنار بگذارید، این دیگر از نظر تاریخی روشنه که مقداد، عمار، سلمان، اینها کسانی بودند که با علی بن ابیطالب یک ارتباط خاصی داشتند.
واقعهٔ سقیفه و بررسی سه دیدگاه پیرامون موضع اهلبیت (ع)
این زمینه را شما داشته باشید تا میرسیم به ماجرای سقیفه رخ میدهد و در واقع خط شیعه به معنایی که ما الان داریم رویش صحبت میکنیم، مبدأش جریان سقیفه است. اینکه در سقیفه چه رخ داد، علی بن ابیطالب و خاندان پیامبر چه موضعی گرفتند، آیا این جریان یک آغازگری در عرصهٔ کلام داشت یا نداشت، بحث در واقع اصلی اینجاست؛ آن، پسزمینهٔ این بحث تلقی میشود.
ببینید، ما نسبت به این قضیه، سه تا تئوری امروز داریم؛ من سریع این را عرض میکنم که در جهان تشیع یا جهان تسنن، در مجموع، که: آقا اهلبیت، علی بن ابیطالب در مقابل سقیفه و جریان خلافت چه موضعی گرفتند؟
1. دیدگاه رسمی اهل سنت: بیعت و همراهی کامل
یک دیدگاه که دیدگاه رسمی اهل سنت است، از قدیم هم در منابعشان بوده، امروز هم شما کتابهایی که مینویسند معمولاً این را مطرح میکنند، که: آقا علی بن ابیطالب اگر هم حتی ادعایی بر حقانیت داشت، ولی از همان اول، اجمالاً حالا یا با اندکی تأخیر، بیعت کرد، با خلفا همراه شد، و جریان خلافت را تأیید کرد. این، تئوری رسمی اهل سنت است.
2. دیدگاه انزوا، سکوت و قهر سیاسی (مفصول و تفضیل)
بعضی از خود شیعهها هم از قدیم—که جریان بعد خواهم گفت جریان مرجئهٔ شیعه، بعدش جریان زیدیه، و بعد یک جریانهای دیگری، و امروز هم بعضی از کسانی که ممکنه با حتی شعار تقریب و امثال اینها—همین را یک جور دیگری بیان میکنند؛ یعنی این تئوری، شیعیاش هم، رنگ شیعیاش هم دارد. و آن این است که: آقا، بله، احقیت علی بن ابیطالب درسته—این بعداً خواهیم گفت جریان نظریهٔ افضلیت را، امامت مفضول را مطرح میکنیم—که: آقا عیبی ندارد، احقیت مال علی بن ابیطالب بوده—این از قرن دوم تئوریزه شد توی شیعه—اما این احقیت چیزی نبود که ثابت و لایتغیر باشد؛ خود علی بن ابیطالب واگذار کرد! نتیجه همان است؛ یعنی در واقع علی بن ابیطالب هیچگونه موضع یا زاویهای نسبت به جریان سیاسی و فکری مکتب خلافت نداشت. این یک تئوری است.
در این تئوری، نتیجهاش این است که ما نباید نه به لحاظ مشی سیاسی از نظر تاریخی و نه به لحاظ اندیشهای، دنبال یک زاویهٔ فکری برای علی بن ابیطالب و به تبع اصحاب باشیم. بعد اینها میدانید دیگر، الان هم زیاد استدلال میکنند علیه شیعه که: اصحاب پیامبر آمدند هرکدام مسئولیتی قبول کردند؛ خود علی بن ابیطالب مشاورهٔ خلفا را پذیرفت؛ مشاوره در فلان جنگ به پیشنهاد علی بن ابیطالب بود؛ نرفتن به فلسطین توسط عمر بن خطاب در جنگ، خود علی بن ابیطالب گفتند نرو درست نیست؛ و و و امثال اینها.
تئوری دوم و مقابلش—که بیشتر تئوری در درون جامعهٔ شیعه، آن هم حالا تعبیر افراطی نکنیم که از همین الان ارزشداوری کرده باشیم—این است که: آقا علی بن ابیطالب ایستادگی کردند، مقاومت کردند؛ بعد از اینکه آن حادثه پیش آمد—مخصوصاً حادثهٔ حمله به خانهٔ صدیقهٔ طاهره و مسئلهٔ ضربهٔ ایشان و اینها—دیگر علی بن ابیطالب کاملاً منزوی شدند، سکوت اختیار کردند، خانهنشین شدند، و عملاً ایشان یک موضع در واقع یک موازنهٔ منفی نسبت به حکومت انتخاب کردند. فرمودند که: من تلاش خودم را کردم، درِ خانهٔ اصحاب رفتم، تکتک زدم، دعوت کردم، کسی همراهی نکرد، پس بنابراین من کاری ندارم؛ بعد هم آنجا به اجبار، مردم رفتند درِ خانهٔ علی بن ابیطالب و دوران حکومت، و بعدش هم دوران کوتاه تمام شد و بعدش هم دیگر صلح و دیگر مردم... پس بنابراین مظلومیت، غربت ائمه را ما ثابت میکنیم و ائمه در واقع میروند در حاشیهٔ جامعهٔ اسلامی قرار میگیرند. این هم تئوری دوم؛ تئوری رسمی جهان تشیع هم این است.
باز در این تئوری، کسی این مبنای تئوریک را قبول داشته باشد، جستوجوی یک خط فکری تأثیرگذار و با نفوذی را از ائمه نباید سراغ بگیریم؛ چنانکه در تحلیلها هم هست که: هر موقع افراد آمدند سراغ ائمه سؤالی داشتند پاسخ دادند، هر موقع مسئلهای بود، شرایطی بود، یک سری معارفی را تبلیغ کردند به صورت جزئی، در نهایت هم فرمودند که اصل این حکومت و خلافت توسط در واقع امامی میآید که آن ویژگیهای خودش را دارد و مهدی امت هست و امثال اینها.
ما هیچکدام از تئوری به نظرمان نه با واقعیت تاریخی جور درمیآید و نه با شأن ائمه.
دیدگاه برگزیده: موضع حداکثری و حداقلی ائمه (ع)
حالا من این را عرض میکنم، دوستان طبعاً رویش تأمل کنند. البته نمیخواهم بگویم حرف نهایی است؛ فهم خودم هست بر اساس این هم میخواهم شواهدی را در بحث تاریخ کلام شیعه ارائه کنم:
که امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و خاندان پیامبر در اینجا، یک موضع ابتدایی داشتند که موضع حداکثری بود؛ پس از رویگردانی امت از علی بن ابیطالب با آن مقدماتی که ایجاد شد، حضرت یک موضع حداقلی داشتند که این موضع حداقلی را باید تعریف کنیم.
-
موضع حداکثری اولیه: ادعای احقیت است؛ یعنی حضور در صحنه، ادعای خلافت، احقیت نسبت به خلافت، و دفاع از خود. این را حالا شواهدش را گفتوگو میکنیم؛ میخواهیم بگوییم این، یک وجههٔ کلامی شیعه است؛ یعنی کلام شیعه از همینجا شروع شد: از تبیین معرفت صحیح دینی بر تفسیر اهلبیت، مبتنی بر تفسیر اهلبیت، و دفاع کلامی از این اندیشه.
-
موضع پس از انحراف امت: پس از اینکه آن موضع ایجاد شد و امت رویگردانی کرد از امیرالمؤمنین و خاندان وحی، نقشی که ائمه انتخاب کردند بنا بر آن حدیثی که خود علی بن ابیطالب فرمودند—و در قرائن مختلفی هم بر این وجود دارد—این است که فرمودند: بسیار خب، من در حوزهٔ خلافت چون امت همراهی نمیکنند—حالا آن تعبیری که حضرت دارند که پیامبر به من فرمودند که اگر چهل نفر یار پیدا کردی در مقابل انحراف بایست و الا امت من را دچار تفرقه نکن—یعنی دیدگاه امام (علیهالسلام) و ائمه از سقیفه تا عاشورا—که مسئله و موضوع با خلافت یزید کاملاً موضوع متبدل و متغیر میشود—سیاست برخورد ائمه با جامعهٔ اسلامی بر این دو پایه استوار است (به یک معنا در سه محور):
سه محور راهبرد ائمه (ع) از سقیفه تا عاشورا
-
یک: عدم حضور فعال سیاسی؛ یعنی بهطوری که نظام حاکمیت و خط سیاسی حاکم به نام ائمه تمام نشود.
-
دو: حضور فعال در حاشیه؛ امام خودش را به عنوان جانشین پیامبر، مسئول تمشیت امت اسلامی و گذر از این عقبه میداند. موضع سکوت—برخلاف تئوری دوم، موضع انزوا، سکوت، اینکه حالا جامعهٔ اسلامی هر جا که رفت رفت، حالا که نیامدند پس بنابراین برود هر بلایی به سرشان میخواهد بیاید—این موضع، موضع قهر، موضع انزوا، موضع سکوت نیست؛ موضع حاضر شدن در صحنه و ولایت در مسیر تحولات جامعهٔ اسلامی، اما با قید اول؛ یعنی مسئولیت کلان سیاسی به عهدهٔ امام نیاید. این است که امام در هر نقطهای که احساس میکند جریان امت اسلامی دارد به سمت یک انحراف بزرگ میرود، امام دخالت میکند، و این را میشود در خط حرکت امام پیدا کرد. یعنی بیعت امام—حالا پس از شش ماه، پس از سه ماه، به هر شکلی که مطرحه—مبتنی بر این است، و قرائن در خود بیعت هم این را نشان میدهد. یعنی همراهی با حاکمیت به این معنا، یعنی همراهی اصلاحگرایانه، این است که اصحاب نزدیک امیرالمؤمنین مسئولیت میپذیرند، آن هم به مشاوره. حالا عرض خواهم کرد کسانی در اینجا نقشهای میانجی ایفا میکنند؛ پس بنابراین حضرت حضور تأثیرگذار سیاسی دارد. یعنی قرار نیست در اینجا رابطه، نزاع و درگیری در حدی باشد که اولاً انشقاق امت پدید بیاید و ثانیاً امام از تأثیرگذاری در کلان حرکت جامعهٔ اسلامی خارج بشود.
-
و نکتهٔ سوم که بحث ما هست—که حالا آن دو تا بحث بماند—نقش تبیین فکری و اعتقادیِ در واقع دینی و ایفای نقش مرجعیت معرفتی دینی است.
بحث اول و دوم تا حدودی انجام شده، اما به نظرم میرسد این محور سوم خوب در تاریخ صدر اول تحلیل نشده؛ مبتنی بر آن نکتهای که من عرض کردم، که پیامبر اکرم میفرمایند: اهلبیت من اعلم از شما هستند، به شما یاد میدهند، بر آنها مقدم نشوید؛ در هر خلفی عدولی هستند که اینها قرار است تحریفِ در واقع ظالمین را از بین ببرند، انتحال مبطلین را در واقع چه کنند و چه کنند. این خط و این جریان به عنوان یک نقش مهم و تأثیرگذار امام وجود دارد. این، از بعد از سقیفه آغاز میشود، در حرکتهای امیرالمؤمنین و خاندان وحی تجلی پیدا میکند و در اندیشه و بیاناتشان، و تدبیری که ائمه میکنند در پیشبرد این پروژه.
خطبهٔ فدکیه حضرت فاطمه (س)؛ نخستین رویارویی کلامی شیعه
حالا در اینجا ما طبعاً نمیخواهیم نه وارد جزئیات بشویم، خود دوستان اهل تحقیق و در واقع مطالعات گسترده هستند؛ میخواهیم یک سیری را، یعنی در واقع یک سرفصلهایی را به سرعت اشاره کنیم که نشان بدهیم امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و خاندان وحی، و بعد در رتبهٔ دوم اصحابی که با آنها متصل بودند، از سنگر تبیین اعتقادی و دفاع اعتقادی از مبانی اسلامی به معنای کلی یا آن مختصات فکری شیعه عدول نکردند؛ بهطوری که این جریان موجب شد که در طول 60-70 سال اول، تمام عناصر اصلی معرفت دینی—که از جمله اختصاصات فکری شیعه هست—این بروز پیدا کند و تبیین بشود، نهایت به صورت اجمالی و سربسته و تدریجی.
خب این بحث اگر بخواهیم شروع کنیم، اولین مواجههها از صدیقهٔ طاهره (سلاماللهعلیها) شروع شد، آنچه که تاریخ ما داریم. یعنی خطبهٔ فاطمهٔ زهرا (سلاماللهعلیها) به نظر من یکی از نقطههای اول درگیری کلامی شیعه است، که این خطبه متأسفانه از این منظر مطالعه نشده است.
دوستان میدانند، ما قدیمیترین سندی که الان برای خطبه داریم، کتاب بلاغات النساء ابن ابیطیفور است. ابن ابیطیفور از علمای تقریباً قابلقبول جامعهٔ اسلامی آن روز بوده، در مصادر هم ازش ذکری کردند؛ از کتابش هم روشنه که هیچ جهتگیری فکری ندارد؛ یعنی خطبهٔ بزرگان از شخصیتهای زنان جهان اسلام را جمع کرده؛ چند خطبه مال عایشه است، خطبهٔ مال حفصه است، همینجور آورده. ظاهراً نگاهش هم، بله همانطور که از عنوانش معلومه، بلاغات النساء، نگاهش نگاه ادبی و بلاغی است در مورد ابن ابیطاهر یا ابن ابیطیفور، هر دو اطلاق شده. گفتند یکی از مثلاً بزرگان اهل ادب و بلاغت بوده، آثاری هم در بلاغت و ادب و اینها داشته، که حالا نمیدانم به ما رسیده یا نه؛ متولد سال 204 هست و متوفای 280.
خب، خطبهای که ایشان نقل کرده—حالا یک نکته خود این جالبه—شما سراسر این بلاغات النساء را ببینید، این خطبه را با باقی خطبهها مقایسه کنیم، عرض کردم از شخصیتهای زنان، کاملاً این خطبه از نظر اعتقادی و معرفتی ممتازه. یعنی مطالبی که در این خطبه هست، مطالبی است که حالا من یک قسمتهایش را نقل میکنم، حتی امروز بعد از گذشتهٔ 1200-1300 سال کلام و فلسفه و فلان و اینها، دقایق و ظرائفش خودش باز نیازمند به کاره؛ و این نشان میدهد که این منبع عادی نیست؛ یعنی ما همچین مضمونی را از هیچکدام از اصحاب پیامبر تا همان سال 200—این را من ادعا عرض میکنم در حد تفحص خودم—شما روایات منسوب به امیرالمؤمنین، خُطب را که حالا یک بحثی میکنیم، بگذاریم کنار، نسبت به امام حسن (ع)، امام حسین (ع) بگذارید کنار، یک دانه خطبه، سخنی که مضامین توحیدی و اعتقادیاش در این حد باشد، نداریم؛ نه شیعه چنین چیزی نقل کرده، نه اهل سنت چنین چیزی نقل کردند. سراسر کتابهای اهل سنت هست دیگه.
فرازهای توحیدی و ابعاد معرفتی خطبهٔ حضرت زهرا (س)
ما میگوییم این خطبه هم وجههٔ تبیینی دارد، هم وجههٔ دفاعی. اول، قبل از این، من فراموش کردم یک نکتهای را عرض کنم، که این یک نکتهٔ مبنایی است: که ما معتقدیم شیعه اساساً رویکردش با آن مبنایی که من عرض کردم—که مبنای دفاع از معارف و مبانی فکری اسلامی بود—شیعه سنگر حضورش و اهلبیت، سنگر دفاعی و کلامی بود. این برخلاف سایر جریانهای موجود در جهان اسلام بود. این در جای خودش بحثهایی هم شده؛ استاد بزرگوار، جناب آقای علامه حاج شیخ محمدرضا جعفری این را به نظر من خوب تبیین در آثارشان کردند، بنده هم تا حدودی مستند به ایشان صحبت میکنم، خدا انشاءالله ایشان را شفای خیر بدهد. ایشان یک بحث مفصلی اینجا دارند و این را تبیین کردند، و به نظرم بحث دقیقی هست که اساساً به لحاظ رویکردی، تنها جریانی که در آن دورهٔ تاریخی میتوانست سلاح کلامی به دست بگیرد، شیعه بود.
چون اولاً تنها جریانی که مخالفت جدی با حاکمیت داشت در بعد اعتقادی، علی بن ابیطالب بود؛ بقیه مخالف سیاسی بودند. گروههای مخالفین متعدد بودند، سقیفه خودشو نشان داد؛ اما از بین همهٔ مخالفین که مخالفان حاکمیت در واقع ابوبکر بودند، تنها گروهی که به جای برخورد نظامی و سیاسی و رویاروی، به سنگر دفاعی علمی رفت، علی بن ابیطالب بود. انصار آمدند، مقابله هم کردند، به یک معنا هم در واقع ترور شد و باهاشون برخورد شد؛ عدهای خودشان را کنار کشیدند، در واقع موضعگیریهای منفی سیاسی کردند؛ اما علی بن ابیطالب مخالفت خودشو با حاکمیت در شکل سیاسی نشان نداد پس از دوران اولیه، که بعدش به بحث بیعت انجامید. ایشان به سنگر دفاعی کلامی... اصلاً شیعه این کار را کرد؛ شیعه آمد مخالفت خودش را از طریق معرفت نظری نشان داد، که حالا شواهد را داریم دنبال میکنیم.
خطبهٔ صدیقهٔ طاهره که هم بعد تبیینی دارد، هم بعد دفاعی دارد، در این جهت شاخصه. حالا خطبه را دوستان اگر یک مروری داشته باشند، به این عرض من میرسند که مقدماتی که دارند، از اینجایی که حالا بحثهای به اصطلاح توحیدی شروع میشود، یک دوره عقاید اسلامی است. یعنی من با ضرس قاطع عرض میکنم خطبهٔ صدیقهٔ طاهره، یک دوره تمام معارف اعتقادی—که حالا مثلاً اصول کافی به تبیین بخشی از آنها پرداخته—درش هست: یعنی توحید، معرفتالله، جایگاه عقل، جایگاه فطرت، اسماء و صفات، بحث قَدَر، مسئلهٔ حقیقت نبوت، عوالم پیشین و جایگاه پیامبر اکرم و اهلبیت در عوالم گذشته، تمام در همین خطبه هست؛ اما خیلی کلیدی و البته اگر کسی روش دقت کند خیلی روشن.
حالا من بعضی از سطور را میخوانم، بد نیست:
«أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، کَلِمَةٌ جَعَلَ الْإِخْلَاصَ تَأْوِیلَهَا...»
کلمهٔ لا اله الا الله کلمهای است که خدا اخلاص را تأویل او، حقیقت او قرار داده است.
«وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا، وَ أَنَارَ فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا...»
توجه فرمودید؟ «ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا، وَ أَنَارَ فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا»؛ این را ما در هیچکدام از فرقههای اسلامی تا قرن دوم که ابن ابیطیفور آنجا وجود داشته، این تبیین را به این شکل نداریم: که خدا کلمهٔ توحید را «ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَهَا»، قلبهای انسان را به وصول به این کلمهٔ توحید تضمین کرده، یعنی در درونشان قرار داده؛ این بحث فطرةالله است: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ». بعد عقلانی: این معرفت فطریشه، بُعد عقلیاش: «وَ أَنَارَ فِی الْفِکْرَةِ مَعْقُولَهَا، مَوْصُولَهَا، مَعْقُولَهَا»؛ و در تفکر انسانها، معقول از توحید را—یعنی آن مقداری که قابل تعقل از توحیده—اینها را هم در فکرت انسانها روشن کرده. یعنی توحید یک پایه در قلب دارد که وصولی است، رسیدنی است؛ یک پایه در اندیشه و فکر دارد که این معقول و تعقلکردنی است.
«الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَبْصَارِ رُؤْیَتُهُ، وَ مِنَ الْأَوْهَامِ الْإِحَاطَةُ بِهِ...»
ببینید، خودمان مقایسه کنیم در چه زمانی دارد این بحثها مطرح میشود!
«ابْتَدَعَ الْأَشْیَاءَ لَا مِنْ شَیْءٍ کَانَ قَبْلَهَا، وَ احْتَذَاهَا بِلَا مِثَالٍ...»
همینجوری بحثهای توحیدی؛ من بعضی از قسمتها را نوشتم برای اینکه دوستان متفطن بشوند. میآیند به نبوت:
«وَ اصْطَفَاهُ قَبْلَ أَنْ ابْتَعَثَهُ...»
خدا پیامبر را برگزید قبل از اینکه او را مبعوث بکند.
«وَ سَمَّاهُ قَبْلَ أَنْ اسْتَنْجَبَهُ...»
خدا او را پیامبر نامید قبل از اینکه او را اجتبا کند.
«إِذِ الْخَلَائِقُ بِالْغُیُوبِ مَکْنُونَةٌ...»
چه زمانی؟ آن زمانی که خلائق در غیب مکنون بودند، و ادامهاش؛ این بحثِ چیه؟ عوالم گذشته است.
تا میآیند، میآیند به فلسفهٔ احکام را حضرت میفرمایند؛ میآیند به بحث توحید میرسند، که آنجا در بحث توحید تعابیری حضرت دارند که خیلی جالب هست؛ بله، که تعبیر حضرت در آنجا این است که:
«بله، وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ، وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ، وَ حُبَّنَا عِزّاً لِلْإِسْلَامِ...»
بحث امامت: که طاعت ما نظام ملته؛ «ملت» یعنی امت. نظم و سامانبخشی امت به طاعت ما برمیگرده؛ امامت ما فرقت امت را ایمن میکنه از تفرقه و از جدایی و از خلل؛ حب ما عزت اسلام هست، و تا آخر.
این، بعد تبیینی؛ که من عرض کردم، چون این را بحث کردم در یک جلسهای، به ضرس قاطع عرض میکنم: تمام آن چیزی که در اصول کافی در روایات به تفصیل آمده، ریشهاش در همین خطبهٔ صدیقهٔ طاهره هست: قدرش، در باب قدر؛ در باب صفات الهی؛ اصلاً مسئلهٔ «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» در خطبهٔ صدیقهٔ طاهره ریشه دارد.
فرازهای دفاعی و احتجاجی خطبه
این، بعد تبیینی؛ تا بعد دفاعی. بعد حضرت—حالا دیگه روشنه دیگه، صدیقهٔ طاهره آمدند توی مسجد، اینکه دیگه در همین جا یک در واقع ندایی میدهند که مردم را متوجه میکنند، بعد شروع میکنند به خطبه. در قسمت دفاعیاش کاملاً استدلالهای حضرت را ببینید؛ اول خطابه:
«ثُمَّ أَنْتُمْ یَا عِبَادَ اللَّهِ نُصُبُ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْیِهِ...»
تا آنجا، که بعد میفرمایند:
«زَعَمْتُمْ حَقّاً لَکُمْ لِلَّهِ فِیکُمْ عَهْدٌ قَدَّمَهُ إِلَیْکُمْ، وَ نَحْنُ بَقِیَّةٌ اسْتَخْلَفَنَا عَلَیْکُمْ، وَ مَعَنَا کِتَابُ اللَّهِ...»
«یَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِینَ...»
این در واقع تخاطبها و استدلالها، آن بحث خلافت، که در واقع خلافت مال ما هست، شما دارید یک چیزی را ادعا میکنید که به شما نیامده:
«زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ ﴿أَلَا فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُوا﴾...»
شما فکر کردید که از فتنه فرار کردید، رفتید بیعت کردید، لزوم جماعت پیدا کردید، و حال آنکه در فتنه ساقط شدید؛ و بعد بیانات بعدی. در فقرهٔ بعد:
«یَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِینَ، أَ أُبْتَزُّ إِرْثَ أَبِی؟! یَا ابْنَ أَبِی قُحَافَةَ، أَ فِی کِتَابِ اللَّهِ أَنْ تَرِثَ أَبَاکَ وَ لَا أَرِثَ أَبِی؟! لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً فَرِیّاً...»
آیا شما فکر میکنید من از ارث پدرم میگذرم؟ ای پسر ابوقحافه، آیا در کتاب خدا آمده که تو ارث میبری از پدرت و من ارث نمیبرم؟! «لقد جئت شیئاً فریا». دوباره ادامه میدهند.
احتجاجات و مناشدات حضرت علی (ع) در منابع فریقین
و موارد دیگری که از احتجاجات صدیقهٔ طاهره آمده، فقط منحصر به خطبه نیست؛ در جاهای مختلفی استشهادات و مناشدات هست. همینطور احتجاجات علی بن ابیطالب و مناشدات حضرت، چه در دوران خلافت در واقع سایر خلفا، چه در دوران خلافت خودشان؛ که من به عنوان مثال مواردی را من خودم از قبل جمع کرده بودم، ولی در این موسوعهٔ امام علی بن ابیطالب یک نمونههایی را آورده، فکر کنم آقای دوستان به عنوان نمونه بخوانند ببینند، چون هم از اهل سنت آمده، هم از شیعه آمده.
نمونهای از این احتجاجات و مناشدات در همین جلد دو جمعآوری شده که دوستان میتوانند ببینند:
-
از مسند احمد بن حنبل از مناشدات آمده؛
-
از اسد الغابة، از ابوطفیل نقل کرده؛ یعنی از خود مصادری که به هر حال به نوعی هم مورد اعتبار و اتکا هست، تمام اینها؛
-
المعجم الاوسط آمده که باز اهل سنت به آن استناد میکنند.
مواردی که علی بن ابیطالب در جاهای مختلف، چه در مسجد مدینه، چه در رَحْبَه—که این رَحْبَه تقریباً تواتر بین روایات شیعه و سنی هست—که حضرت در رَحْبَهٔ کوفه در بالای منبر—این مسند احمد بن حنبل این را آورده، عرض شود که اسد الغابة این را ذکر کرده—که حضرت در آنجا بالای منبر مناشده کردند، در آن زمانی که بحث اختلاف پیش آمد، بعد از جنگ جمل هست و قبل از جنگ صفین، که حضرت فرمودند که: آن کسانی که بودند و ماجرای غدیر خم که حضرت اینو فرمودند، پیامبر اینو فرمودند، پیامبر اینو فرمودند؛ یک عدهای بلند شدند، یک عدهای بلند نشدند؛ که آنهایی که بلند نشدند هم باز در خود اسد الغابة آمده که کیا بلند نشدند، بعد کور شدند؛ کیا حضرت فرمودند که اگر بلند نشید، اونایی که بلند نشید... اینو خود تراجم اهل سنت هم ذکر کردند که آن کور شد، آن در صورتش یک پیسی به وجود آمد که تا زمان مرگش بود، یک کسی مُرد، موت فجأه برایش پیدا شد و امثال اینها.
بحثمان در این است—که حالا تا جلسهٔ آینده که من بیشتر روی این بحث میکنم—که خود ائمه از بعد از سقیفه و بعد از مقابلهٔ اولیه با جریان بیعت مردم با خلافت ابوبکر و احقاق حق، موضع ائمه (علیهمالسلام) موضع دفاع اعتقادی است و موضع تبیینه؛ که از این نقطه شروع میشود. حالا بعد یک اشاراتی میکنم، میآیم توی اصحاب ائمه که این جریان منحصر در خود ائمه نبود؛ خطی در بین اصحاب پیامبر اکرم در اطراف علی بن ابیطالب شکل گرفت که این اندیشه را با همین ابزارهای کلامی و معرفتی توسعه میداد.
گفتوگو پیرامون پیشینهٔ تاریخی کلام شیعه و نظریات مستشرقان و معتزله
-
یکی از حاضران: ببخشید، نکتهای که به نظرم میرسد این است که حالا بیشتر نشان میدهد که مرجعیت علمی اهلبیت اثبات بشود، و اینکه این اعتقادات یه ویژگی خاصی مختص مکتب اهلبیت است، در صحابه بوده؛ ولی اشکالی که بیشتر وارد میشود بر تفکر شیعی این است که این اعتقادات مستقر که در این ادوار متأخرین هست...
-
استاد: اونو بحث میکنیم. نه، ببینید من عرض کردم، ما اولین پایه را بگذاریم؛ ما، این البته حرف کمی نیستها! یعنی اثبات این نکته از دریچهٔ اهل سنت، محل بحث جدی است. من آن جلسه آن مقدماتی که عرض کردم، شما ببینید حتی کسانی که خیلی انصاف به خرج دادند در باب کلام شیعه و اینها—همین کاری که فرض کنید آقای دکتر علی سامی النشار در این نشأة الفکر الفلسفی—همهٔ اینها منکر شدند! میگوید اصلاً کلام شیعه از مدرسهٔ حنفیه در مدینه شروع شد، در سال هفتاد و خردهای، هشتاد؛ با وجود اینکه از شیعه انصافاً در این باب سنگ تمام گذاشته، یعنی حرفهایی زده که فکر میکنم تا قیامت سلفیه همچنان بهش فحش بدهند! یعنی کتابی اینها نوشتند در باب شیعه که تو پاورقیاش یک فحشی هم به علی سامی النشار به دلیل همین جلد دو کتابش ندادند! در عین حال ایشان هم باز اعتقادش این است که در این دوره اصلاً... یعنی اولین شخصیت کلامی را ابوحنیفه میداند، بعد میره امام صادق (ع)، امام باقر (ع)، و هشام بن حکم و امثال اینها.
تبیین این نکته که علی بن ابیطالب و خاندان وحی نقشی اعتقادی و کلامی داشتند، برای کل تاریخ کلام اسلامی مفیده، نه فقط تاریخ شیعه؛ چون تاریخ کلام اسلامی در همهٔ منابع از سال هفتاد هشتاد شروع میشود، عصر صحابه اساساً کلام ندارد! اگر ما ثابت کردیم که امیرالمؤمنین و خاندان وحی موضع اعتقادی داشتند، جایگاه معرفتی داشتند، و این جایگاه معرفتی را هم اعمال کردند توسط اصحابشان، این پلهٔ اول.
قدم دوم اینکه ما نشان بدهیم: آیا آن مختصات—مسئلهٔ نص، مسئلهٔ عصمت، مسئلهٔ رجعت (دیگه اینهاست دیگه)، مسئلهٔ علم غیب که منسوب به ائمه است، اینها مختصاته—آیا در این دورهٔ اول در مدرسهٔ مدینه مطرح بوده یا نبوده؟ این، بحث بعدیمان در جلسهٔ آینده من عرض خواهم کرد.
ما یک پایه اول بگذاریم که جریان فکری اهلبیت به عنوان یک جریان متمایز برخلاف اصحاب؛ که ببینید، همهٔ این منابعی که داریم ما یاد میکنیم، هیچ نکتهای از این دست که ما گفتیم، به هیچکدام از اصحاب نسبت ندادند.
حالا بعد من خواهم عرض خواهم کرد معتزله زمانی که خواستند ریشههای فکری خودشان را پیدا کنند، خب اینها شروع کردند به علی بن ابیطالب نسبت دادند؛ بعد برای اینکه اینجا هم باز مشکل پیدا نکنند، خواستند به دیگران نسبت بدهند، بگویند خلیفهٔ اول و دوم هم اینو قائل بوده. عبارتشان را میآوریم میخوانیم؛ من عبارات المغنی، چی؟ روایتِ طبقات المعتزلة قاضی عبدالجبار را میخوانیم، که چی اصلاً نسبت دادند؛ یعنی ایشان هر چه گشته، چیز پیدا نکرده، مجبور شده یک حرفی نسبت بدهد که هیچ ربطی با توحید و عدل معتزلی ندارد! یعنی نشان میدهد نبوده؛ ولی از آن طرف، به علی بن ابیطالب صریح روایات توحید و عدل را نسبت داده است.
ما میخواهیم این نکته را بگوییم که علی بن ابیطالب و خاندان وحی در اینجا یک امتیاز ویژه دارند در عرصهٔ عقاید و اندیشهها، که این بخش در اصحاب نیست؛ در اصحاب فقه داریم، حرفی نیست، فقه اصحاب را داریم، اما فقه معارف در اصحاب، غیر از علی بن ابیطالب و خاندان وحی نیست، منسوب نشده، بیاریم؛ نه تنها نیست، بلکه منکر شدند! گفتند: اساساً در عهد صحابه هیچگونه بحث فکری نبوده، همه تعبد به قرآن میکردند، همه تعبد به روایات پیامبر اکرم میکردند؛ اصلاً کسی بحث نمیکرده، کسی تبیین نمیکرده.
این قدم اول؛ بعد ما انشاءالله آن مختصات را من توضیح خواهم داد.