مدرسه‌ی کلامی کوفه - جلسه 7

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.

ادبیّات خاصّ در اعتقادات شیعه، اختصاص مفاهیم امامت و ولایت به شیعه


صوت و فایل‌های این درس فقط برای ثبت‌نام‌کنندگان درس‌گفتار در دسترس است.

متن درس آزاد است. برای شنیدن صوت و دانلود فایل‌ها، در درس‌گفتار «مدرسه‌ی کلامی کوفه» ثبت‌نام کنید.

ثبت‌نام در درس‌گفتار

مقدمه و آغاز سخن

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرینَ

بحث را در باب مباحث کلامی دورهٔ نخستِ کلام شیعه دنبال می‌کردیم. مباحث و محورهایی در باب پس‌زمینه‌های ظهور کلام شیعه مطرح شد و قرار شد که در این جلسه وارد موضوعات و مسئله‌هایی بشویم که در کلام شیعه در این دوره مطرح شده است.

دوستان می‌دانند که عمدهٔ شبهاتی که در این باب وجود دارد—حالا چه از سوی اهل‌سنت از قدیم، مورخان تاریخ و مذاهب اهل‌سنت، و اخیراً هم به تبع، مستشرقان در این زمینه بحث کردند—این است که اندیشه‌های اصلی و محوری تشیع، هیچ‌کدام سابقه در دورهٔ نخست ندارد. نه تنها سابقه در این دورهٔ نخست، که ما آن را به حدود هفتاد سال اول تعریف کردیم، یا هشتاد سال اول تاریخ اسلام، بلکه اساساً مربوط به قرن اول و حتی گفته شده مربوط به اواخر قرن دوم هست.

در مقابل این دیدگاه، اعتقادمان بر این است—و حالا در این جلسه و جلسات آینده برایش استدلال می‌خواهیم بکنیم از منابع فکری و تاریخی اسلامی—که اندیشه‌های محوری شیعه در دورهٔ نخستین اسلامی مطرح شده و اصول و چارچوب‌های آن تبیین شده است؛ البته چنان‌که روشن هست، این مباحث متناسب با مقتضای همان زمان و همان شرایط خاص فکری و فرهنگی است. چارچوب‌های اندیشه‌ای که شیعه، چه در باب امامت دارد، چه در باب توحید و عدل دارد—یعنی مباحث قضا و قدر، مشیت، بداء—و چه پاره‌ای فروع اعتقادی، تمام این‌ها را می‌شود ردیابی و ریشه‌یابی کرد در همین دوران نخستین، در منابع آن‌ها را جست‌وجو کرد.

سه نکتهٔ مقدماتی در تحلیل تاریخ کلام شیعه

پیش از شروع در این محورهای مباحث و استدلال به این مباحث، من دو سه نکته را خیلی سریع اشاره می‌کنم که به ذهنم می‌رسد حتی برای بعضی از نویسندگان شیعه این نکته‌ها در واقع موجب اشکال و ابهام شده و گاهی مباحثی را مطرح کردند که خب با واقعیت تاریخی و فکری هماهنگ نیست.

1. پرهیز از تطبیق اصطلاحات آکادمیک متأخر بر دورهٔ نخستین

نکتهٔ اول که خیلی روشن است: در بعضی از نوشته‌های اخیر خودمان، در همین قم هم گاهی من دیدم، یا در نوشته‌هایی که در حوزهٔ مشهد نوشته شده، بحث‌ها را بردند توی اصطلاحات آکادمیک حوزهٔ کلام؛ که مثلاً بحث کنیم که قلمرو یا موضوع علم کلام چیست، بعد ببینیم که آیا این موضوعاتی که در این قلمرو هست در آن زمان مطرح بوده یا نبوده. خب خیلی روشن است که این مباحث تمام، مستحدث است. حالا اگر بپذیریم که برای علوم به صورت کلی ما یک موضوعی داریم که «یُبْحَثُ فیهِ عَنْ عَوارِضِهِ الذّاتیَّة»، حداقل نسبت به علوم اعتباری چنین چیزی فرض ندارد؛ بالاتر از اینکه ما قبلاً گفتیم: دانش کلام به صورت یک علم رسمی، تولدش در جهان اسلام مربوط به دورهٔ سوم و دورهٔ چهارم کلام شیعه است، یعنی مربوط به بعد از قرن سوم به بعد هست. ما در قرن اول و دوم، دانش کلام به صورت رسمی—که بتوانیم بگوییم موضوعی دارد، قلمروی دارد—نداریم، مثل همهٔ دانش‌ها که تکوّنش به صورت تدریجی است.

آنچه که در آغاز یک دانش و شکل‌گیری پایه‌های اصلی یک دانش می‌شود گفت، این است که آیا مشخصه‌های مسئله‌های اصلی آن علم را دارد یا ندارد؟ پس بنابراین ما اولاً معتقدیم در علم، موضوع واحد جای بحث دارد؛ علم را باید بر محور غرض واحد تعریف کرد. حداقل در علوم اعتباری مانند کلام این‌چنین هست؛ به‌خصوص در جایی که ما هنوز ادعای شکل‌گیری دانشی به نام کلام نداریم. یعنی هیچ‌کسی از متفکران اسلام ادعای اینکه در هفتاد سال نخستین، دانش کلام به صورت یک علم شکل گرفته باشد، نیست.

بله، در این حد می‌توان گفت که علم کلام به اموری می‌پرداخت که «یَجِبُ الاعْتِقادُ بِه»؛ به عبارت دیگر، قلمرو علم کلام امور ایمانی است. و آنچه که در حوزهٔ باورها و ایمان و اعتقادات اسلامی مطرح است، این را می‌شود در دامنهٔ علم کلام تعریف کرد. این یک نکته، که بعضی از ابهامات حل بشود.

2. پیوند مسائل کلامی با نیازهای عصر و مقتضیات مذهب

نکتهٔ دوم این است که در دانشی مانند علم کلام—شاید من یک جایی هم قبلاً اشاره کردم—اساساً انتخاب موضوع یا پیدایش مسئله‌هایش تابع یک نظم منطقی و یک قرارداد علمی نیست. بنا بر تعریفی که از علم کلام شده و در تاریخ هم کاملاً نشان می‌دهد، علم کلام، مسئله‌هایش تابع دو تا عامل جدی است:

  1. یکی نیازهای فکری عصر؛ که در آن زمان چه نوع مسئله‌ها و مسائل فکری مطرح است.

  2. دو، مربوط به ویژگی‌های آن مذهب، یا آن فرقه، یا آن گروه، یا آن دین؛ که هر دین به اقتضائات رویکردهایی که دارد، نوع نگاه به مسئله‌ها دارد، طبعاً تولد مسئله‌ها از آن هم متفاوت است. این است که ممکن است اندیشهٔ شیعه مسئله‌هایی در یک دوره تولید بکند، اندیشهٔ سلفی مثلاً یک مسئله‌های دیگری را تولید بکند.

پس این هم باید توجه کرد که مسئله‌های کلامی در دوران نخستین، اگر ما ادعا می‌کنیم که شیعه مطرح کرده، منظورمان این نیست که امامان شیعه یا اصحاب ائمه در کرسی تدریس آکادمیک می‌نشستند، مباحثی را به صورت رسمی از ابتدا تا انتها مطرح می‌کردند؛ نه، تابع نیاز زمان، شرایط روز، فرهنگ آن معاصر، و اقتضائاتی که مذهب شیعه داشته، اولویت‌هایی که در مسئله‌های خودش داشته، موضوعاتی را مطرح می‌کند. پس انتظار این نوع مسئله‌ها را باید داشت.

3. زبان‌مندی و مخاطب‌محوری در بیان مسائل کلامی

نکتهٔ سوم این است که در چگونگی بیان مسائل کلامی—این‌ها که بنده دارم عرض می‌کنم، بیان‌شده‌ها است، یعنی دارم در واقع دفع دخل مقدر می‌کنم؛ بعضی از تحلیل‌هایی شده ناظر به این نکات، و به نظر من فضای فهم مسئله دچار ابهام شده است—نکتهٔ سوم این است که اساساً دانش کلام، بر خلاف دانش فلسفه و خیلی دانش‌های غیر متناسب با زمان، یا خنثای نسبت به فرهنگ زمانه، یک دانش کاملاً بازبسته به زبان و فرهنگ قوم است.

اصلاً متکلم، قبلاً عرض کردیم، وظیفه‌اش این است که مسئله‌ای را برای یک قوم و برای یک فرهنگ تبیین کند و به اصطلاح امروز جا بیندازد. این بر خلاف فیلسوف است؛ یک حکیم خودش را عهده‌دار این مطلب نمی‌بیند که اندیشه‌هایی را بخواهد برای مردم زمانش تبیین و تفهیم بکند. فیلسوف آنچه را که در مقام اندیشه به آن می‌رسد، یک متفکر نظری، این را می‌آید مطرح می‌کند. اما متکلم کار اصلی‌اش این است که آنچه را که دین مطرح کرده، بیاید در ساحت ذهن و زبان قوم آن را پیاده کند. این است که باید کاملاً توجه داشته باشیم ادبیات فکری شیعه در دوران نخستین، متناسب با شرایط و زبان قوم و فرهنگ آن زمان است. و اگر کلام شیعه و هر دانش کلامی این ویژگی را رعایت نکند، کلام نیست.

از این جهت ما در بحث تاریخ تفکر عرض کردیم: برای شناخت تاریخ اندیشه، شناخت بستر نظری و معرفتی آن دوره، شرایط سیاسی اجتماعی خیلی مهم است. یعنی مردمِ مخاطبِ امیرالمؤمنین، اهل‌بیت، و اصحاب شیعه در دوران نخستین چه کسانی هستند؟ بازشناسی این فرهنگ که نوع تبیین و القائات و ورود و خروج مباحث، کاملاً باید زمان‌مند بازشناسی و تحلیل بشود. طبیعی است زبانی که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای بیان یک نکته انتخاب می‌کنند، با بیانی که امام صادق (علیه‌السلام) انتخاب می‌کنند، و بیان شیخ مفید، باید متفاوت باشد؛ چون فرهنگ مخاطب، ذهن و زبان مخاطب، کاملاً متفاوت است.

و توجه داریم که این در زمانی است که قرآن کریم برای قومی دارد صحبت می‌کند که مجبور است پیامبر اکرم و آیات الهی، برای بیان معارف توحیدی از واژه‌های کاملاً عینی و ملموس استفاده کند. یعنی وقتی خداوند متعال برای بیان قدرت الهی از «یَدُ اللَّه»، «لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنی»، تعبیر وجه، ساق، یَد، سوق، دست، چشم برای خداوند... یعنی بیان یک مطلب، یک معارف بلند در قالبی که قومِ آن زبان تحمّل فهمش را داشته باشد. نمی‌گوییم آن زمان در دایرهٔ فهم آن، مطلب را محدود می‌کنیم؛ زبانِ بیانِ مطلب، متناسب با آن زمان ارائه می‌شود بدون اینکه چیزی از محتوای آن مطلب کاسته بشود.

4. پرهیز از پیش‌داوری تاریخی با انگاره‌های متأخر

و نکتهٔ چهارم این است که—خیلی نکتهٔ کلیدی و اساسی است؛ شاید این نکات را که من قبلاً عرض کردم، تا حدودی روشن هم بود و مطلب بود، اما این نکته نکتهٔ بسیار دقیقی است—و آن، این است که گاهی ما در قرائت تاریخی خودمان نسبت به دوران نخستین یا کلمات اهل‌بیت، بر اساس انگارهٔ امروزیِ فکر شیعه یا برداشتی که ما از مفاهیم و معارف داریم نگاه می‌کنیم. چون ما امروز یک تلقی داریم، این تلقی در مقابل ایده‌ها و انگاره‌های دیگر تاریخی است؛ این را محور قرار می‌دهیم، می‌خواهیم از این دریچه بخوانیم واقعیت تاریخی را. از این جهت گاهی اوقات دچار مشکل می‌شویم.

یعنی من یک تلقی از امامت امروز دارم، تلقی از علم امام دارم، تلقی از ویژگی‌های امام دارم، از تعریف امام دارم، یا تلقی از مسئلهٔ قضا و قدر و مشیت دارم، یا توحید و عدل؛ می‌خواهم این را بروم توی تاریخ، این تلقی را در کلمات امام و اصحاب شیعه دنبال بکنم؛ خب گاهی اوقات عیناً نمی‌یابم. و این سبب می‌شود که من مثلاً احتمال بدهم که این اندیشه نبوده، اصلاً اندیشه نبوده؛ بی‌توجه به اینکه اساساً ما بحث تاریخ را دنبال می‌کنیم تا اندیشه‌ها را در بستر تاریخی خودش بفهمیم.

یعنی توجه داشته باشیم اگر می‌گوییم امامت شیعه، امامت شیعه در آغاز چه بود؟ چه تبیینی ارائه می‌شد؟ و اگر تفاوت دارد با انگارهٔ امروز ما، این تفاوت را برویم بعد ریشه‌یابی تاریخی بکنیم. پس ما هیچ‌گاه نباید در مطالعهٔ تاریخ تفکر شیعه، به‌خصوص در دوران حضور و در عهد نخستین که الان بحث ما هست، انگاره و تعریف امروزیمان را از این مباحث محور قرار بدهیم؛ که حالا بحث‌های این روشن خواهد شد. اگر ما نگاهمان را متناسب با آن چیزی که در بستر واقعی تاریخی، خود ائمه یا اصحاب ائمه مطرح کردند بخوانیم، می‌بینیم بله، این موضوع کاملاً طرح شده، مطرح هم بوده، اما نهایتاً ما امروز داریم تفسیرهای متفاوتی می‌کنیم.

مسئلهٔ امامت؛ نخستین و محوری‌ترین تمایز شیعه

خب بر این اساس، ما می‌خواهیم محورهایی را در اینجا در اندیشهٔ شیعه سراغ بگیریم در دورهٔ نخست، تا نشان بدهیم که تفکر شیعه از آغاز با همین محورها و اصول مطرح بوده؛ با عرض کردیم با بیان متناسب با آن زمان.

اولین نکته، مسئلهٔ امامت هست. همان‌طوری که قبلاً اشاره شد، مسئلهٔ امامت—چنان‌که شهرستانی گفته، اشعری گفته، دیگران و دیگران—نخستین مسئلهٔ اختلافی در جهان اسلام هست. گفتیم با این تفاوت که شیعه، بر خلاف دیگران که دیگران امامت را برداشت سیاسی و عملی کردند، شیعه امامت را در بعد تئوریک و نظری و فرهنگی دنبال کرد. و تنها گروهی از بین منازعان سقیفه و دورهٔ نخستین که از امامت تعریف تئوریک ارائه داد و امامت را فرهنگی دنبال کرد شیعه بود؛ این اشاره‌ای قبلاً به آن کردیم و گفتیم چرا؛ که منطق امیرالمؤمنین و اصحاب شیعه نزاع و درگیری و اختلاف سیاسی در جامعهٔ آن روز نبود.

نکتهٔ مهم این است که شیعه در دورهٔ نخستین، از امامت چه برداشتی داشت و چه برداشتی ارائه کرد؟ و این برداشت در واقعیت تاریخی، در تعامل و نزاع با رقیبان، به تدریج چه رنگ جدیدی به خودش گرفت؟ این کار اصلی تاریخی ما اینجاست.

ما معتقدیم که تفکر شیعه در بحث امامت، با دو مفهوم گره خورده که این دو مفهوم از نظر تاریخی از اختصاصات شیعه است. هیچ تردیدی نیست که مسئلهٔ امامت به معنای کلی‌اش—به تعبیر دقیق‌ترِ تاریخی بخواهیم بگوییم، یعنی خلافت رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم)—این یک امر مشترک بین همهٔ گروه‌های آن زمان بود: انصار، مهاجرین، دیگران. مسئلهٔ امامت، واقعیت امامت به معنای خلافت از پیامبر اکرم، فی‌الجمله این محل اتفاق همه بود. اما برداشت‌هایی که رقبای مختلف نسبت به مسئلهٔ خلافت از پیامبر اکرم داشتند، کاملاً متفاوت بود. و شیعه اولین نقطهٔ تمایز اعتقادی‌اش در تاریخ کلام را با تولید یک ادبیات متفاوت و منحصر—که ما می‌گوییم ادبیات قرآنی و ادبیات نبوی است—آغاز می‌کند. این ادبیات در دوران نخستین، ادعایمان این است که خاص شیعه است.

این ادبیات خلافت از پیامبر، در تفکر شیعه با دو مفهوم اصلی گره خورده:

  1. یکی مفهوم «ولایت».

  2. دوم مفهوم «امامت».

یعنی هیچ‌کدام از رقبای شیعه در دورهٔ نخستین، در حادثهٔ سقیفه و بعد از سقیفه، برای خلیفهٔ رسول خدا نه واژهٔ «ولی» استفاده کردند، نه واژهٔ «امام» را به کار بردند. هر دو واژه در تاریخ اسلامی نشان داده می‌شود—و نشان داده شده، حالا عرض می‌کنم—که همه در دورهٔ متأخر به جهان اهل‌سنت، یعنی غیر شیعه، منتقل شد. تنها شیعه بود که برای خلیفهٔ رسول خدا، واژهٔ امام را به کار برد و واژهٔ ولی را. و این را کاملاً مستند می‌کرد، هم با آیات قرآنی، هم به قول پیامبر اکرم.

واژه و مفهوم «ولایت»

واژهٔ ولایت در تاریخ تفکر شیعه با مفاهیم مختلفی گره خورده، به‌خصوص با حدیث غدیر. یعنی شیعه با استناد به حدیث غدیر—که حالا اگر لازم شد، با دوستان لازم دیدند من بیشتر روی این توضیح می‌دهم به لحاظ بحث تاریخی نه کلامی—با واژهٔ «ولایت» و «مولا» و «اولویت» پیوند خورده، که این واژه را هیچ‌کدام از رقبا در باب خلیفهٔ رسول خدا استفاده نکردند. حالا بعد می‌گوییم این واژه نیست فقط؛ یک ادبیات و مفهومی است.

واژه و مفهوم «امامت»

و نکتهٔ دوم، «امام» را فقط شیعه برای خلیفهٔ رسول خدا به کار برد. و مفهوم امام هم گره می‌خورد با یک ادبیاتی از شیعه، که حالا من عرض می‌کنم اصل مفهوم ادبیاتش به بحث حدیث ثقلین است؛ بحث مقارنت اهل‌بیت است با قرآن کریم. در تاریخی که دنبال می‌کنیم، ببینیم ریشهٔ بحث به آنجاست.

من یک چند تا مدرک را خدمت دوستان بخوانم:

در باب مفهوم امام، حالا مطالب خیلی زیادی است، من هم فرصت نکردم، دلم می‌خواست... غصه خوردم که امروز مطالب بیشتری، یادداشت‌های بیشتری داشتم این‌ها را بیارم حداقل مدارکش را به دوستان ارائه کنم.

قلقشندی که از مورخان خب بزرگ اهل‌سنت هست، در این کتاب «مآثر الإنافة فی معالم الخلافة»، در صفحهٔ 21—چون می‌دانید در این کتاب ایشان یک واژه‌شناسی کرده واژه‌های مربوط به حوزهٔ خلافت را؛ این کتاب، کتاب خیلی مهمی است، حالا نمی‌دانم دوستان کتاب را دیدند یا نه، کتاب خیلی مهمی است از نظر ادبیات‌شناسیِ حوزهٔ تفکر اسلامی—ایشان در صفحهٔ 21 این کتاب القاب را دارد می‌گوید، می‌گوید لقب اول «خلیفه» است، «اللقب الثانی: الإمام». می‌گوید لقب دومی که در تاریخ تفکر اسلامی در باب خلیفهٔ پیامبر مطرح شد، واژهٔ «امام» بود.

«وَ هُوَ مِنَ الْأَلْقَابِ الْمُسْتَجَدَّةِ فِی أَثْنَاءِ الدَّوْلَةِ الْعَبَّاسِیَّةِ بِالْعِرَاقِ»

چون از دریچهٔ اهل‌سنت دارد نگاه می‌کند، می‌گوید واژهٔ لقب امام برای خلیفه، از الفاظ مستحدث و جدیدی است که در اثناء دولت عباسی در عراق شایع شد؛ قبلش در جهان اسلام نبوده، یعنی هیچ‌کدام از خلفای اموی را کسی امام نگفته.

«وَ الْأَصْلُ فِی ذٰلِکَ أَنَّ الشِّیعَةَ کَانُوا یُعَبِّرُونَ عَمَّنْ یَقُومُ بِأَمْرِهِمْ بِالإِمَامِ»

می‌گوید اصل این مفهوم امام این است که: شیعه از آن کسی که قائم به امرشان می‌شده—یعنی ولایت را، حکومت را به دست می‌گرفته—این‌ها تعبیر به «امام» می‌کردند. چرا امام می‌گفتند؟

«مِنْ حَیْثُ أَنَّ الإِمَامَ فِی اللُّغَةِ هُوَ الَّذِی یُقْتَدَیٰ بِهِ»

چون واژهٔ امام، این بر خلاف واژهٔ خلیفه است، حتی واژهٔ امیرالمؤمنین است؛ چون واژهٔ امام در لغت آن کسی است که به او اقتدا می‌شود.

«وَ هُمْ بِأَئِمَّتِهِمْ یَقْتَدُونَ وَ عِنْدَ أَقْوَالِهِمْ وَ أَفْعَالِهِمْ وَاقِفُونَ، لِاعْتِقَادِهِمْ فِیهِمُ الْعِصْمَةَ»

این‌ها فقط به خلیفهٔ رسول خدا—یعنی کسی که امر حکومت را به دست می‌گیرد، ولیّ امر—امام می‌گفتند، چون شیعه به امام‌هایشان و خلفای پیامبر اقتدا می‌کنند، و عند اقوالهم و افعالهم واقفون؛ یعنی نسبت به قول و فعل آن‌ها را حجت می‌دانند، آن‌ها را اسوه می‌دانند در مقام عمل، حجت می‌دانند در مقام نظر؛ لاعتقادهم فیهم العصمة، چون شیعه نسبت به ولاة امر اعتقاد به عصمت دارند.

بحث تاریخی‌اش این است:

«وَ کَانَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ»

این کیه؟ ابراهیم بن محمد بن علی بن... عبدالله بن عباس؟ اولین کسی است که ادعا کرد که وصایت از خاندان علی بن ابی‌طالب به خاندان عباس منتقل شده است؛ چون به این کار داریم، این بحث وصایت. یعنی عباسیان، که حالا به تعبیری راوندیان به این‌ها هم گاهی اوقات گفته شده، این‌ها کسانی بودند که تا قبل از ابراهیم—که به ایشان «ابراهیمِ امام» هم حالا بعداً اطلاق شد، ابراهیم امام از همین دوره—این‌ها اعتقاد داشتند که مسئلهٔ امامت، وصایتش در خاندان علی بن ابی‌طالب است؛ از علی بن ابی‌طالب رسید به امام حسن، به امام حسین، محمد بن حنفیه، به ابوهاشم؛ از ابوهاشم، طبق قصه‌ای که این‌ها درست کردند، ابوهاشم در آن سفری که داشت می‌رفت به سمت دمشق، تو راه مسمومش کردند، هشام بن عبدالملک او را مسموم کرد، ادعا کردند که ابراهیمِ امام در آنجا وصایت را از ابوهاشم گرفته است.

ایشان می‌گوید:

«وَ کَانَ إِبْرَاهِیمُ أَتْلَقَّبَ بِهِ حِینَ أُخِذَتْ لَهُ الْبَیْعَةُ بِالْخِلَافَةِ بِالإِمَامِ»

اولین کسی است که لقب امام گرفت در غیر ائمهٔ شیعه، حین اخذت له البیعة بالخلافة بالإمام؛ یعنی زمانی که جمع شدند، مسئلهٔ خلافت ابراهیم مطرح شد، موقعی که بیعت برایش گرفتند تا قیام عباسیان شروع شد، که با همین بیعت قیام عباسیان، داعیان عباسی پراکنده شدند و مسئلهٔ خلافت عباسی را مطرح کردند، می‌گوید از آن زمان، واژهٔ امام آمد تو جامعهٔ اهل‌سنت هم مطرح شد.

«نَسْجاً عَلَیٰ هٰذَا الْمِنْوَالِ، وَ بَقِیَ فِی خُلَفَاءِ بَنِی الْعَبَّاسِ إِلَی الْآنِ»

از آن زمان هست که واژهٔ امام آمد در خلافت منصور عباسی و تا الان هم باقی مانده است.

حالا بیان‌های دیگری هست، یعنی شواهد دیگری وجود دارد که کاملاً تأیید می‌کند که واژهٔ شیعه تنها از این دوره است، یعنی از زمان ابراهیم امام هست که در ادبیات اهل‌سنت آمده؛ قبل از آن نسبت به هیچ خلیفه‌ای این اطلاق نشد.

در طبری در جلد هفت صفحهٔ 428، در ابن‌اثیر جلد پنجم صفحهٔ 415 اگر دوستان مراجعه کنند، آنجا آن خطبهٔ داوود بن علی بن عبدالله، پسرعموی سفاح—دوستان حتماً یادشان هست که وقتی که سفاح، خلافت عباسی استقرار پیدا کرد، اولین خطبه‌ای که سفاح خواند، به دنبال او این داوود بن علی که پسرعموی سفاح بود خطبه‌ای خواند که در آنجا باز این نکته مطرح شده.

حالا تعبیری که در آنجا در خطبهٔ در واقع داوود بن علی هست، می‌گوید:

«أَلَا وَ إِنَّهُ مَا صَعِدَ مِنْبَرَکُمْ هٰذَا خَلِیفَةٌ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَّا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی‌طَالِبٍ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ»

یعنی سفاح. و بعد ادامه‌اش هست که:

«فَاعْلَمُوا أَنَّ هٰذَا الْأَمْرَ فِینَا لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنَّا حَتَّیٰ نُسَلِّمَهُ إِلَی عِیسَی بْنِ مَرْیَمَ»

این امر به وصایت به ما رسیده، لیس بخارجٍ منا حتی نسلمه الی عیسی بن مریم (صلی‌الله علیه و آله)؛ همین که حالا من عرض می‌کنم که این دقیقاً آن اعتقاد، پس‌زمینهٔ اعتقاد شیعه بود. که شیعه از زمان امیرالمؤمنین اعتقاد داشت که این امامت در نسل علی بن ابی‌طالب ادامه پیدا می‌کند تا زمانِ در واقع ظهور عیسی بن مریم. این را در طبری، در ابن‌اثیر، توی خطبهٔ داوود بن علی صریح تصریح می‌کند. نهایت، ادعای عباسیان این بود که آن وصایتی که علی بن ابی‌طالب ادعا کرده بود، از طریق ابوهاشم، عبدالله بن محمد بن حنفیه، به ابراهیم امام رسید و به ما رسیده، به سفاح رسیده است؛ یعنی سلسلهٔ وصایت.

باز شواهد زیادتری در اینجا هست در خود همین کتب تاریخی، که صریحاً مسئلهٔ امامت به معنای وصایت از پیامبر اکرم را در واقع از خلافت عباسی کاملاً وارد اندیشهٔ اهل‌سنت هم می‌شود. و الا تا قبل از او، واژهٔ امامت و واژهٔ امام به این معنای خاص، اختصاص به شیعه داشت.

یک شاهدی را من عرض کنم؛ ابن‌قتیبه در این کتاب «تأویل مشکل القرآن»—می‌خواهم بگویم این واژهٔ امامت، کاملاً به این معنایی که الان ما می‌خواهیم رویش بحث کنیم در شیعه، یک معنای خاص، یک ادبیات و فرهنگ خاصی است، این ریشهٔ قرآنی دارد و از این جهت محل نزاع نیست، که ادبیات امام و امامت با این مضمون قرآنی است—ابن‌قتیبه در کتاب تأویل مشکل القرآن، وقتی می‌رسد به معنای امام، می‌گوید:

«الإِمَامُ أَصْلُهُ مَا ائْتَمَمْتَ بِهِ، قَالَ اللَّهُ لِإِبْرَاهِیمَ: ﴿إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً﴾ أَیْ یُؤْتَمُّ بِکَ وَ یُقْتَدَیٰ بِسُنَّتِکَ»

امام اصلش آنی است که تو به او در واقع اقتدا می‌کنی؛ قال الله لإبراهیم: «إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً» أی یؤتمّ بک و یقتدی بسنتک.

دوباره در همین‌جا خود ایشان، حالا تعابیری دارد دوستان مراجعه می‌کنند می‌خوانند، اینجا همان «عهد» را می‌گوید، «میثاق» را می‌گوید؛ می‌گوید این عهد و میثاق همینه، این عهد و میثاق برمی‌گردد به این مسئلهٔ اقتدا و اسوه بودن. یعنی مفهوم امامت یک مفهوم خاصی بوده، از نظر ادبیات روشن، که کاملاً معنای اقتدا دارد؛ و این اختصاص به شیعه داشته است. این در مقابل چه بود؟ در مقابل واژهٔ «خلیفه» بود.

اهل‌سنت از زمانی که ابوبکر خطبه خواند از بعد از سقیفه، و از خود درون واقعهٔ سقیفه—حالا این نمی‌خواهم وارد آن بحث ادبیات‌شناسی مفهومِ امر، خلافت، در در واقع مسئلهٔ سقیفه و بعد از سقیفه بشویم—آنجا را اگر دوستان دنبال بکنند می‌بینند که واژهٔ خلافت در اندیشهٔ اهل‌سنت در طول تاریخ، چه در دورهٔ خلفای نخستین، چه در دورهٔ اموی‌ها، چه در عباسی‌ها، هیچ‌گاه به مفهوم اقتدا و ائتمام نرسید. مفهوم خلافت در آنجا یعنی «ریاست سیاسی بر امت»؛ به تعبیر دیگری، یعنی «ریاست در امور عامه»، این در مقابل عامهٔ امور است.

حالا ما می‌خواهیم بگوییم ادبیات شیعه در امامت—که این را کاملاً ردیابی خواهیم کرد در آثار شیعه و غیر شیعه—ادبیات شیعه این بود که خلیفهٔ رسول خدا «امام» هست، «مقتدا» هست، «اسوه» هست، عند قوله باید وقف کرد، قولش را حجت دانست؛ و در امور عامه او امام نیست، در عامهٔ امور او امام است: یعنی در امور فردی، در امور جمعی، و در امور اجتماعی، که همان امور عامه است.

پیوند امامت با وصایت نبوی و ثقلین

استناد شیعه—که حالا من مدارکش را با هم مرور خواهیم کرد—استناد این به قول پیامبر اکرم و به سنت تاریخیِ وصایت انبیا و اولیای الهی است؛ حالا توی تعابیر خواهیم داشت. که دیدگاه شیعه از آغاز این بود که سلسلهٔ انبیای الهی همه دارای وصایت‌اند، و نقش وصی، جانشینی پیامبر در کلیهٔ امور است. و آنچه را که اهل‌سنت به عنوان خلیفه از آن یاد می‌کردند، که جانشینی صرفاً در امور سیاسی و ادارهٔ امور اجتماعی است، این «ادنیٰ شأن» خلیفهٔ رسول خداست. و شأن اصلی امام، معیت با قرآن در تفسیر قرآن، در تبیین قرآن، و در تحقق قرآن در جامعه است.

یعنی از دیدگاه شیعه، چنان‌که خواهیم دنبال کرد، واژهٔ امامت در از آغاز، تأکید اصلی‌اش بر بعد سیاسی و خلافت نیست. این نکته خیلی خیلی مهمه ها! این برای ردیابی اندیشهٔ تاریخی شیعه، این بحث بحث بسیار کلیدی است.

چون کسانی که مسئلهٔ امامت را در تاریخ شیعه دنبال کردند، رفتند سراغ اقوال و افعال امیرالمؤمنین و بقیهٔ ائمه که ببینند آیا این‌ها برای گرفتن خلافت، برای ولایت امر سیاسی چه اقدامی کردند یا چه گفتند؟ این را شاخص گرفتند برای اندیشهٔ امامت شیعه. در حالی که حالا من تو بحث تاریخی عرض خواهیم کرد، این تلقی که امامت، مرکز ثقل و چهرهٔ اصلی‌اش بعد سیاسی است، یک امر مستحدث در تاریخ شیعه است. این اندیشه، اندیشهٔ اساساً اهل‌سنت است. تفسیر امامت به خلافت، و تفسیر خلافت به تدبیر امور مسلمین یا آن‌چنان که بعداً مشهور شد «ریاست عامه در امور دین و دنیا»، این یک مفهومی است اولاً مال اهل‌سنت هست و در تاریخ تفکر شیعه کاملاً مستحدث.

شیعه در دوران حضور، امامت را با چهرهٔ خلافت سیاسی معرفی نکرد. نمی‌خواهیم بگوییم—این‌ها بعد تو مدارک عرض خواهم کرد—نمی‌خواهیم بگوییم خلافت سیاسی جزئی از امامت شیعی نیست؛ نه، امامت در مفهوم و ادبیات شیعه مقوله‌ای است بسیار عام، گسترده، و عمیق، که یکی از شؤونش و کمترین شأنش—که حالا می‌گوییم قید دارد، که کاملاً می‌تواند فعلیت پیدا نکند و امامت به جای خودش باقی باشد—مسئلهٔ خلافت سیاسی است. این یک شاه‌کلیدی است که حالا می‌خواهیم روش این را بحث کنیم.

امامت در اندیشهٔ کلامی شیعه یعنی مقارنت شخصیتی با قرآن و کتاب الهی، چنان‌که مقارنت رسول اکرم بود با قرآن. در واقع اختلاف و ریشهٔ اختلاف شیعه و سنی را طبق دیدگاه ما نباید در سقیفه جست‌وجو کرد. یعنی اگر علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) نمی‌آید توی سقیفه، تلاش برای گرفتن خلافت نمی‌کند، بله، یک دلیلش این است که حضرت مشغول غسل و دفن و کفن پیامبر اکرم هستند؛ یک دلیلش توطئهٔ مثلاً آن‌هاست، حرکت مثلاً مفاجئهٔ آن‌هاست در مقابل علی بن ابی‌طالب؛ اما یک دلیل دیگرش این است که برای علی بن ابی‌طالب، در رسالت تاریخی و رسالت الهی امامت، مسئلهٔ خلافت ظاهری جامعهٔ اسلامی ادنیٰ شؤون امامت است. و علی بن ابی‌طالب خودش را صاحب مقامی در مسئلهٔ امامت می‌داند که اعلای از این مسائل است و اساساً به دنبال او است.

یعنی امامت—که حالا بعد خواهم گفت مفهوم ولایت هم به همین پیوند می‌خورد در ادبیات شیعه—امامت در اندیشهٔ امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) جانشینی پیامبر اکرم هست در حجیتِ همراهی با قرآن کریم، به عنوان مبین قرآن، به عنوان مفسر قرآن، به عنوان کسی که اساس دین به حفظ او بستگی دارد.

بهترین تعبیر، قبلاً اشاره کردم، برای امامت در اندیشهٔ شیعه، همان چیزی است که در خطبهٔ صدیقهٔ طاهره (سلام‌الله علیها) آمده است، که:

«وَ إِمَامَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ»

«ملت» یعنی دین. امامتِ ما، سامان دین است، اساس دین است، بنیاد دین است، حقیقت دین به امامت ماست؛ «وَ أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ»، و جلوگیری از فرقهٔ امت و جدایی امت و اختلاف میان امت به امامت است. یعنی نقش امام در اینجا، نقش رسول است در معیت با قرآن کریم.

یعنی اگر شیعه—برگردم به بحث اولاً—از واژهٔ «امام» در مقابل واژهٔ خلیفه، در واژهٔ مقابل ولیّ امر، در مقابل امیرالمؤمنین حتی، که در ادبیات اهل‌سنت به تدریج شکل می‌گیرد، به وجود می‌آید، چون واژهٔ امام برای اندیشهٔ تشیع یک امتیاز می‌آورد، یک نقطهٔ تمایز است.

نقطهٔ تمایزش این است که شیعه معتقد است حضور پیامبر کنار قرآن—این را حالا بحث خواهیم کرد توی مدارک از نظر تاریخی—حضور پیامبر کنار قرآن، حضور صرفاً یک مبلغ نیست. بنده عرض کردم تفاوت نگاه شیعه و غیر شیعه در دورهٔ نخستین نسبت به رسالت این است: در نقش پیامبر، صرفاً نقش رسانندگی بود، رساند؛ کتاب هدایت را آورد، کتاب نور را آورد، بیان را آورد. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از آغاز، و ائمه (علیهم‌السلام) از آغاز، می‌خواهند بگویند آقا پیامبر رسانَن نیست؛ پیامبر «عِدلِ قرآن» است. عِدل قرآن است در تبیین قرآن؛ عِدل قرآن است در توضیح قرآن؛ عِدل قرآن است در پیاده‌سازی قرآن در جامعه؛ عِدل قرآن است در رفع اختلاف.

یعنی به عبارت دیگر، تفاوت اندیشهٔ امامت در دیدگاه شیعه با خلافت در دیدگاه اهل‌سنت، برمی‌گردد به اختلاف در رسالت. دو تلقی از رسالت وجود دارد:

  1. یک تلقی می‌گوید رسول صرفاً یک واسطه است تا کتاب هدایت را به ما بدهد؛ وقتی داد، به رحمت ایزدی پیوست، ما هستیم و کتاب هدایت، می‌گیریم، خودمان تفسیر می‌کنیم، می‌فهمیم، می‌رویم جلو.

  2. دیدگاه دوم این است که کتاب با پیامبر نازل شده است: ﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَ أَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَ الْمِیزَانَ﴾. رسول آمده، به عنوان ابزار هدایت کتاب با او آمده؛ میزان، ابزار رسول است؛ کتاب، ابزار رسول در هدایت است: ﴿وَ أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ﴾، ﴿لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾ آیات شریفه.

نگاه شیعه، یعنی نگاه امیرالمؤمنین و اصحاب ائمه از آغاز—که حالا بحث تاریخی‌اش را می‌خواهم باز بکنیم—اینه. ببینید این گِرا را بگیریم، این نشانه را بگیریم در مفهوم امامت، که واژهٔ امام و امامت که شیعه انتخاب می‌کند، بر خلاف خلافتی که آن‌ها می‌گویند، بر خلاف ولایت امری که آن‌ها می‌گویند، درست به دو تلقی مختلف از امامت برمی‌گردد.

و شیعه تأکیدش بر این است که: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَیٰ»، «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی»، و و و... همه اشاره به این ویژگی دارد. یعنی امتیاز امیرالمؤمنین از بقیهٔ صحابه در این تفسیر این است که امیرالمؤمنین دارای ویژگی‌هایی است که می‌تواند عِدل قرآن بشود در نیابت از رسول خدا.

پس بنابراین در اندیشهٔ تشیع در دورهٔ نخستین—از نظر تاریخی دنبال می‌کنیم، بر خلاف آن چیزی که بعضی از آقایون در کتاب‌هایشان نوشتند که شیعه در آغاز، امامت را به صورت سیاسی می‌دید؛ حالا خواهیم گفت، اتفاقاً این‌طور نیست—ادبیات ائمه را بررسی خواهیم کرد؛ به همان چیزی که دیگران استناد می‌کنند، استناد خواهیم کرد، تحلیل خواهیم کرد، که درست همان نکات نشان می‌دهد سیرهٔ ائمه، قول ائمه در این دوره نشان می‌دهد که ائمه مسئلهٔ خلافت و ولایت سیاسی جامعه برایشان شأن اصلیِ خلافت از رسول خدا نیست. آن‌ها قائل به خلافت از رسول خدا هستند، اما متجلی در مفهوم امامت؛ یعنی عِدل قرآن، ثِقلِ قرینِ قرآن، مفسر قرآن، مبین قرآن؛ به‌طوری که اگر امامت نباشد، هدف اصلی هدایت کتاب و هدایت پیامبر ناقص می‌ماند.

دو شرط بنیادین در تلقی شیعی از امام: علم ویژه و عصمت

برای این—دارم فضای بحث را باز می‌کنیم تا وارد مستندات و شواهد تاریخی بشویم—برای این مسئله، برای این مفهوم از امامت، دو تا ویژگی شیعه برای امام قائله که در این دوره کاملاً تبیین می‌کند:

  1. یکی داشتن علم ویژه است. یعنی می‌گوید اگر امام عِدل قرآن است، مفسر و مبین قرآن است، نیازمند علمی است که سایر اصحاب پیامبر آن علم را ندارند. یعنی مأخذ و مجرای علم امام باید متفاوت از دیگران باشد. چون اگر امیرالمؤمنین و اهل‌بیت از همان مجرایی تغذیه می‌کنند که دیگر صحابه تغذیه می‌کنند—از سنت پیامبر، تفسیر قرآن—مزیتی ندارد امیرالمؤمنین. ما باید نشان بدهیم در اندیشهٔ تشیع، امام خودش را و اهل‌بیت را به عنوان این ویژگی، یعنی دارای منبع، مجرا و سرچشمهٔ خاص در معرفت دینی، در معرفت قرآنی معرفی می‌کنند.

  2. دوم، داشتن عصمت؛ تا بتواند محور اقتدا و ائتمام باشد.

پس امامت به معنای اقتدا به معنای کامل، ثِقلِ قرآن و قرینِ قرآن بودن، با دو ویژگیِ «علم ویژه» و «عصمت». این نگرهٔ اهل‌بیت و شیعه هست در دورهٔ نخستین.

واژه و مفهوم «ولایت»؛ اولویت در تصرف و پیوند با غدیر

کنار مفهوم امامت، مفهوم «ولایت» هم عرض کردم، دوباره از اختصاصات ادبیات و فرهنگ شیعه در این دوران است. این ولایت یعنی چه؟ باز دوباره برمی‌گردد به همان شأنی از شؤون پیامبر اکرم. شیعه ادعا دارد که همان‌طوری که پیامبر اکرم: ﴿النَّبِیُّ أَوْلَیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ﴾، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هم در حدیث غدیر، و در روایات مربوط به آیهٔ ولایت، و خود آیهٔ ولایت: ﴿إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَ هُمْ رَاکِعُونَ﴾، چه در مفهوم ولایت قرآنی، چه ولایت در سنت نبوی، و چه در ولایت در حدیث غدیر، ولایت به معنای «اولویت در تصرف» است.

و این اولویت در تصرف، مربوط به امور عامهٔ مسلمین صرفاً نیست؛ این مربوط به عامهٔ امور مسلمین است: الکلام الکلام. یعنی استناد امیرالمؤمنین و اصحاب امامیه در این دوره، و پیگیری پروژهٔ امامت شیعی با مفهوم ولایت گره می‌خورد. یعنی همان‌طوری که «النَّبِیُّ أَوْلَیٰ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» هست، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و اهل‌بیت هم همین ویژگی را دارند؛ آن‌ها هم در تصرف نسبت به فرد و جامعهٔ اسلامی، نسبت به سرنوشت دین و امت اسلامی، نسبت به مسلمان‌ها اولویت در تصرف دارند.

باز عرض کردم این واژه از اختصاصات ادبیات شیعه است در دورهٔ نخستین؛ در مورد هیچ‌کدام از خلفا این واژه به کار برده نشد. حالا در اینجا در اینکه معنای ولایت چیست، خیلی من مباحث زیادی داریم که تو بحث‌های کلامی مطرح می‌کنیم؛ طبعاً تو بحث‌های تاریخی اینجاش نیست. شواهد متعدد از خود اهل‌سنت، از منابع قدیمیِ لغوی اهل‌سنت ما استخراج کردیم—که بزرگان ما هم در منابعشان آوردند، حالا کم و بیش—که معنای ولایت در معنای اصلی خودش، و معنای مولا، چیزی جز این نیست. یعنی اینکه علی بن ابی‌طالب بعد از من مولای هر مؤمن و مؤمنه هست، این معنایش اینه؛ یعنی همان‌طوری که من به نص قرآن اولای به تصرف نسبت به مؤمنین هستم، علی بن ابی‌طالب هم این اولویت را دارند.

حالا ما این را، این چارچوب نظری و مفهومی را، می‌خواهیم در اسناد تاریخی دنبال کنیم. بگوییم با توجه به همهٔ شرایط سیاسی موجود، شرایط فرهنگی و ادبیات قومی که باید ائمه استفاده می‌کردند که متهم نشوند و بتوانند تبیین کنند—مقدمات عرض کردم جا بیفتد—و با توجه به سانسور شدیدی که نسبت به منابع تاریخی قرون نخستین و احادیث قرون نخستین رسیده، ما چه شواهدی داریم ثابت بکنیم که ادبیات شیعه بر حول محور امامت و مفهوم ولایت با این ویژگی‌ها برای ائمه وجود دارد؟

ما می‌گوییم اگر توانستیم از نظر تاریخی ثابت کنیم که ائمه، امامت را به این معنا در دورهٔ نخستین و شیعه مطرح کرده، پس معلوم می‌شود که کلام شیعه حداقل بر محور امامتش، بسیار بسیار سابقه‌دارتر از آن چیزی است که اهل‌سنت و مستشرقان گفتند.

(پرسش یکی از حضار دربارهٔ شبههٔ اهل‌سنت پیرامون دعای پایانی حدیث غدیر: «اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ...» و ارتباط آن با اولویت در تصرف)

اصلاً... من هنوز وارد شواهد نشدم. من فقط خواستم یک چارچوب بدم، به نظرم این بحث بحث خیلی مهمی است. چون تمام کسانی که این بحث را از قدیم مطرح کردند—حالا خواهیم گفت من بعد از اینکه این بحث را می‌کنم دیدگاه دیگران را می‌گویم—از قرن سوم حداقل ما شواهد دست‌موجود داریم که اشکال کردند دیگه؛ که آقا مسئلهٔ نص، مسئلهٔ نصب، مسئلهٔ افترض الطاعة، تمام این‌ها را شیعه از دورهٔ متأخر وارد اندیشه کرده و اصلاً هیچ سابقه‌ای ندارد. این را در آنجا من عرض می‌کنم؛ هنوز اسناد را نگفتیم. اسناد را مرور می‌کنیم، اسناد تاریخی را؛ ببینیم آیا این ادبیات در فرهنگ شیعه مطرح بوده؟ آیا قول و فعل ائمه—و این هم مهمه، چون اونا به این تمسک کردند—آیا سیرهٔ اجتماعی و فرهنگی ائمه بر این اندیشه تطبیق می‌کند یا نمی‌کند؟ و آیا آنچه که به عنوان تئوریزه مطرح کردند بر این مفهوم از امامت سوار هست یا نه؟

نسبت امامت با حکومت و خلافت ظاهری

این را اشاره کنم نکتهٔ آخر را، و این بحث حالا تمام کنیم جلسهٔ آینده وارد بحث تاریخش بشویم: آن است که شما بپرسید، چون حالا دیگران این را می‌پرسند. توجه کردید من با این بحثی که مطرح کردم، پرداختم به هستهٔ مرکزی اندیشهٔ امامت شیعی؛ بر اساس این دیدگاه و تئوری، حالا می‌خواهم اندیشهٔ ائمه و شیعه و سیرهٔ عملی آن‌ها را تفسیر کنم. یقیناً این تفسیر کامل نخواهد بود، مگر اینکه ما مسئلهٔ خلافت سیاسی را هم حل کنیم؛ این را نمی‌خواهیم فرار کنیم. یعنی این سؤالی که هر کسی در باب تاریخ تشیع می‌تواند مطرح کند و مطرح کردند، بیش از هزار سال دارند مطرح می‌کنند، همین الان هم هست، حتی متشَیِّعین و غیرمتشیعین هم دارند مطرح می‌کنند، این است که: آقا، قول امام (علیه‌السلام) در مسئلهٔ خلافت سیاسی، قول امیرالمؤمنین، سیرهٔ عملی‌شان در خلافت، با مسئلهٔ افتراض طاعت، با مسئلهٔ نصب الهی هماهنگ نیست!

این شبهات را من مرور خواهم کرد و به آن پاسخ خواهم داد. اما همین‌جا توی این تئوری، من این حلقهٔ تئوری را هم کامل بکنیم: ما نمی‌خواهیم بگوییم—بر خلاف دیدگاه بعضی—که مسئلهٔ امامت، امامت باطنی بوده، چنان‌که بعضی از با گرایش‌های عرفانی مطرح می‌کنند، امامت سیاسی اصلاً نبوده؛ یا بعضی گفتند آقا امامت، امامت اعتقادی بوده، یعنی مسئلهٔ مبین بودن، مفسر بودن، مرجعیت علمی اهل‌بیت مطرحه، خلافت سیاسی جزء پروژهٔ امامت شیعی نبوده؛ این را هم ما نمی‌خواهیم بگوییم.

ما می‌خواهیم بگوییم مفهوم امامت در اندیشهٔ تشیع از آغاز یک مفهوم جامع بود، با این نکته که در این اندیشهٔ جامع، عناصر مختلف امامت دارای اولویت‌اند. و این نه تنها در قول ائمه آمده، در فعل ائمه هم ظهور عینی پیدا کرده؛ یعنی از دیدگاه اهل‌بیت و شیعه، تئوری امامت یک هستهٔ اصلی دارد، یک لایه‌های پیرامونی دارد.

هستهٔ اصلی امامت، آن چیزی است که عرض کردم: که در مفهوم امام، در مفهوم ولایت ظهور پیدا می‌کند. یکی از شؤون این اقتدا و ائتمام، ولایت سیاسی است؛ جزو شؤون امامته. یعنی نصب الهی، که حالا ما می‌خواهیم این بحث تاریخی‌اش را دنبال بکنیم، اولاً و بالذات نصبِ اهل‌بیت عصمت و طهارت به عنوان قرین قرآن است؛ یعنی عِدل قرآن در تبیین دین است، نظاماً للامّة است، اماناً من الفرقة است. اما دامنهٔ این امامت، تجلی این امامت، خلافت سیاسی است. آن نصب و نص، از شؤونش عهده‌داری امر مسلمین است. یعنی کسی که قرار است امام و اسوه باشد و جانشین پیامبر اکرم باشد، در بعد معرفتی آن‌جور، در بعد عملی اسوه‌ای در زندگی آن‌گونه، و در بعد سیاسی هم به عنوان امام مسلمین است.

شرط مقبولیت و رضایت عمومی در تحقق فعلی حکومت

اما نکتهٔ مهمی که وجود دارد اینه—حالا این را من عرض می‌کنم به عنوان بخش حلقهٔ مکمل این تئوری، تا بعداً بپردازیم به تمام اسناد و مدارک را سریع با همدیگر مرور کنیم—در اندیشهٔ امامت سیاسی شیعه، یعنی در این حلقهٔ آخرین از مسئلهٔ امامت، در تفکر شیعه این امامت سیاسی، مشروط به رضایت عمومی است.

یعنی بر خلاف جنبه‌های دیگر امامت—که حالا آن‌ها را در تاریخ دنبال می‌کنیم—که آن‌ها رضایت عمومی، قبول عمومی، شرایط اجتماعی در آن نقش ندارد، امر تصدیِ بالفعلِ قدرت سیاسی جامعه، در اندیشهٔ ائمه و در سیرهٔ عملی آن‌ها، یک پایه‌اش پذیرش و رضایت عمومی است. این است که در ولایت سیاسی ائمه، مسئلهٔ «بیعت» جایگاه پیدا می‌کند، «قبول عمومی» جایگاه پیدا می‌کند؛ چنان‌که این عیناً در سیرهٔ انبیای الهی، از جمله سیرهٔ رسول خدا (صلوات الله علیه و آله) هم بود.

یعنی پیامبر اکرم، امر ولایت و رسالت خودش را با خلافت سیاسی آغاز نمی‌کند؛ به خلافت سیاسی ختم می‌شود در جایی که در مدینة النبی، در یثرب، شرایط اجتماعی ایجاد می‌شود. برای امامت شیعه، بر خلاف تلقی مستحدثی که بعداً ایجاد شد—در بحث خواهیم گفت که از کجا هم این بحث پیدا شد—اندیشهٔ خلافت از رسول خدا، بر محور خلافت سیاسی نیست؛ بر خلافت در شؤون واقعی امامت است.

در صورتی که زمینهٔ اجتماعی، رضایت عمومی، برای تحقق فعلی خلافت سیاسی آماده بشود، آن بعد از شؤون نبوت هم و رسالت هم، که در واقع شأن حقیقی امامت است، تحقق پیدا می‌کند؛ اگر این شرایط به وجود نیامد، این بعد فعلیت پیدا نمی‌کند.

در مقام مثال عرض کنم: مثل این است که شما می‌گویید امام مقتداست، امام مرجعیت علمی دارد در تفسیر قرآن، اتوریته دارد، وثاقت دارد، قولش حجته. اگر مردم در این اقتدا به امام ائتمام نکردند، شد حضرت نوح که نهصد و پنجاه سال دعوت می‌کند، هیچ‌کس هم تبعیت نمی‌کند. از عدم تبعیت دیگران، رسالت و نبوت نوح از بین نمی‌رود، اما تحقق عینی هم پیدا نمی‌کند. هدایت عینی و عملی پیامبر در صحنهٔ جامعه، منوط به ارادهٔ انسان‌هاست، منوط به ایمان است، پذیرش است. در مقام مثال دارم عرض می‌کنم.

در بحث خلافت سیاسی، از دیدگاه شیعه در تفکر اهل‌بیت این‌طور است: این خلافت سیاسی، فعلیت و تحققش به رضایت، به آمادگی شرایط اجتماعی است. این است که در هر زمانی که شرایط اجتماعی و رضایت عمومی برای خلافت سیاسی فراهم می‌شود، ائمه می‌آیند؛ هر جا به وجود نمی‌آید، ائمه حضوری ندارند؛ و این منافات با مسئلهٔ امامت در مفهوم جامعش ندارد.

پس ما این تئوری، من یک چارچوب نظری از مفهوم امامت و ولایت ارائه کردیم؛ حالا می‌خواهیم در شواهد تاریخی را دنبال بکنیم که آیا در تاریخ تفکر دوران نخستین اسلامی، مفهوم و ادبیات امامت و ولایت به این معنا از سوی متفکران شیعه مطرح شد یا نشد؟ یا به قول بعضی از مخالفین، این فرض کنید از دورهٔ هشام بن حکم مطرح شده و نص و نصب را او درست کرد، عصمت را هشام مطرح کرد و امثال این‌ها؟ این را می‌خواهیم از نظر تاریخی استناد کنیم به شواهد. ولی این چارچوب مفهومی و نظری‌اش را ما اینجا فعلاً داشته باشیم.

من در آنجا دقیقاً:

  • هم شواهد بر امامت به معنای جامع و ولایت را خواهیم گفت؛

  • هم شرایط امام را در علم ویژه و عصمت، قرائنش را خواهیم گفت؛

  • و هم یک تحلیلی—می‌خواهیم این بحث را یک مقداری بیشتر بپردازیم—تحلیلی که از این اقوال و سنت ائمه، مخصوصاً امیرالمؤمنین، در مسئلهٔ روی‌آوری به خلافت یا گریز از پذیرش خلافت دارند، این را تحلیل کنیم؛ ببینیم آیا این با مفهوم امامت شیعی، با مسئلهٔ نصب الهی سازگار هست یا نیست.

عنوان:

  • 00:00
  • 00:00